تبليغاتX
حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

۱. چند وقت پیش ها یک مطلبی را خواندم در مورد کسانی که دارای ۲ زبان اصلی هستند. یادم نمی آد کجا بود (BBC?) ولی مضمون حرف این بود که این دوستان معمولا به تناسب زبانی که حرف می زنند، شخصیت و رفتارشان تغییر می کند. یکی از دوستان ما مادرش انگلیسی الاصل و پدرش روسی الاصل هست ولی در آرژانتین به دنیا اومده و بزرگ شده (در ضمن سوییسی هم هست!!!). من این مطلب را ازش پرسیدم و اون بعد یک کم فکر گفت آره، فکر می کنم درست باشه. گفت مثلا من وقتی برای یک سال به انگلیس رفتم، تو برخوردهام با مردم به صورت ناخودآگاه به اونها اعتماد می کردم، چون انگلیسی زبانی بود که توی خونه و با خانواده حرف می زدم. ولی در عوض وقتی اسپانیایی صحبت می کنم، ناخودآگاه حواسم جمع تره و به راحتی اعتماد نمی کنم. بعد از این دقت کردم، دیدم خود من هم که یک زبانه هستم ولی به انگلیسی هم مسلطم، همینه و وقتی انگلیسی حرف می زنم شخصیتم با وقتی که فارسی حرف می زنم یک مقدار متفاوته. نمی دونم دوستان هم چنین نظری را تایید می کنند یا نه!

۲. امروز با منشیمون صحبت می کردم، می گفت مثل اینکه پسر قذافی را توی ژنو به جرم بدرفتاری با زیردستانش به زندان انداختند که البته مثل اینکه با پرداخت جریمه آزاد شده. من هم گفتم آره دیگه، آدمی که این همه تو دستش پول باشه و باباشم اونجوری باشه، بهتر از این از آب در نمیاد. منشیمون هم برگشت گفت آره، خصوصا با اون بابای تروریستش! من نمی دونم قذافی تروریست هست یا نه، هر چی هست آدم به درد نخوریه، ولی من مطمئنم این منشی ما هم نمی دونه. فقط به طور ناخودآگاه، به ذهنش میاد که چنین آدمی تروریسته! بحث سر درست بودن یا غلط بودن این مثال خاص نیست، ولی می خوام این را بگم که الان معنای واژه تروریست اینقدر گسترده شده که به راحتی خیلی ها که در عملیات تروریستی هم دستی ندارند، در این قالب می گنجند! به تعبیری اینکار مثل این می مونه که برای یک گله گوسفند، کلمه گرگ را جوری جا بندازی که گاو و اسب و الاغ هم براشون گرگ محسوب بشه!!! البته این اولین باری نیست که مفهوم کلمات تغییر داده میشه. مثال دیگه اش کلمه کافر هست. الان اگر شما از یکی از اصول نسبتا جدید شیعه هم که انتقاد بکنی، باز هم کافر محسوب می شوی، در صورتی که لقب کافر در قرآن فقط به کسانی که خداوند، پیغمبرانش و روز قیامت را منکر بشوند اطلاق شده! بگذریم...

۳. چرا این اورکات هرکاری را که فیس بوک انجام می ده، تقلید می کنه؟ واقعا که از دوستان گوگلی بعیده! محمد مهدی، تو یک چیزی بهشون بگو!

۴. چه خبره تابستون امسال؟ همه فیلمها در مورد سوپرقهرمانهاست: هالک، آیرون من، بت من، هل بوی، هنکاک و ...! خدا رو شکر لااقل سر و کله یک ربات عاشق پیشه پیدا شد!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:18  توسط علیرضا  | 

نمی دونم چرا این دفعه خیلی بیشتر مشتاق برگشتن به ایران هستم. شاید به خاطر فشار کاری و استرس شدیدی بود که در چندین ماه پیش تجربه کردم، شاید هم به خاطر اینکه تقریبا یک سالی میشه برنگشتم. جدا از خانواده و دوستان، آدم گاهی دلش برای راه رفتن توی محل و چرخیدن توی تهران هم تنگ میشه! یه چند هفته دیگه، اگه خدا بخواد...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:19  توسط علیرضا  | 

