<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حوضچه خاطرات</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/</link>
<description>حوضچه خاطرات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 08 Dec 2008 22:36:16 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>متعجبم!</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>واقعا بعضی وقتا از خودم تعجب می کنم. یک حرکاتی انجام میدم، یک فکرایی می کنم، یک احساسی می کنم که خودم مات و مبهوت می مونم. واقعا انگار یک چیزایی هست تو وجودم که خودم هیچی ازشون نمی دونم... چیزایی که شاید جواب خیلی از سوالات قدیمیم باشند... بعضی وقتا حس/فکر می کنم واقعا با خودم غریبه ام...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 08 Dec 2008 22:36:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایمان و عزت</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>
امروز (طبق معمول) داشتم فکر می کردم که اگر یک وقت این آزمایش های من جواب ندهند من چه گلی باید به سرم بگیرم؟ ۲ سال از این PhD گذشته ولی هیچی به هیچی! می رسم سر خونه اول: یا دوباره باید آزمایش طرح کنم که خیلی بعید میاد شدنی باشه و یا اینکه باید موضوع پروژه را تا حد زیادی عوض کنم. البته دو گزینه دیگه هم هست که محتملترند: یا استادم میگه بیخیال شو، یا اینکه خودم بیخیال میشم! خلاصه کلی دپ زده بودم و اعصابم بهم ریخته بود که اگر اینجوری بشه من چیکار باید بکنم، زندگیم بهم میریزه و جلو همه سرافکنده میشم و ...&lt;div&gt;اما بعد یک مدت به خودم گفتم: عزت از آن خداست و هر که به او ایمان داره! اگر همه دنیا هم دست به دست هم بدهند تا کسی را خوار و ذلیل کنند، ازشون کاری بر نمیاد. به یاد داستان موسی و فرعون افتادم و اینکه فرعون چقدر تلاش کرد تا موسی را از سر راه برداره: از اون کشت و کشتار نوزادان تا حمله به کاروان بنی اسراییل و در نتیجه غرق شدن در نیل (حالا نه اینکه من موسی باشم و استادم فرعون!). اما چون خدا عزت موسی را می خواست، فرعون با اون همه دبده و کبکده اش نتیجه ای جز خواری نصیبش نشد. بقیه داستان های قرآن هم همین اند: داستان یوسف، نوح، صالح و ... اصلا شاید بشه گفت یکی از مضامین (ممنون!) اصلی داستانهای قرآن همین نکته هست که عزت از آن خداست! به قول یکی از اساتید، خداوند این داستانها را بر محمد نازل می کرد تا بهش قوت قلب بده و بگه ببین، اینها هم مثل تو بودند، با اینکه یک دنیا باهاشون بد بود، چون با من بودند، من عزیزشون کردم!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;لابد میگین پس غم ام چیه؟ غم من نداشتن اون ایمانه... اما به هر حال این داستانها حتی به من هم قوت قلب می دهند!&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 03 Dec 2008 20:54:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جراح شدم!</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>امروز برای اولین بار روی موش زنده جراحی کردم. قبلا N بار روی جسد کار کرده بودم و اواخر سه سوت جراحی را با موفقیت انجام می دادم، واسه همین کاملا مطمئن بودم که جراحی را بلدم. ولی این دفعه قضیه فرق می کرد. این دفعه هم حیوان زنده بود و هم اینکه یک مقدار کوچکتر از حد معمول بود و این کار را به مراتب سخت تر می کرد. زیاد وارد جزئیات نمی شم چون بعضی از دوستان نازکدل تشریف دارند، ولی واقعا سخت تر از اون چیزی بود که فکر می کردم! حالا فردا باید ببینم نتیجه آزمایش جراحی شده...&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن. یکی نیست به من بگه تو مهندس #$@$%^#.....!!!&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Nov 2008 20:07:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی من</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>
