الان یک چند وقتیه که همه روزهام شبیه هم شده، جوری که نمی فهمم کی اول هفته اس و کی آخر هفته. صبحها ساعت ۹ سرکار (بهش میگن دانشگاه)، کار، ناهار، کار، عصرونه، کار، شام، کار، ساعت ۱۱:۴۳ هم مترو و ساعت ۱۲ شب هم خونه. از کار زیاد بدم نمیاد، یعنی خوشم هم میاد، باعث میشه آدم از فکر و خیال الکی دربیاد، یا بهتر بگم وقتی برای فکر و خیال الکی نداشته باشه! این وضع هم فعلا فعلاها ادامه داره. باید یه جواب درست حسابی بگیرم از کارام، اینجوری نمیشه...
قبلاها وقتی کار زیاد داشتم، می نشستم قشنگ برنامه ریزی می کردم که فلان روز فلان کار را می کنم و قس علی هذا. اما الان اینقدر کار سرم ریخته که اصلا حوصله نمی کنم به همشون در آن واحد فکر کنم! هرچیزی به ذهنم اومد انجام می دم و فقط حواسم به deadlineها (تو فارسی چی میگیم؟) هست که یه وقت نگذرند. مثل اینکه بهتر جواب میده، چون یه جورایی مثل مدیریت بحران می مونه! شاید به خاطر اینکه اینجوری بیشتر تو هول و ولا می مونم ولی با برنامه ریزی آدم یه مقدار آرامش خاطر پیدا می کنه و کالیبر و ...!
یادمه یکی از اساتید می گفت بهتره که آدم همیشه کار زیاد سرش ریخته باشه، اینجوری وقتش را بهتر مدیریت می کنه و کمتر به هدر میده. می گفت مثلا یه مدیر پروژه که ۱۰۰۰ تا کار داره، وقتی می خواد بره یه کادو بخره، میره تو اولین مغازه، اولین چیزی که دستش اومد رو ورمیداره میاد بیرون و در عین حال هم داره با موبایلش چک و چونه می زنه! حالا کسی که وقت آزاد داره، میره سر صبر تو این مغازه، اون مغازه، این جنس را ورمیداره، اون یکی را ورانداز می کنه و آخرشم ۶ ساعت چونه میزنه تا یه کادو بخره بیاد بیرون! و در نهایت ایشون نتیجه گرفت که آخر سر هم جفتشون کادواند دیگه و طرف مذبور را خوشحال میکنند! (صد البته خود این جناب استاد همینجوری بود! هر شب تا بوق سگ دانشگاه بود و انگار نه انگار که زن و بچه داره!)