تبليغاتX
حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

واقعا بعضی وقتا از خودم تعجب می کنم. یک حرکاتی انجام میدم، یک فکرایی می کنم، یک احساسی می کنم که خودم مات و مبهوت می مونم. واقعا انگار یک چیزایی هست تو وجودم که خودم هیچی ازشون نمی دونم... چیزایی که شاید جواب خیلی از سوالات قدیمیم باشند... بعضی وقتا حس/فکر می کنم واقعا با خودم غریبه ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 23:36  توسط علیرضا  | 

امروز (طبق معمول) داشتم فکر می کردم که اگر یک وقت این آزمایش های من جواب ندهند من چه گلی باید به سرم بگیرم؟ ۲ سال از این PhD گذشته ولی هیچی به هیچی! می رسم سر خونه اول: یا دوباره باید آزمایش طرح کنم که خیلی بعید میاد شدنی باشه و یا اینکه باید موضوع پروژه را تا حد زیادی عوض کنم. البته دو گزینه دیگه هم هست که محتملترند: یا استادم میگه بیخیال شو، یا اینکه خودم بیخیال میشم! خلاصه کلی دپ زده بودم و اعصابم بهم ریخته بود که اگر اینجوری بشه من چیکار باید بکنم، زندگیم بهم میریزه و جلو همه سرافکنده میشم و ...
اما بعد یک مدت به خودم گفتم: عزت از آن خداست و هر که به او ایمان داره! اگر همه دنیا هم دست به دست هم بدهند تا کسی را خوار و ذلیل کنند، ازشون کاری بر نمیاد. به یاد داستان موسی و فرعون افتادم و اینکه فرعون چقدر تلاش کرد تا موسی را از سر راه برداره: از اون کشت و کشتار نوزادان تا حمله به کاروان بنی اسراییل و در نتیجه غرق شدن در نیل (حالا نه اینکه من موسی باشم و استادم فرعون!). اما چون خدا عزت موسی را می خواست، فرعون با اون همه دبده و کبکده اش نتیجه ای جز خواری نصیبش نشد. بقیه داستان های قرآن هم همین اند: داستان یوسف، نوح، صالح و ... اصلا شاید بشه گفت یکی از مضامین (ممنون!) اصلی داستانهای قرآن همین نکته هست که عزت از آن خداست! به قول یکی از اساتید، خداوند این داستانها را بر محمد نازل می کرد تا بهش قوت قلب بده و بگه ببین، اینها هم مثل تو بودند، با اینکه یک دنیا باهاشون بد بود، چون با من بودند، من عزیزشون کردم!
لابد میگین پس غم ام چیه؟ غم من نداشتن اون ایمانه... اما به هر حال این داستانها حتی به من هم قوت قلب می دهند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:55  توسط علیرضا  | 

امروز برای اولین بار روی موش زنده جراحی کردم. قبلا N بار روی جسد کار کرده بودم و اواخر سه سوت جراحی را با موفقیت انجام می دادم، واسه همین کاملا مطمئن بودم که جراحی را بلدم. ولی این دفعه قضیه فرق می کرد. این دفعه هم حیوان زنده بود و هم اینکه یک مقدار کوچکتر از حد معمول بود و این کار را به مراتب سخت تر می کرد. زیاد وارد جزئیات نمی شم چون بعضی از دوستان نازکدل تشریف دارند، ولی واقعا سخت تر از اون چیزی بود که فکر می کردم! حالا فردا باید ببینم نتیجه آزمایش جراحی شده...

پ.ن. یکی نیست به من بگه تو مهندس #$@$%^#.....!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:8  توسط علیرضا  | 

الان یک چند وقتیه که همه روزهام شبیه هم شده، جوری که نمی فهمم کی اول هفته اس و کی آخر هفته. صبحها ساعت ۹ سرکار (بهش میگن دانشگاه)، کار، ناهار، کار، عصرونه، کار، شام، کار، ساعت ۱۱:۴۳ هم مترو و ساعت ۱۲ شب هم خونه. از کار زیاد بدم نمیاد، یعنی خوشم هم میاد، باعث میشه آدم از فکر و خیال الکی دربیاد، یا بهتر بگم وقتی برای فکر و خیال الکی نداشته باشه! این وضع هم فعلا فعلاها ادامه داره. باید یه جواب درست حسابی بگیرم از کارام، اینجوری نمیشه...
قبلاها وقتی کار زیاد داشتم، می نشستم قشنگ برنامه ریزی می کردم که فلان روز فلان کار را می کنم و قس علی هذا. اما الان اینقدر کار سرم ریخته که اصلا حوصله نمی کنم به همشون در آن واحد فکر کنم! هرچیزی به ذهنم اومد انجام می دم و فقط حواسم به deadlineها (تو فارسی چی میگیم؟) هست که یه وقت نگذرند. مثل اینکه بهتر جواب میده، چون یه جورایی مثل مدیریت بحران می مونه! شاید به خاطر اینکه اینجوری بیشتر تو هول و ولا می مونم ولی با برنامه ریزی آدم یه مقدار آرامش خاطر پیدا می کنه و کالیبر و ...!
یادمه یکی از اساتید می گفت بهتره که آدم همیشه کار زیاد سرش ریخته باشه، اینجوری وقتش را بهتر مدیریت می کنه و کمتر به هدر میده. می گفت مثلا یه مدیر پروژه که ۱۰۰۰ تا کار داره، وقتی می خواد بره یه کادو بخره، میره تو اولین مغازه، اولین چیزی که دستش اومد رو ورمیداره میاد بیرون و در عین حال هم داره با موبایلش چک و چونه می زنه! حالا کسی که وقت آزاد داره، میره سر صبر تو این مغازه، اون مغازه، این جنس را ورمیداره، اون یکی را ورانداز می کنه و آخرشم ۶ ساعت چونه میزنه تا یه کادو بخره بیاد بیرون! و در نهایت ایشون نتیجه گرفت که آخر سر هم جفتشون کادواند دیگه و طرف مذبور را خوشحال میکنند! (صد البته خود این جناب استاد همینجوری بود! هر شب تا بوق سگ دانشگاه بود و انگار نه انگار که زن و بچه داره!)
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 0:22  توسط علیرضا  |