امروز (طبق معمول) داشتم فکر می کردم که اگر یک وقت این آزمایش های من جواب ندهند من چه گلی باید به سرم بگیرم؟ ۲ سال از این PhD گذشته ولی هیچی به هیچی! می رسم سر خونه اول: یا دوباره باید آزمایش طرح کنم که خیلی بعید میاد شدنی باشه و یا اینکه باید موضوع پروژه را تا حد زیادی عوض کنم. البته دو گزینه دیگه هم هست که محتملترند: یا استادم میگه بیخیال شو، یا اینکه خودم بیخیال میشم! خلاصه کلی دپ زده بودم و اعصابم بهم ریخته بود که اگر اینجوری بشه من چیکار باید بکنم، زندگیم بهم میریزه و جلو همه سرافکنده میشم و ...
اما بعد یک مدت به خودم گفتم: عزت از آن خداست و هر که به او ایمان داره! اگر همه دنیا هم دست به دست هم بدهند تا کسی را خوار و ذلیل کنند، ازشون کاری بر نمیاد. به یاد داستان موسی و فرعون افتادم و اینکه فرعون چقدر تلاش کرد تا موسی را از سر راه برداره: از اون کشت و کشتار نوزادان تا حمله به کاروان بنی اسراییل و در نتیجه غرق شدن در نیل (حالا نه اینکه من موسی باشم و استادم فرعون!). اما چون خدا عزت موسی را می خواست، فرعون با اون همه دبده و کبکده اش نتیجه ای جز خواری نصیبش نشد. بقیه داستان های قرآن هم همین اند: داستان یوسف، نوح، صالح و ... اصلا شاید بشه گفت یکی از مضامین (ممنون!) اصلی داستانهای قرآن همین نکته هست که عزت از آن خداست! به قول یکی از اساتید، خداوند این داستانها را بر محمد نازل می کرد تا بهش قوت قلب بده و بگه ببین، اینها هم مثل تو بودند، با اینکه یک دنیا باهاشون بد بود، چون با من بودند، من عزیزشون کردم!
لابد میگین پس غم ام چیه؟ غم من نداشتن اون ایمانه... اما به هر حال این داستانها حتی به من هم قوت قلب می دهند!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:55  توسط علیرضا
|