چند وقت پیش مطلبی تو وبلاگ یک پزشک خوندم در مورد برگردان کتاب جهان هولوگرافیک توسط داریوش مهرجویی. واسه همین این کتاب رو از کتابخونه گرفتم و مشغول خوندنش شدم. هنوز اول کتابم و تا الان که هنوز نتونسته منو قانع کنه ولی بعضا مطالب جالبی رو عنوان می کنه. یکی از بحث های اول کتاب در مورد رابطه حافظه و مغز هست. تا چند دهه پیش دانشمندان فکر می کردند که حافظه به صورت فشرده و گره مانند در نقاط مختلفی از مغز قرار داره. اما یکی از دانشمندان آزمایشی انجام داد که خلاف اینو ثابت کرد. برای اینکار مغز یک سمندر را با جراحی برداشت و دید که حیوان زنده مونده ولی توان انجام کاری رو نداره. بعد دوباره مغز رو سر جاش گذاشت و حیوان تونست توانایی غذا خوردن رو بدست بیاره! بعد از سر کنجکاوی، جای قسمت راست و چپ رو با هم عوض کرد ولی تغییری در توانایی غذا خوردن سمندر ایجاد نشد. باز هم کنجکاوتر شد و مغز رو به چهار قسمت تقسیم کرد و جاهاشون رو با هم عوض کرد و باز هم تغییری در حافظه غذا خوردن حیوان پیدا نشد! عجیبتر اینکه در مرحله بعد، مغز سمندر رو تلیت کرد (!) و دوباره به جای اول برگردوند و باز هم به همون ترتیب!!! جل الخالق! این نشون میده که اطلاعات در مغز نه به صورت موضعی بلکه کاملا گسترده و تکراری نگه داشته می شه. واقعا که چیز عجیبیه این مغز آدمی!
برم ببینم می تونم با موشها از این کارا کنم...(شوخی کردم بابا! مگه می تونی اینجا بهشون چپ نگاه کنی؟)
حالا جلوتر که رفتم شاید کتاب جالبتر هم بشه. کتابی که داریوش شایگان و مهرجویی رو جذب کنه، لابد باید جالب باشه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:19  توسط علیرضا  | 

نمی دونم چرا ولی اصلا حس نوشتن ندارم... یعنی حس فکر کردن ندارم!!!
فعلا این چند تا عکس رو ببینید:

http://picasaweb.google.com/alireza202/FestivalOfLausanne

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 18:56  توسط علیرضا  | 

این اروپاییها و آمریکاییها رابطه جالبی با هم دارند. البته من همه جای اروپا نبودم و نمی تونم نظر بدم، ولی تجربیاتی که تا حالا از این قضیه دارم رو می گم. اروپاییها پشت آمریکایی ها که میشه،  کلی حرف می زنند، که آره اینا عجولند و اینا یانکی هستند و غذای درست حسابی نمی خورند و همش مک دونالد و پیتزا و خلاصه از این خاله زن پیرزنک بازیها. ولی وقتی با یه آمریکایی برخورد می کنند، دست و پاشونو گم می کنند و شروع می کنند به جلب توجه کردن و تعریف کردن از آمریکاییها... یا به قول خودمون موس موس کردن! راحت می شه از برخوردشون حس کرد که چه احساس کمبودی جلوی آمریکاییها دارند!
نمونه اش، امروز یه آمریکاییه اومده بود آزمایشگاه ما برای اینکه ببینه PhD اینجا چجوریه (یکی نیست بگه مغز * خوردی مگه؟با اون همه دانشگاه خفن تو مملکت خودت، بیکاری می آی این داهات کوره؟ از سر شکم سیریه دیگه!). استاد من هم به من گفت آزمایشگاه رو بهش نشون بده. منم بردمش چرخوندمش و به بر و بچس آزمایشگاه معرفیش کردم. یکی از سوییسی هامون برگشت گفت: شما بیای اینجا برای آزمایشگاه ما هم خوبه! یه آمریکایی بین ما باشه، ما با دیدگاه آمریکایی هم آشنا می شیم!!! البته بنده خدا منظورش از نظر علمی بود، ولی با این حال موس موس رو به حد اعلی رسوند!!!
حالا من نمی دونم آمریکاییها نسبت به اروپاییها چه جوری فکر می کنند، ولی بعید می دونم آدم حسابشون کنند!