الان یک چند وقتیه که همه روزهام شبیه هم شده، جوری که نمی فهمم کی اول هفته اس و کی آخر هفته. صبحها ساعت ۹ سرکار (بهش میگن دانشگاه)، کار، ناهار، کار، عصرونه، کار، شام، کار، ساعت ۱۱:۴۳ هم مترو و ساعت ۱۲ شب هم خونه. از کار زیاد بدم نمیاد، یعنی خوشم هم میاد، باعث میشه آدم از فکر و خیال الکی دربیاد، یا بهتر بگم وقتی برای فکر و خیال الکی نداشته باشه! این وضع هم فعلا فعلاها ادامه داره. باید یه جواب درست حسابی بگیرم از کارام، اینجوری نمیشه...&lt;div&gt;قبلاها وقتی کار زیاد داشتم، می نشستم قشنگ برنامه ریزی می کردم که فلان روز فلان کار را می کنم و قس علی هذا. اما الان اینقدر کار سرم ریخته که اصلا حوصله نمی کنم به همشون در آن واحد فکر کنم! هرچیزی به ذهنم اومد انجام می دم و فقط حواسم به deadlineها (تو فارسی چی میگیم؟) هست که یه وقت نگذرند. مثل اینکه بهتر جواب میده، چون یه جورایی مثل مدیریت بحران می مونه! شاید به خاطر اینکه اینجوری بیشتر تو هول و ولا می مونم ولی با برنامه ریزی آدم یه مقدار آرامش خاطر پیدا می کنه و کالیبر و ...!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یادمه یکی از اساتید می گفت بهتره که آدم همیشه کار زیاد سرش ریخته باشه، اینجوری وقتش را بهتر مدیریت می کنه و کمتر به هدر میده. می گفت مثلا یه مدیر پروژه که ۱۰۰۰ تا کار داره، وقتی می خواد بره یه کادو بخره، میره تو اولین مغازه، اولین چیزی که دستش اومد رو ورمیداره میاد بیرون و در عین حال هم داره با موبایلش چک و چونه می زنه! حالا کسی که وقت آزاد داره، میره سر صبر تو این مغازه، اون مغازه، این جنس را ورمیداره، اون یکی را ورانداز می کنه و آخرشم ۶ ساعت چونه میزنه تا یه کادو بخره بیاد بیرون! و در نهایت ایشون نتیجه گرفت که آخر سر هم جفتشون کادواند دیگه و طرف مذبور را خوشحال میکنند! (صد البته خود این جناب استاد همینجوری بود! هر شب تا بوق سگ دانشگاه بود و انگار نه انگار که زن و بچه داره!)&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 23:21:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم تولد</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>
خوب امروز هم تولد خودم بود. باز یکسال از عمرمون گذشت و به مرگ نزدیکتر شدیم. صحبت از مرگ شد، امروز با دوستان هنگام صرف کافه و کیک تولد بنده، بحث سر اهدای خون بود که یکی از دوستان گفت که اهدای خون که چیزی نیست، الان می تونی مغز استخوانت را هم اهدا کنی! من گفتم می دونی چه دردی داره؟ آخه کدوم آدم عاقلی  میره اینکارو بکنه! دوستمون برگشت گفت من خودم اینکارو نمی کنم، اما یکی از دوستام هست که به صورت مرتب مغز استخوانش را اهدا می کنه. من کف کردم خداییش... بعد من به شوخی برگشتم گفتم که لابد پس فردا هم کلیه و کبد و ... را اهدا می کنه! برگشت گفت که الان که نه، ولی بعد مرگ بدنش را در اختیار بیمارستان قرار می ده چون کارت اهدای اعضای بدن داره و من خودم هم یکی دارم. گفتم جدا؟ یعنی حاضری بدنت را در اختیار این دانشجوهای پزشکی قرار بدی که باهاش هرکاری می خوان بکنند؟ گفت خوب آره. بعدش که با خودم فکر کردم دیدم که آخه چه فرقی میکنه؟ به هرحال که جسد آدم متلاشی میشه، چه توی خاک و توسط کرمهای خاکی، چه رو میز تشریح و توسط دانشجوهای پزشکی! بگذریم...&lt;div&gt;این چند وقته سرم خیلی شلوغه. وقتی به کارایی که قراره تا آخر ماه دیگه انجام بدم به خودم میگم مگه میشه؟ ولی تا الان که شده، احتمالا تا آخرش هم میشه... به امید خدا.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;الان دارم کتاب فرشتگان و شیاطین مال دن براون را می خونم. از نظر سبک داستان و ماجرا کاملا  شبیه راز داوینچی هست ولی این دفعه ماجرا به جای پاریس در واتیکان و رم رخ میده. داستان به گیرایی داستان راز داوینچی نیست ولی مثل راز داوینچی، دن براون اطلاعات تاریخی-هنری جالبی در مورد واتیکان و رم میده. کتاب بعدی هم که می خوام بخونم وکیل مدافع شیطان هست که شنیدم در مورد کلیسای کاتولیک اطلاعات جالبی داره. نمی دونم چرا از وقتی واتیکان رفتم علاقه مند شدم در مورد خباثت کلیسای کاتولیک بیشتر بدونم!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;کسی کتاب خوب سراغ نداره؟&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 12 Nov 2008 21:00:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه ایتالیا</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>
