<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حوضچه خاطرات</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/</link>
<description>حوضچه خاطرات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 11 Aug 2008 11:12:34 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خوشی و ناخوشی</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>


&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: Times; font-size: 16px; &quot;&gt;&lt;div style=&quot;border-top-width: 0px; border-right-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px; border-style: initial; border-color: initial; direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 9pt; &quot;&gt;یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. در زمانهای قدیم، پیرمردی با پسر و اسبش در روستایی زندگی می کرد. یک روز، پسر او در طویله را باز گذاشته و اسب از طویله فرار می کند. مردم ده به پیرمرد می گویند عجب اتفاق بدی برایت افتاده است! او در جواب می گوید از کجا می دانید این اتفاق، اتفاق بدی بوده است؟ چند روز بعد اسب او با یک گله اسب وحشی به پیش او باز می گردد. این بار مردم ده به او می گویند پیرمرد، عجب اتفاق خوبی برای تو پیش آمده! اما او در جواب می گوید از کجا می دانید که این اتفاق، اتفاق خوبی بوده است؟ چند روز بعد پسر پیرمرد در حال اسب سواری با اسبان وحشی از زین افتاده و پایش می شکند. باز مردم ده به او می گویند عجب اتفاق بدی برایت افتاد پیرمرد! و او باز در جواب می گوید از کجا می دانید اتفاق بدی بوده است؟ چند روز بعد سربازان دولت برای سربازگیری به ده می آیند و تمام جوانان را با خود می برند، بجز پسر پاشکسته پیرمرد را. مردم به او می گویند خوش به حالت پیرمرد، چه اتفاق خوبی برایت افتاده است! و او می گوید از کجا می دانید ...&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اوشو می گوید هنگامی که سختی برای تو پیش می آید بنشین و به آن نگاه کن تا بگذرد. و هنگامی که خوشی به تو رو می کند، باز هم بنشین و به آن نگاه کن تا بگذرد. تنها به این طریق است که می توانی از گردونه سامسارا رها شوی و به نیروانا برسی.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;




</description>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 11:12:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایران... ایران...</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;div&gt;نمی دونم این نزدیک بودن سوییس به ایران خوبه یا بده. خوبه از این نظر که اگه بخوای برای تعطیلات برگردی، راحتتر از اون ینگ دنیایی هاست. میای و خانواده و دوستان را می بینی و هم تو خوشحال میشی و هم اونها. ولی بده، از این نظر که میای دوباره همه اون بدیهایی که در مورد ایران و ایرانی از ذهنت فراموش شده بود (به علت دوری، دلتنگی، وطن دوستی و ...)، دوباره با تمام قوا می خوره تو چشمت! هنوز تو هواپیمای ایران ایر ننشسته، دو تا ایرانی با هم شروع به دعوا می کنند، چیزی که حتی یک بار هم اونجا ندیدی!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اقوام و آشنایان که تقریبا همه همونی هستند که بودند، فقط بعضیها یه پرده چاقتر و یا لاغرتر شدند! البته بعضیها هم تغییراتی کردند که وقتی می بینی باور کردنش سخته! به طور مثال، پسر عمه اینجانب که همسن من هم هست الان بابا شده!!! یا اینکه دوست دوران کودکی من که ۳ سال هم از من کوچکتره، هفته بعد قراره داماد بشه! درسته که من هم داره کم کم سنم میره بالا، ولی خداییش اینا هم دیگه دارند شورش را در میارند!&lt;/div&gt;دوستان آدم هم که یا خودشون خارج کشور اند و یا مشغول به کار شده اند و دیگه مثل سابق نمی تونی توی دانشگاه به صورت پلاس ببینیشون! در عوض باید از هر کدوم وقت بگیری، ببینی کجا می تونی پیداشون کنی. درسته که یک سال و نیم بیشتر از ایران دور نبودم، ولی همین تغییرات کوچک باعث میشه آدم اون تجربه سابق را که نسبت به اینجا داشته و به انتظار اون برگشته را دیگر پیدا نکنه و یک مقدار دلسرد بشه. حالا حساب کنید برای اونهایی که بعد ۱۰ یا ۲۰ سال به ایران برمی گردند، این وضع چقدر شدیدتره. &lt;div&gt;این چند وقته می خوام یک سفر برم تبریز، آب و هوایی عوض کنم و یک مقدار عکاسی کنم!