یه مطلب دیگه ای رو هم اضافه کنم. این بنده خدا در واقع لبنانی الاصل بود ولی تو آمریکا به دنیا اومده بود و بزرگ شده بود. وقتی فهمید من ایرانی ام کلی تحویل گرفت و خوشحال شد، البته من هم به همچنین. من چند تا برخورد دیگه هم که با لبنانی ها داشتم، به همین ترتیب بوده. کلا فکر می کنم لبنانی ها جز معدود مردمانی هستند که وقتی می فهمند ما ایرانی هستیم، خوشحال می شن و تحویل می گیرند! برخلاف اکثر مردم کشورهای دیگه که وقتی می گی ایرانیم، ۶ متر می پرند عقب! البته من یه بار با یک اریتره ای برخورد داشتم، اون هم تحویل گرفت!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 2:25  توسط علیرضا  | 

چند شب پیش برای بار چندم فیلم ارباب حلقه ها رو دیدم. واقعا که هربار از دیدن این فیلم بیشتر و بیشتر لذت می برم. جدا از بازیهای خیلی روان و خوب و لوکیشن های چشم نواز و جلوه های تصویری فوق العاده (مثل کاخ ها و قلعه های بینظیری که داره)، و اینکه فیلم تم حماسی و قدیمی بسیار جذابی داره، چیزی که من رو بیشتر از هر چیزی شیفته این فیلم می کنه، داستان فوق العاده پرمفهوم و عمیق اون هست. لابد می دونید که این فیلم از روی کتابی به همین نام اثر جی.آر. تالکین ساخته شده و انصافا حق کتاب رو به خوبی ادا کرده. این کتاب به نظر من بی نظیره و و شاید عجیب باشه که بگم این کتاب به نظر من معادل مثنوی معنوی غرب هست! منظورم رو بیشتر توضیح می دهم.
محور اصلی داستان، حلقه ای هست متعلق به ساورون، نماد پلیدی و شقاوت. این حلقه راز قدرت ساورون هست که در زمان وقوع داستان از چنگ او خارج شده و او رو از حیث وجود مادی ساقط کرده. به همین علت ساورون به دنبال دست یافتن به این حلقه هست تا با اون دوباره به قدرت برسه. این حلقه فقط و فقط از ارباب خودش فرمان می گیره و همیشه سعی می کنه تا کاری کنه که به اربابش برسه. پس به دست هر کس دیگری که برسه، او رو فریفته خودش می کنه و هرچه اون فرد قویتر و بزرگتر باشه، امکان لغزشش هم بیشتره. اگر کسی دمساز این حلقه بشه، جز سیاه بختی و تیرگی دل براش چیز دیگه ای به ارمغان نمی آره. و جالب اینکه، این حلقه با هیچ چیزی از بین نمی ره مگر آتشی که از اون درست شده، آتش آتشفشان Mount Doom! و این آتش کجاست؟ در دل سیاهی و شقاوت، در حیطه قدرت ساورون و زیر چشم بزرگ او.
من نمی دونم وقتی تالکین این داستان رو می نوشته منظورش چی بوده، ولی حلقه برای من فقط مفهوم نفس آدمی رو می تونه داشته باشه. نفسی که همیشه وسوسه ات می کنه و هر چقدر هم که توان و دانشت بیشتر باشه، در برابر این نفس آسیب پذیرتری! و باز هم مثل حلقه، نفس هیچ خدمتی به تو نمی کنه، و پیروی از نفس تنها شقاوت و بدبختی در پیش داره. چه شباهت عجیبی! 

داستان ارباب حلقه ها از اینجا شروع می شه که جوانی به نام فرودو قرار می شه این حلقه رو که سپاهیان ساورون به دنبالش هستند، به موردور، سرزمین ساورون و آتش مونت دوم برسونه و اون رو از بین ببره. در این راه شخصیت های زیادی وارد داستان می شوند، مثل سام، مری، پیپین، گاندولف خاکستری، آراگورن، سارومان سفید، ... و گالوم. گالوم یکی از شخصیت های بسیار جالب این داستان است. گالوم که در واقع یک هابیت مثل فرودو و دوستانش بوده، سالیان سال همدم حلقه بوده و چنان وابسته به حلقه شده که برای دوباره بدست آوردن اون حاضر به هرکاری هست. شدت علاقه گالوم به حلقه اصلا قابل مقایسه با علاقه سایر شخصیت های داستان به حلقه نیست. صحنه افتادن گالوم در شراره های مونت دوم، شاهد این قضیه است: گالوم که حلقه رو در دستش داره، در گدازه های آتش فرو می ره ولی انگار که چیزی رو حس نمی کنه و فقط به فکر نگاه کردن به حلقه است... اما حلقه برای او چه کرده؟ حلقه از گالوم یک موجود پست و ضعیف و یک قاتل ساخته! گالوم پست ترین موجودیه که ما در داستان می بینیم و این پستی فقط و فقط ناشی از عشق و وابستگی او به حلقه است.
داستان پر از دیالوگهای فوق العاده زیباست. در اواخر قسمت اول که فرودو خودش رو شکست خورده و تنها می بینه و هیچ امیدی به انجام ماموریتش نداره، گاندالف به او الهام می کنه که:

...There is some good in this world that is worth fighting for
خوبیی در این عالم هست که می ارزه برای اون مبارزه کنیم... یا در جای دیگه ای فرودو آرزو می کنه که ایکاش حلقه به دست او نمی رسید. و باز گاندولف به او الهام می کنه که:

Frodo: I wish the ring had never come to me. I wish none of this had happened
Gandalf: So do all who live to see such times. But that is not for them to decide. All we have to decide is what to do with the time that is given to us. There are other forces at work in this world Frodo, besides the will of evil
ما نیستیم که تصمیم می گیریم چه اتفاقی برایمون بیافته. ما فقط می تونیم تصمیم بگیریم که با این زمانی که در اختیارمون گذاشته شده، چه کنیم... و بدونیم که بجز این بدیهایی که می بینیم، خوبی هایی هم هست.

اما شباهت ارباب حلقه ها و مثنوی در اینه که هر دو داستان یک سفری رو برای از بین بردن و غلبه بر نفس و یا نیروهای شیطانی بیان می کنند. مولانا خیلی واضح و صریح این هدف رو بیان می کنه و با داستانهای مختلف سعی می کنه به ما بیاموزه تا چطور این راه رو طی کنیم. اما تالکین به صورت سمبولیک، با استفاده از یک داستان جذاب و گیرا سعی در نشان دادن سختی های راه و مبارزه خستگی ناپذیر با بدی و پلیدی رو به ما می آموزه. تالکین به صورت بسیار ماهرانه ای زیبایی های خوبی رو به ما نشون می ده و ما رو از بدی بیزار می کنه.

رابطه مثلث وار فرودو، سام و گالوم و در مرکز این مثلث، رابطه تک تک اونها با حلقه یکی از کلیدهای اصلی این داستان هست. شخصیت سام خیلی ساده و ناب است. اگر بخواهیم سام را فقط و فقط با یک صفت بشناسیم، اون صفت وفاداری بی نظیر سام هست. این شخصیت نه باهوشه، نه قوی، نه اشراف زاده، نه زیبا، ولی همین یک صفت باعث شده این شخصیت به عنوان معصوم ترین و مثبت ترین شخصیت داستان ظاهر بشه. کسی که حلقه کمترین اثر رو بر او داره! در این رابطه مثلث وار، رابطه فرودو و گالوم از همه جالبتره. فرودو وقتی اولین بار متوجه میشه که گالوم به دنبالشون هست، به گاندالف می گوید که ایکاش سالها پیش بیلبو بگینز، ترتیب این موجود رو می داد. اما گاندالف به او جواب میده که تو به چه حقی آرزوی مرگ کسی رو می کنی؟ تو از کجا می دونی او استحقاق مرگ رو داره؟ اینجاست که فرودو متوجه اشتباهش میشه و دید ترحم آمیزی نسبت به گالوم پیدا می کنه، به نحوی که وقتی با او همسفر میشه و با اینکه می دونه که گالوم قصدی جز به دست آوردن حلقه نداره، به او محبت و اعتماد می کنه و همین باعث میشه در برهه ای از داستان، گالوم متحول بشه و از فکر حلقه بیرون بیاد و به جای اون، محبت فرودو رو در قلبش بذاره. البته این مساله چندی به طول نمی کشه و طی سو تفاهمی، به حالت اولش برمی گرده.

