اول از هر چیزی به دوستانی که به حوضچه خاطرات من سر زدن خوشامد می گم.
در مورد وجه تسمیه این صفحه باید بگم که اگر با داستانهای هری پاتر آشنا باشید متوجه منظور من شدید و الا باید یه توضیح مختصر راجع بهش بدم: حوضچه ذهن ترجمه ایه که من از لغت Pensieve کردم. Pensieve حوضچه کوچکی بود که دامبلدور با کمک شعبده، خاطراتش رو به صورت نیتروژن مایع (!) از ذهنش بیرون می کشید و در اون قرار می داد و با کمک این حوضچه می تونست هر وقت که می خواد اونارو بازبینی کنه و یا به دیگران نشون بده! حالا من می خوام نه فقط خاطرات بلکه تفکرات و خیالات ذهنیم رو هم تو این حوضچه بریزم.
شما هم اگر لطف کنید و نظراتتون رو تو این حوضچه بریزید شاید با یه خورده هم زدن یه چیزی از توش در بیاد!
یاد یه داستان جالب و قدیمی افتادم که شاید بی مورد نباشه نقل کردنش: یه روز یه بنده خدای در راه مونده و گرسنه ای به یه آبادی می رسه و از مردم اونجا تقاضای غذا می کنه ولی کسی بهش محل نمی ذاره (!typical). اون بنده خدا هم که می بینه از این مردم چیزی نصیبش نمی شه یه دیگی پیدا می کنه و با آب پرش می کنه و چند تا سنگ هم میندازه توش و می ذاره رو آتیش. ملت فضولیشون گل می کنه (again typical) و می پرسن چیکار می کنی؟ می گه دارم آش سنگ درست می کنم! می گن مگه می شه؟ می گه نگاه کنید. یه کم که می گذره می گه اگر این آش یه کم سبزی داشت بهتر می شد. یکی می دوه میره سبزی میاره. یه کم دیگه که می گذره می گه اگر این آش یه کم حبوبات داشت چی می شد و یکی میره ... خلاصه سرتونو درد نیارم، به همین ترتیب روغن و رشته و کشک هم بهش اضافه می کنه و در نهایت یه آشی درست می کنه که خودشو ملت می خورن و سیر میشن! و در تواریخ اومده که این آقا این آش رو Patent می کنه و از قبال اون سرمایه ای بهم می زنه!!!
دیگه حسش نیست نکات اخلاقی و غیر اخلاقی این داستان رو بنویسم، تو خود بخواند حدیث مفصل از این مجمل!
در مورد وجه تسمیه این صفحه باید بگم که اگر با داستانهای هری پاتر آشنا باشید متوجه منظور من شدید و الا باید یه توضیح مختصر راجع بهش بدم: حوضچه ذهن ترجمه ایه که من از لغت Pensieve کردم. Pensieve حوضچه کوچکی بود که دامبلدور با کمک شعبده، خاطراتش رو به صورت نیتروژن مایع (!) از ذهنش بیرون می کشید و در اون قرار می داد و با کمک این حوضچه می تونست هر وقت که می خواد اونارو بازبینی کنه و یا به دیگران نشون بده! حالا من می خوام نه فقط خاطرات بلکه تفکرات و خیالات ذهنیم رو هم تو این حوضچه بریزم.
شما هم اگر لطف کنید و نظراتتون رو تو این حوضچه بریزید شاید با یه خورده هم زدن یه چیزی از توش در بیاد!
یاد یه داستان جالب و قدیمی افتادم که شاید بی مورد نباشه نقل کردنش: یه روز یه بنده خدای در راه مونده و گرسنه ای به یه آبادی می رسه و از مردم اونجا تقاضای غذا می کنه ولی کسی بهش محل نمی ذاره (!typical). اون بنده خدا هم که می بینه از این مردم چیزی نصیبش نمی شه یه دیگی پیدا می کنه و با آب پرش می کنه و چند تا سنگ هم میندازه توش و می ذاره رو آتیش. ملت فضولیشون گل می کنه (again typical) و می پرسن چیکار می کنی؟ می گه دارم آش سنگ درست می کنم! می گن مگه می شه؟ می گه نگاه کنید. یه کم که می گذره می گه اگر این آش یه کم سبزی داشت بهتر می شد. یکی می دوه میره سبزی میاره. یه کم دیگه که می گذره می گه اگر این آش یه کم حبوبات داشت چی می شد و یکی میره ... خلاصه سرتونو درد نیارم، به همین ترتیب روغن و رشته و کشک هم بهش اضافه می کنه و در نهایت یه آشی درست می کنه که خودشو ملت می خورن و سیر میشن! و در تواریخ اومده که این آقا این آش رو Patent می کنه و از قبال اون سرمایه ای بهم می زنه!!!
دیگه حسش نیست نکات اخلاقی و غیر اخلاقی این داستان رو بنویسم، تو خود بخواند حدیث مفصل از این مجمل!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 19:55  توسط علیرضا
|