&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 Aug 2008 20:25:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بلاگ جدید</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>خوب دیگه، من هم باید کم کم مثل &lt;a href=&quot;http://khuneh.blogfa.com/post-200.aspx&quot;&gt;مهدی&lt;/a&gt; خجالت بکشم و آپ کنم! ولی خوب چون مطلب خاصی ندارم بگم، یه چند تا &lt;a href=&quot;http://picasaweb.google.com/alireza202/Zermatt&quot;&gt;عکس&lt;/a&gt; می گذارم و یه &lt;a href=&quot;http://akasee.blogspot.com/&quot;&gt;بلاگ جدید&lt;/a&gt;! اگر دوستی هم دارید که به عکاسی علاقه منده، آدرس این بلاگ را بهش بدید.&lt;div&gt;در ضمن دارم می رم ایران، عرض خاصی نیست؟؟؟&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 18:50:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گوگل زمین</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>
عجب چیزیه این گوگل زمین! آدم می تونه به راحتی به دست نیافتنی ترین جاهای دنیا سفر کنه و به مکان هایی که همیشه آرزوی سفر به اونجاها را داشته سرک بکشه و همه و همه اینها را هم تماما مجانی و پشت میز کامپوترش انجام بده! خیلی وقت پیش بود که با گوگل زمین آشنا شدم و یادمه اون موقع که حتی عکس های دقیقی از تهران نداشت، می تونستی بوشهر را با دقت کاملا بالایی ببینی (!؟!) ولی الان دقتش خیلی بیشتر شده و در شهرهای بزرگ و متوسط ایران و تمام دنیا دقت خیلی خوبی داره. یک قابلیت فوق العاده جالبی هم که داره اینه که پستی و بلندی های زمین به صورت سه بعدی تهیه شده و به همین خاطر کوهها را به صورت و اندازه واقعیشان نشان می دهد. این مقدمه را گفتم تا در مورد جاهای جالبی که میتوان دید و کارهای جالبی که میتوان در گوگل زمین انجام داد چند خطی بنویسم:&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;1. منزل: طبیعتا!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;2. دماوند و مشاهده ایران از فراز آن&lt;/div&gt;&lt;div&gt;3. نیروگاه (کی به سلامتی؟) بوشهر!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;4. ساحل دبی و خصوصا جزیره های نخل (Dubai)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;5. یخچال طبیعی آلچ در سوییس (Aletsch Glacier) که فردا دارم میرم برای پیاده روی!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;6. کوه زیبای ماترهورن Matterhorn در زرمت (Zermatt) سوییس&lt;/div&gt;&lt;div&gt;7. پیدا کردن سرچشمه نیل! (چقدر این اروپاییها در این راه جونشون را از دست دادند!)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;8. اورست و مشاهده دنیا از فراز اون!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;9. جزایر بیشمار اقیانوس آرام و اطلس&lt;/div&gt;&lt;div&gt;10. اهرام ثلاثه مصر&lt;/div&gt;&lt;div&gt;11. ریو دوژانیرو و مجمسه مسیح بخشاینده (Cristo redentor)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;12. بوینس آیرس و دلتای عظیم ریورپلات&lt;/div&gt;&lt;div&gt;13. ماجو پیچو در پرو (Machu Picchu)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;14. کلیمانجارو (Kilimanjaro)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;15. شهر ممنوعه پکن (Forbidden City)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;16. آبشار نیاگارا (Niagara falls)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;17. پارک ملی گراند کانیون در آمریکا (Grand Canyon National Park) از نمای افقی!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;18. شهرهای مهم دنیا مثل پاریس، لندن، نیویورک، سیدنی، توکیو، رم، ... با انتخاب گزینه 3D Buildings در قسمت Layers &lt;/div&gt;&lt;div&gt;19. مکه و مدینه: بیت الحرام و مسجد النبی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;20. بزرگترین حفره دنیا در روسیه! (Mirny, Sakha Republic)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اگر دوستان جاهای دیگه ای به ذهنشون میرسه، بگویند تا یک سری بزنیم!&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 26 Jul 2008 17:57:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ذهن، جسم و داستان شفا</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>