عشق میان آراگورن و آورن (Awren) زیبارو که به زیبایی و وقار تمام در فیلم نمایش داده میشه، یکی دیگر از کلیدهای اصلی داستان هست. آورن که می تونه از موهبت زندگی ابدی در سرزمینی رویایی بهره مند بشه، حاضر میشه به خاطر زندگی با آراگورن در این دنیا از زندگی ابدی چشم پوشی کنه و حتی شاهد مرگ آراگورن در دوران کهنسالی او باشه و پس از اون همیشه سرگردان و عزادار در جنگلها پرسه بزنه...

داستان سارامون سفید و گاندالف خاکستری هم از دیگر کلیدهای اصلی این داستان هست. سارامون که بالامرتبه ترین جادوگر زمان خودش هست، به خدمت ساورون در میاد ولی گاندالف خاکستری، که او هم جادوگر است، به مبارزه با ساورون می پردازه. به نظر من، سارامون نماد روحانیت آلوده به دنیا و قدرت هست که دینش رو به دنیا فروخته. اما گاندالف برخلاف او، نماد حکیم و مرشدی راه بلد است که بدون او طی این طریق ممکن نیست. اما نکته جالب سفر درونی هر یک از این دو است: سارامون از اوج عزت به حضیض ذلت میافته و گاندالف از مقامی که در اون بود، با بالاترین مقام ممکن می رسه و به گاندالف سفید تبدیل میشه.

در مورد این کتاب و مفاهیم اون میشه ساعتها و ساعتها صحبت کرد و قلم فرسایی کرد. ولی نه حسش در من هست که بنویسم و نه در خواننده این بلاگ که بخونه!
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 22:27  توسط علیرضا  | 

نمی دونم تا حالا با اینجور آدما که می خوام توصیف کنم برخورد داشتین یا نه:
فرض کنید یه بنده خدایی، یک مساله ای رو حل کرده و به جواب رسیده. ولی شما متوجه میشید که یکی از فرضهای مساله اش غلط بوده و به همین خاطر جوابش با جواب مساله مشابه و تایید شده ای کاملا در تضاده. خوب، شما بهش ایراد کار رو می گید و توضیح می دهید که چرا فرض غلطه و چرا جوابش غلطه. اما اون در جواب می گه: خوب اینکه اشکالی نداره، این یکی از محدودیت های کار ماست. همه کارها محدودیت دارند، اینم یکیش! ما که نتیجه گیری اشتباهی نکردیم: با این فرض، حرف ما کاملا درسته! در ضمن ممکنه فرض ما هم در یک جاهایی درست باشه!
حالا فرض کنید این آدم استاد دانشگاه باشه و بخواد اینکار رو تو یه ژورنال چاپ کنه!!!
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:20  توسط علیرضا  | 