اینقدر ننوشتم که یادم نمیاد چه جوری بلاگ می نویسند! دیگه دارم شرمنده این حوضچه میشم!&lt;div&gt;هفته پیش به مدت ۴ روز به معیت دو تن از دوستان رفتیم رم و فلورانس. خوب همینطور که معرف حضور هست، این دو شهر جز زیباترین شهرهای اروپا هستند و پشتوانه تاریخی بزرگی هم دارند. فلورانس یکی از مهمترین شهرهای دوران رنوسانس بوده و این مطلب به خوبی در معماری و آثار هنری شهر مشهود هست. به طور مثال موزه اوفیزی فلورانس(Uffizi) قدیمیترین و معروفترین موزه هنری جهان هست که آثار بزرگانی چون داوینچی، میکل آنژ، رافائل، بوتیچلی و کاراوجیو را در خود نگهداری می کنه. این موزه واقعا دیدنی هست، خصوصا برای کسانی که به هنر نقاشی علاقه دارند. اما نکته آزار دهنده این موزه اینجا بود که ملاحظات امنیتی (Security) بسیار بالایی داشت که واقعا قابل مقایسه با ملاحظات امنیتی مسافرتهای هوایی بود! از طرف دیگه، بلیت موزه واقعا گرون بود و علاوه بر آن اگر می خواستی سریعتر داخل شوی و ۱ الی ۲ ساعت توی صف نایستی، باید ۵۰٪ اضافه پرداخت می کردی، که خوب ما کردیم! برای مقایسه باید بگم که موزه بریتانیا (British Museum) که یکی از معروفترین موزه های تاریخی دنیا هست هم مجانیه و هم اساسا هیچ ملاحظات امنیتی هم نداره. از این نکته که بگذریم، فلورانس مدفن شخصیت های مشهوری همچون گالیله، دانته، میکل آنژ و ماکیاولی هم هست. کلیسای جامع شهر هم فوق العاده زیباست؛ خصوصا معماری خارجی بنا که واقعا تک هست و بی تردید یکی از زیباترین ساختمان هایی بوده که من تا بحال دیده ام.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ما یک روز و یک صبح در فلورانس اقامت داشتیم و بعدش راهی رم شدیم. و اما رم... من هم لندن را دیده ام و هم پاریس، اما واقعا رم چیز دیگه ایه! تاریخی که در این شهر نهفته هست واقعا بینظیره. حسابش را بکنید، این شهر حدودا دوهزار و پانصد سال عمر داره که تقریبا در تمام این دوران از اهمیت بسیار بالایی برخوردار بوده. فکر نمی کنم هیچ شهری در دنیا از این نظر به پای رم برسه. اما اهمیت رم فقط به داشتن یک تاریخ قدیمی نیست بلکه به داشتن آثار این تاریخ هست. در اکثر نقاط شهر که راه می روید، خرابه هایی را می بینید که به دقت نگه داری می شوند. در مورد آثار دیدنی شهر هم که لازم به گفتن نیست و معرف عموم هست. یکی از معروفترین آثار به جا مانده از دوران روم باستان، آمفی تاتر کلوزیوم هست که محل مبارزه گلادیاتورها و اجرای نمایشها و سرگرمی ها بوده. جالبه که بدونید بخشهایی از فیلم گلادیاتور هم در همین محل ضبط شده. اما از نظر مهندسی باید بگم که کلوزیوم بدون شک یکی از اعجازهای زمان خودش محسوب میشه و آدم واقعا انگشت به دهن می مونه که ۲ هزار سال پیش اینها چه جوری این بنای عظیم را ساخته اند! برای اینکه بتونید عظمت این بنا را تصور بکنید، بگم که تخمین زده می شه که این آمفی تاتر (یا به نوعی استادیوم) حدودا ظرفیت ۴۰ تا ۷۰ هزار تماشاگر را داشته! البته بماند که این رومی ها در این محل به تماشای چه تفریحات وحشیانه ای می نشسته اند... ولی جدا از این مساله باید بگم که واقعا یکی از تاثیرگذارترین بناهایی بوده که من تا بحال در عمرم دیده ام. رم آثار معماری بسیار مهم و زیبای دیگه ای هم داره که من دیگه به اونها نمی پردازم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;روز آخر سفر هم از ایتالیا به یک کشور دیگه مسافرت کردیم و البته شب دوباره به رم برگشتیم. کشور دیگه؟ بله، واتیکان! نمی خوام زیاد در مورد نفرت شدیدی که نسبت به کلیسای کاتولیک دارم حرف بزنم، فقط به این بسنده می کنم که همین کلیسای کاتولیک، یکی از جنایتکارترین سازمان های بشری در طول تاریخ بوده! از این مساله که بگذریم، از نظر هنری و معماری کلیسای سن پیتر واتیکان واقعا خارق العاده است. داخل کلیسا پر از مجسمه ها و نقاشی های معروف هست که خیلی از اونها مربوط به همین پاپ های جنایتکار هستند. جالبه که بدونید که در دوران سیاه حاکمیت کلیسا بر اروپا، ۷۸ پاپ پشت سر هم به تفتیش عقیده مشغول بوده اند که هر کدام شکنجه جدیدی را برای اقرار گرفتن از متهمان باب می کرده اند (!) و الان از همینها به عنوان قدیس نام برده میشه. بگذریم...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خوب در انتها هم طبق معمول &lt;a href=&quot;http://picasaweb.google.com/alireza202/Rome&quot;&gt;عکس&lt;/a&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن. ۱. یکی دوایی، درمونی، وردی، جادویی برای کسب انگیزه سراغ نداره؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن. ۲. این انتخابات این دفعه آمریکا هم عجب چیزی شده! نه فقط ماها هیجان زده ایم، بلکه خود آمریکاییها هم هیجان زده اند! حالا جدا از شوخی اینجا که ما هرچی آمریکایی دیدیم طرفدار اوباما بوده، حتی دیروز یکی از استادای آمریکایی موقع ارائه، اول یه اسلاید تبلیغ اوباما را کرد، بعدا شروع کرد به ارائه مطلبش! حالا ببینیم موقع رای گیری چندتاشون به یه رئیس جمهور سیاه پوست رای می دهند!&lt;/div&gt;



</description>
<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 21:39:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به زودی</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>منتظر سفرنامه ایتالیا باشید...</description>
<pubDate>Wed, 29 Oct 2008 19:58:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رنگهای پاییز و تولد ۱ سالگی</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>
۲ تا مطلب:&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;۱. این روزها اینقدر درختها و طبیعت زیبا شده اند که واقعا من را مدهوش کرده اند! خیلی عجیبه، من بیست و اندی سال از خدا عمر گرفتم و هر سال هم همین موقع این زیباییها را می دیدم، ولی به چشمم نمی آمد. ولی امسال که دارم از دریچه دوربین به طبیعت نگاه می کنم، زیباییش برام هزاران برابر شده! الان چند هفته است که آخر هفته ها مدام بیرون ام و در حال عکاسی. اما این آخر هفته گذشته چیز دیگه ای بود. تو این ۲ روز به اندازه کل مدتی که دوربین داشتم از عکاسی لذت بردم! اما حیف که زیبایی این درختا تا چند روز دیگه بیشتر دوام نمیاره...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اینم &lt;a href=&quot;http://picasaweb.google.com/alireza202/ColorsOfAutumn&quot;&gt;چند تا عکس&lt;/a&gt;، ماحصل این دو روز!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;۲. امروز حوضچه خاطرات ۱ ساله شد! وقتی به پستهایی که تو این مدت نوشتم نگاه می کنم، سیر فکری، گذر زندگی و خاطرات و احوالات خودم را در اون می بینم. واقعا که حوضچه خاطرات یا همون &lt;a href=&quot;http://pensieve.blogfa.com/post-1.aspx&quot;&gt;pensieve جناب دامبلدور&lt;/a&gt; شده!&lt;/div&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 19:20:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و اما جبر و اختیار (۲)</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;div&gt;ماهها قبل مطلبی را راجع به جبر و اختیار شروع کردم که ادامه اش به تاخیر افتاد. به قول مولانا:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مدتی این مثنوی تاخیر شد.................مهلتی بایست تا خون شیر شد&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