حتما تجربه کردید که از طریق تلقین ذهنی، میشه تغییراتی فیزیکی در بدن ایجاد کرد. مثلا وقتی که یاد یک موضوع ترسناک میافتیم بدنمون سرد میشه یا وقتی یاد عزیزی میافتیم، قلبمون سریعتر شروع به زدن می کنه و ... از این مثالها زیاده، ولی داشتم کتاب جهان هولوگرافیک را می خوندم که به دو تا مثال جالب و حیرت انگیز برخوردم. اولی در مورد روش تلقینی بود که یکی از متخصصان پرتو درمانی ابداع کرده. در این روش، بیمار یاد می گیره تا هنگام پرتودرمانی، تصور کنه که پرتوهای ایکس در حال نابود کردن سلولهای سرطانی هستند و سایر سلولهای بدنش در معرض اشعه قرار نمی گیرند. با همینکار ساده، درصد موفقیت پرتودرمانی در این بیماران به طرز قابل محسوسی افزایش پیدا کرده. یکی دیگر از محققان با الهام گرفتن از این تجربه، دست به آزمایش جالبی می زنه. او دانشجویانش را به دو دسته تقسیم می کنه: دسته اول به خودشون تلقین می کنند که سلولهای نوتروفیل خونشون در حال تکثیر هستند و دسته دوم به خودشون تلقین می کنند که سلولهای T خونشون در حال تکثیر هستند. بعد از یک مدت از همه اونها آزمایش خون میگیره و معلوم میشه که سلوهای نوتروفیل و T به ترتیب در دسته اول و دوم از میزان نرمال بیشتر شده اند ولی تعداد سایر سلولهای خونشان تغییری نکرده!&lt;div&gt;حالا بریم سر اصل موضوع: لابد بارها شنیده اید که فلان مکان، شخص و یا روح مقدس، مریضهای زیادی را شفا داده و میده. این مساله اصلا محصور به دین خاصی نیست و از قدیم الایام در همه جاهای دنیا این مساله باب بوده. در اینکه بعضی از این داستانها دروغه و فقط از روی دلسوزی (یا پدرسوختگی) برای ازدیاد ایمان عوام ساخته میشه، شکی نیست. ولی شواهد زیادی هم وجود داره که بعضا این مسائل واقعیت داشته. به طور مثال دکتر الکسیس کارل که ۲ بار برنده جایزه نوبل پزشکی شده (!) کتابی داره که در اون تجربیات خودش را در مورد شفا یافتن بیماران صعب العلاجی که ایمان قوی داشته اند و دعا و نیایش زیادی می کرده اند، منتشر کرده. برای توجیه شفا یافتن این بیماران، سه فرضیه می توان مطرح کرد:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;۱. مکان، شخص یا روح مقدس باعث شفای آنان شده.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;۲. ایمان و دعای شخص به درگاه اون مکان، شخص یا روح مقدس باعث شفای او شده (اگر به درگاه دیگری دعا می کرد شفا پیدا نمی کرد)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;۳. درخواست شخص بیمار به صورت دعا، خواهش و ... باعث شفای او شده (دقت کنید که در این حالت شخص ثالثی دخیل نیست).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;تعیین اینکه کدام یک از این فرضیات درست است و کدام غلط است، اصلا ساده نیست. اولا علم در اینجا (تا اونجایی که من می دونم) اصلا حرفی برای گفتن نداره و مکانیزم تاثیر فکر بر روی بدن به صورتی که ذکر شد، اساسا ناشناخته هست. رد کردن تاثیر اون شخص یا روح یا مکان مقدس هم باز ممکن نیست، چون دلیلی برای رد کردنش نداریم. بررسی اثر فکر بر روی بدن به روش علمی هم واقعا کار ساده ای نیست. ولی حداقل این آزمایشهایی که ذکر شد نشون می ده که شاید در برخی از موارد، توجیه دیگه ای برای پدیده هایی که قبلا فکر می کردیم فقط توسط مکان، شخص یا روح مقدسی قابل انجام هستند، باشه. ولی به هر حال این علت هرچه هست واقعا پیچیده و خارق العاده است. تصور اینکه چطور ممکنه با تلقین ذهنی بتوان تعداد سلولهای خاصی را در بدن کم و زیاد کرد واقعا مشکله! جل الخالق!&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 21:32:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پراکنده ها (۱)</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>
۱. چند وقت پیش ها یک مطلبی را خواندم در مورد کسانی که دارای ۲ زبان اصلی هستند. یادم نمی آد کجا بود (BBC?) ولی مضمون حرف این بود که این دوستان معمولا به تناسب زبانی که حرف می زنند، شخصیت و رفتارشان تغییر می کند. یکی از دوستان ما مادرش انگلیسی الاصل و پدرش روسی الاصل هست ولی در آرژانتین به دنیا اومده و بزرگ شده (در ضمن سوییسی هم هست!!!). من این مطلب را ازش پرسیدم و اون بعد یک کم فکر گفت آره، فکر می کنم درست باشه. گفت مثلا من وقتی برای یک سال به انگلیس رفتم، تو برخوردهام با مردم به صورت ناخودآگاه به اونها اعتماد می کردم، چون انگلیسی زبانی بود که توی خونه و با خانواده حرف می زدم. ولی در عوض وقتی اسپانیایی صحبت می کنم، ناخودآگاه حواسم جمع تره و به راحتی اعتماد نمی کنم. بعد از این دقت کردم، دیدم خود من هم که یک زبانه هستم ولی به انگلیسی هم مسلطم، همینه و وقتی انگلیسی حرف می زنم شخصیتم با وقتی که فارسی حرف می زنم یک مقدار متفاوته. نمی دونم دوستان هم چنین نظری را تایید می کنند یا نه!&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;۲. امروز با منشیمون صحبت می کردم، می گفت مثل اینکه پسر قذافی را توی ژنو به جرم بدرفتاری با زیردستانش به زندان انداختند که البته مثل اینکه با پرداخت جریمه آزاد شده. من هم گفتم آره دیگه، آدمی که این همه تو دستش پول باشه و باباشم اونجوری باشه، بهتر از این از آب در نمیاد. منشیمون هم برگشت گفت آره، خصوصا با اون بابای تروریستش! من نمی دونم قذافی تروریست هست یا نه، هر چی هست آدم به درد نخوریه، ولی من مطمئنم این منشی ما هم نمی دونه. فقط به طور ناخودآگاه، به ذهنش میاد که چنین آدمی تروریسته! بحث سر درست بودن یا غلط بودن این مثال خاص نیست، ولی می خوام این را بگم که الان معنای واژه تروریست اینقدر گسترده شده که به راحتی خیلی ها که در عملیات تروریستی هم دستی ندارند، در این قالب می گنجند! به تعبیری اینکار مثل این می مونه که برای یک گله گوسفند، کلمه گرگ را جوری جا بندازی که گاو و اسب و الاغ هم براشون گرگ محسوب بشه!!! البته این اولین باری نیست که مفهوم کلمات تغییر داده میشه. مثال دیگه اش کلمه کافر هست. الان اگر شما از یکی از اصول نسبتا جدید شیعه هم که انتقاد بکنی، باز هم کافر محسوب می شوی، در صورتی که لقب کافر در قرآن فقط به کسانی که خداوند، پیغمبرانش و روز قیامت را منکر بشوند اطلاق شده! بگذریم...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;۳. چرا این اورکات هرکاری را که فیس بوک انجام می ده، تقلید می کنه؟ واقعا که از دوستان گوگلی بعیده! محمد مهدی، تو یک چیزی بهشون بگو!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;۴. چه خبره تابستون امسال؟ همه فیلمها در مورد سوپرقهرمانهاست: هالک، آیرون من، بت من، هل بوی، هنکاک و ...! خدا رو شکر لااقل سر و کله یک ربات عاشق پیشه پیدا شد!&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;



</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 18:17:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعطیلات!</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>نمی دونم چرا این دفعه خیلی بیشتر مشتاق برگشتن به ایران هستم. شاید به خاطر فشار کاری و استرس شدیدی بود که در چندین ماه پیش تجربه کردم، شاید هم به خاطر اینکه تقریبا یک سالی میشه برنگشتم. جدا از خانواده و دوستان، آدم گاهی دلش برای راه رفتن توی محل و چرخیدن توی تهران هم تنگ میشه! یه چند هفته دیگه، اگه خدا بخواد...</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 23:18:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جهان هولوگرافیک</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>