در&lt;a href=&quot;http://pensieve.blogfa.com/post-24.aspx&quot;&gt; مطلب قبل&lt;/a&gt; صورت مسئله جبر و اختیار و برخی از سوالات رایج آن مطرح شد که در ادامه به صورت خلاصه بیان می شود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در قرآن می توان به وجود دو منظر (point of view) مختلف پی برد که من آنها را با نامهای منظر خداوار و منظر انسان وار معرفی می کنم. در منظر خداوار هیچ اراده کننده ای جز خدا وجود ندارد، هیچ کسی توانایی سرپیچی از دستور خداوند را ندارد، همه موجودات مجبور و مطیع فرمان خداوند هستند و از همه عجیبتر اینکه فاعلی جز ذات باری تعالی وجود ندارد! در این منظر حتی انداختن تیر توسط پیامبر نیز توسط خداوند صورت می گیرد (انفال ۱۷). و یا گمراه کردن کافران که به ظاهر توسط شیطان انجام می شود نیز توسط خداوند صورت می گیرد (ابراهیم ۴).&lt;br /&gt;ولی در منظر انسان وار خداوند انسان را صاحب اختیار می داند تا راه خویش را انتخاب کند، مانند کثیری از آیات که پیامبران را تنها بشارت دهندگان و هشداردهندگان معرفی می کند و شاکر یا کافر بودن را به خود انسان واگذار می کند. یا اینکه آدم می تواند از دستور مستقیم خداوند سرپیچی کند.&lt;br /&gt;پس از منظر اول همه چیز بر مبنای جبر و از منظر دوم بر اساس اختیار صورت می گیرد. اما سوال: &lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;۱. چطور می توان بین این دو منظر جمع بست؟ و آیا این دو با هم سازگار هستند؟ به بیان دیگر چطور ممکن است ما اختیار داشته باشیم در حالی که مجبور هستیم و بالعکس.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;۲. اگر ما دچار جبر هستیم دیگر برتری ابراهیم و موسی و محمد بر نمرود و فرعون و ابوجهل چیست؟ اگر ما از خود اختیاری نداریم، چرا باید برخی از ما به بهشت و برخی دیگر به جهنم بروند؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;قبل از اینکه بخواهم به این سوالات جواب دهم باید منظور از منظر خداوار و انسان وار را روشن کنم. منظر خداوار خاص خداوند نیست و ما هم می توانیم همینجا از منظر خداوار بحث کنیم. به همین ترتیب منظر انسان وار هم خاص انسان نیست و خداوند هم می تواند از منظر انسان وار بحث کند، کما اینکه در بخشهای زیادی از قرآن چنین کرده است.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;معنای جبر که واضح است. پس اختیار ما در عین جبر چه معنایی می تواند داشته باشد؟ اختیار ما فقط از دیدگاه انسان وار معنا دارد. ما خود می دانیم که مختار هستیم تا بین گزینه ۱ و ۲، یکی را انتخاب کنیم. درست است که خداوند می داند که در نهایت ما کدامیک را انتخاب خواهیم کرد، اما ما نمی دانیم. پس اگر من گزینه ۱ را انتخاب کردم، از دیدگاه انسان وار خودم انتخاب کرده ام، اما از دیدگاه خداوار خدا خود انتخاب کرده است. پس از دیدگاه خداوار همه چیز جبری است و از دیدگاه انسان وار بعضی از مسایل اختیاری هستند. در واقع اینجا اصلا بحث ناسازگاری مطرح نمی شود. بسته به اینکه از کدام دید نگاه کنی، انسان را مختار و یا مجبور می بینی. اما این مساله سوال دیگری را مطرح می کند: هدف این خدا از آفرینش این دنیای مجبور چه بوده؟ جواب: نمی دانم!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اما مساله پاداش و جزا: از منظر انسان وار سرنوشت ما به دست خود ماست. من می دانم و به خوبی می دانم که اگر بخواهم می توانم هر گناه یا ثوابی را برای هر چند باری که بخواهم انجام دهم و در نهایت نیز جزا و یا پاداش این اعمالم را می بینم. پس از نظر من اختیار است. اما برای خداوند مشخص است که من از کجا آمده ام، جه کار می کنم، چه کار خواهم کرد و به کجا می روم. این تغییر و تحول در خلق او به مقتضای حکمت او صورت می گیرد. اینکه هیتلر به جهنم برود و بودا به بهشت از قبل مشخص بوده و چراییش بر ما مشخص نیست.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سوال: پس عدل خداوند چه می شود؟ از منظر انسان وار، هیتلر خود انتخاب کرد که قتل عام و فساد روی زمین راه بیاندازد و بودا خود انتخاب کرد تا انسانی پاک و موحد باشد. پس هر یک از اینها خود سرنوشت خود را رقم زده اند. اما از منظر خداوار، عدل خود آفریده خداست و همه چیز طبق عدل است، بنابراین جای نگرانی نیست!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اما این تفکیک منظرها چه سودی دارد؟ فایده اش این است که از اشتباهات رایجی که در این زمینه می شود، جلوگیری می کند. به طور مثال: بعضی ها می گویند اگر ما مجبور هستیم، پس من دزدی می کنم ولی کسی نباید مرا مجازات کند! جواب این است که تو از دیدگاه خداوار مجبوری و نه انسان وار. پس اگر قرار بوده که تو دزدی کنی و کردی و بعدا مجازات شدی، پس قرار بوده که مجازات شوی، پس از چه گلایه داری؟ تو می گویی دزدیت از جبر بوده اما می خواهی به اختیار مجازات نشوی؟ &lt;/div&gt;&lt;div&gt;سوال رایج دیگری که می توان با تفکیک جبر و اختیار به آن پاسخ داد این است که اگر خداوند می داند که من قرار است کار بدی بکنم اساسا برای چه مرا خلق کرده است؟ یا مهمتر از این، برای چه این عمل بد مرا خلق کرده است؟ جواب اینست که بد و خوب فقط در دیدگاه انسان وار و در چهارچوب اختیار مطرح است. از دیدگاه خداوار، خداوند هیچ چیز بدی خلق نمی کند، چون خداوند حکیم است. به طور مثال، کشته شدن تمام انسان های بیگناه در طول تاریخ و یا عبادت تمام عابدان از دیدگاه خداوار (نه از دیدگاه خدا) هر دو خلقهایی هستند از خلق های خداوند که البته این به معنای یکسان بودنشان از دیدگاه خداوند نیست. شاید یک مقدار هضم کردن این حرف یک مقدار سخت باشد، اما این خلقت خداست، چیزی جز خلقت خدا وجود ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سوالی که با جواب قبل ممکن است ایجاد شود اینست که آیا خداوند با ما شوخی دارد که به ما می گوید عمل بد انجام نده، اما خود عمل بدی برای ما رقم زده و در نهایت هم ما را به جهنم می فرستد و می گوید خود مسئول اعمالت هستی؟!؟!؟ این سوال نیز باز از همین اختلاط جبر و اختیار به وجود می آید. اینکه خداوند به ما می گوید عمل بدی انجام نده و ما انجام می دهیم و به جهنم می رویم، از دید انسان وار است. اما اینکه خود عمل بدی را برای ما رقم زده است از دیدگاه خداوار است (که البته چندان متناسب با ادبیات منظر خداوار نیست، زیرا عمل بد از دیدگاه انسان وار معنی دارد و رقم زدن از دیدگاه خداوار).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سوال آخر: پس بالاخره ما مجبوریم یا مختار؟ جواب: هر دو! بسته به اینکه از چه منظری نگاه کنی، انسان مجبور یا مختار است.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پس به صورت خلاصه، ما در آن واحد هم مجبوریم و هم (نسبتا) مختار. هر دو درست است ولی باید از منظر خاص خود به آن نگاه شود و در هر منظر بایستی ادبیات خاص همان منظر استفاده شود. به نظر من کلید قضیه جبر و اختیار در همین تفکیک منظرهاست.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;در خاتمه بگذارید مثالی بزنم: مولانا می گوید در گرمابه هستی، عده ای به استحمام و آب تنی و سونا و جکوزی مشغولند و عده ای به حمل سوخت کوره حمام (که در آن زمان پس مانده های خشک شده حیوانی بوده) برای گرم کردن آب حمام مشغولند. تصمیم با توست که می خواهی جز کدام دسته باشی، اما بدان که هر دو برای وجود این حمام لازمند. اینکه چرا همه هستی نباید به استحمام مشفول باشند و عده ای باید به سرگین کشی بپردازند را دیگر خدا می داند. اما من همینقدر می دانم که تمام خلقت خدا به همین صورت است.&lt;/div&gt;




</description>
<pubDate>Fri, 03 Oct 2008 13:32:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به مناسبت پاییز</title>
<link>http://pensieve.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>
فقط حتما عکسها را در حالت بزرگ شده ببینید. نمی دونم چرا در حالت کوچک شده، رنگها از حالت طبیعی خارج شده اند.&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;http://picasaweb.google.com/alireza202/Vallorbe&quot;&gt;لینک&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 00:54:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pensieve&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>pensieve</dc:creator>
<guid>http://pensieve.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