چند وقت پیش مطلبی تو &lt;a href=&quot;http://WWW.1pezeshk.com/archives/2008/07/post_870.html&quot;&gt;وبلاگ یک پزشک&lt;/a&gt; خوندم در مورد برگردان کتاب جهان هولوگرافیک توسط داریوش مهرجویی. واسه همین این کتاب رو از کتابخونه گرفتم و مشغول خوندنش شدم. هنوز اول کتابم و تا الان که هنوز نتونسته منو قانع کنه ولی بعضا مطالب جالبی رو عنوان می کنه. یکی از بحث های اول کتاب در مورد رابطه حافظه و مغز هست. تا چند دهه پیش دانشمندان فکر می کردند که حافظه به صورت فشرده و گره مانند در نقاط مختلفی از مغز قرار داره. اما یکی از دانشمندان آزمایشی انجام داد که خلاف اینو ثابت کرد. برای اینکار مغز یک سمندر را با جراحی برداشت و دید که حیوان زنده مونده ولی توان انجام کاری رو نداره. بعد دوباره مغز رو سر جاش گذاشت و حیوان تونست توانایی غذا خوردن رو بدست بیاره! بعد از سر کنجکاوی، جای قسمت راست و چپ رو با هم عوض کرد ولی تغییری در توانایی غذا خوردن سمندر ایجاد نشد. باز هم کنجکاوتر شد و مغز رو به چهار قسمت تقسیم کرد و جاهاشون رو با هم عوض کرد و باز هم تغییری در حافظه غذا خوردن حیوان پیدا نشد! عجیبتر اینکه در مرحله بعد، مغز سمندر رو تلیت کرد (!) و دوباره به جای اول برگردوند و باز هم به همون ترتیب!!! جل الخالق! این نشون میده که اطلاعات در مغز نه به صورت موضعی بلکه کاملا گسترده و تکراری نگه داشته می شه. واقعا که چیز عجیبیه این مغز آدمی!&lt;div&gt;برم ببینم می تونم با موشها از این کارا کنم...(شوخی کردم بابا! مگه می تونی اینجا بهشون چپ نگاه کنی؟)&lt;br /&gt;&lt;div&gt;حالا جلوتر که رفتم شاید کتاب جالبتر هم بشه. کتابی که داریوش شایگان و مهرجویی رو جذب کنه، لابد باید جالب باشه...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 23:18:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اصلا حسش نیست...</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>نمی دونم چرا ولی اصلا حس نوشتن ندارم... یعنی حس فکر کردن ندارم!!!&lt;div&gt;فعلا این چند تا عکس رو ببینید:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;http://picasaweb.google.com/alireza202/FestivalOfLausanne&quot;&gt;http://picasaweb.google.com/alireza202/FestivalOfLausanne&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 17:56:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اروپایی ها و آمریکایی ها</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>
این اروپاییها و آمریکاییها رابطه جالبی با هم دارند. البته من همه جای اروپا نبودم و نمی تونم نظر بدم، ولی تجربیاتی که تا حالا از این قضیه دارم رو می گم. اروپاییها پشت آمریکایی ها که میشه،  کلی حرف می زنند، که آره اینا عجولند و اینا یانکی هستند و غذای درست حسابی نمی خورند و همش مک دونالد و پیتزا و خلاصه از این خاله زن پیرزنک بازیها. ولی وقتی با یه آمریکایی برخورد می کنند، دست و پاشونو گم می کنند و شروع می کنند به جلب توجه کردن و تعریف کردن از آمریکاییها... یا به قول خودمون موس موس کردن! راحت می شه از برخوردشون حس کرد که چه احساس کمبودی جلوی آمریکاییها دارند! &lt;div&gt;نمونه اش، امروز یه آمریکاییه اومده بود آزمایشگاه ما برای اینکه ببینه PhD اینجا چجوریه (یکی نیست بگه مغز * خوردی مگه؟با اون همه دانشگاه خفن تو مملکت خودت، بیکاری می آی این داهات کوره؟ از سر شکم سیریه دیگه!). استاد من هم به من گفت آزمایشگاه رو بهش نشون بده. منم بردمش چرخوندمش و به بر و بچس آزمایشگاه معرفیش کردم. یکی از سوییسی هامون برگشت گفت: شما بیای اینجا برای آزمایشگاه ما هم خوبه! یه آمریکایی بین ما باشه، ما با دیدگاه آمریکایی هم آشنا می شیم!!! البته بنده خدا منظورش از نظر علمی بود، ولی با این حال موس موس رو به حد اعلی رسوند!!!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا من نمی دونم آمریکاییها نسبت به اروپاییها چه جوری فکر می کنند، ولی بعید می دونم آدم حسابشون کنند!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یه مطلب دیگه ای رو هم اضافه کنم. این بنده خدا در واقع لبنانی الاصل بود ولی تو آمریکا به دنیا اومده بود و بزرگ شده بود. وقتی فهمید من ایرانی ام کلی تحویل گرفت و خوشحال شد، البته من هم به همچنین. من چند تا برخورد دیگه هم که با لبنانی ها داشتم، به همین ترتیب بوده. کلا فکر می کنم لبنانی ها جز معدود مردمانی هستند که وقتی می فهمند ما ایرانی هستیم، خوشحال می شن و تحویل می گیرند! برخلاف اکثر مردم کشورهای دیگه که وقتی می گی ایرانیم، ۶ متر می پرند عقب! البته من یه بار با یک اریتره ای برخورد داشتم، اون هم تحویل گرفت!!!!!!&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 01:24:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