شهر آنتورپ دومین شهر بزرگ بلژیک هست که ۷۰ درصد تجارت الماس دنیا در اونجا صورت میگیره!!! اگر فیلم الماس خونی (Blood diamond) رو دیده باشید متوجه میشید که این یعنی چی. خلاصه بگم، هر دونه الماس با بدبختی و بیچارگی دهها انسان توی کشورهای فقیر آفریقایی بدست میاد... بگذریم، شهر زیبایی بود! با این پولی که تو شهر از قدیم الایام میامده و میاد، طبیعتا شهر بسیار ثروتمندی بوده و هست. در نتیجه بناهای بسیار زیبایی در این شهر بنا شده که یکی از اونها کلیسای جامع این شهر هست که بسیار زیبا و بلند هست. فریبکاری رو می بینید؟ با پولی که از رنج و عذاب هزاران هزار انسان بدست اومده، برای خدا کلیسا می سازند. باز هم بگذریم، کلیسای زیبایی بود... مطلب دیگه ای که در مورد این شهر هست اینه که جمعیت یهودی نشین نسبتا زیادی داره و این رو به راحتی می شه تو خیابونهاش دید.
بروکسل بزرگترین شهر بلژیک، پایتخت بلژیک و پایتخت اروپا هست. ولی متاسفانه از نظر زیبایی شهری از زشت ترین پایتخت های اروپاییه! بخش قدیمی شهر عمدتا خراب شده تا شهر مدرنسازی بشه و تنها یک میدان قدیمی و چند تا خیابان متصل به اون از قسمت قدیمی بجا مونده. البته این میدان قدیمی واقعا زیباست و شاید بشه گفت یکی از زیباترین میدانهای اروپایی هست. به غیر از این میدان، بروکسل یک جاذبه معروف دیگه داره به نام Manneken pis، که یک مجسمه فسقلی از یک پسربچه هست که داره اساسی ترین کار طبیعی رو انجام میده! بگذریم...
اما نماد اصلی این شهر بنای Atomium هست که به نوع خودش جالبه. اما چیزی که من خیلی خوشم اومد، مجموعه Mini-Europe بود که بناهای اصلی و مهم هر شهر اروپایی رو با مقیاس ۱ به ۲۵ بازسازی کرده بودند. واقعا مجموعه زیباییه و ارزش بازدید رو داره.
اما من کل بروکسل رو تو نصف روز دیدم و چون شب پرواز داشتم، از وقتم استفاده کردم و به شهر لوون رفتم. لوون شهر دانشجویی بلژیکه و دانشگاه کاتولیک لوون یکی از بهترین و بزرگترین دانشگاههای اروپا هست که قدمتش به ۱۴۲۴ میلادی میرسه!!! البته من بعید می دونم واقعا از همون موقع کاربرد دانشگاهی می داشته، احتمالا مدرسه مذهبی بوده و بعدا تبدیل به دانشگاه شده. بعید هم نیست، چون بعضی از ساختمانهای اداری دانشگاه که قدمتشون به همون موقعها می رسه (!!!) قبلا متعلق به کلیسا بوده اند. لوون فوق العاده شهر جالبیه و عملا قسمت قدیمی شهر در داخل دانشگاه هست. City hall شهر یک ساختمان بسیااااار زیبا هست که من واقعا محو زیبایی اون شده بودم! من فقط نیم ساعت روبروی این بنای زیبا توی یک کافه نشسته بودم و بهش زل زده بودم...
و اما لذت اصلی من از این سفر نه بازدید این بناها بلکه عکاسی از اونها بود! اینقدر عکس انداختم که واقعا اشباع شدم (!)!! خدا باز هم نصیب کنه!
این هم چند تا از عکسها...
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:51  توسط علیرضا  | 

یک خوبی که زندگی تو اروپا داره، اینه که آدم می تونه سر فرصت جاهای مختلف این قاره سبز رو ببینه. چند روز پیش به مدت ۵ روز رفتم بلژیک برای یک کنفرانس و از شهرهای بروج (Bruge)، آنتورپ (Antwerp)، بروکسل و لوون (Leuven) هم دیدن کردم. یک خوبی بزرگی که این سفر داشت این بود که هزینه عمده سفر به عهده برگزار کننده کنفرانس و استاد خودم بود و از جیب مبارک خرج چندانی نشد!
خوب، بلژیک بی شباهت به سوییس نیست از این نظر که ۳ زبان رسمی داره: هلندی، فرانسوی و آلمانی. و باز هم از این نظر مشابه هم هستند که هلندی زبانها به خوبی فرانسوی و انگلیسی حرف می زنند (مثل آلمانی زبانهای سوییس) ولی فرانسوی زبانها با جفتش مشکل دارند! من که فکر می کنم یک اشکالی در زبان فرانسه باشه که فرانسوی زبانها اساسا زبانهای دیگر رو خوب یاد نمی گیرند!
این دفعه تو فرودگاه برخلاف سفر قبل، خدا رو شکر دردسری من باب ایرانی بودن برام ایجاد نشد. البته ایرانی بودن همیشه ماجراهایی ایجاد می کنه که حالا تعریف می کنم! یکبار رفته بودم یک مغازه ای و فروشنده از من پرسید اهل کدوم کشوری و من گفتم ایران. بر گشت گفت: Bad country! البته با شوخی. منم به شوخی برگشتم گفتم آره، Axis of Evil! چی بگم؟ یکبارم یک پیرمردی که ازش آدرس پرسیدم گفت اهل کجایی گفتم ایران. طرف چنان از جا پرید که انگار گفتم از مریخ اومدم! همه کشورهای دنیا سعی دارند از کشورشون یک تصویر خوش و زیبا بسازند، عوضش ما سعی می کنیم این تصویر رو هر روز خرابتر هم بکنیم. البته از حق نگذریم همش هم کار خودمون نیست...
خوب بریم سراغ سفرنامه. از این چهار شهری که رفتم، همشون هلندی زبان بودند بجز بروکسل که دوزبانه هست، هلندی و فرانسوی. در مورد مردمش چیز زیادی نمی تونم بگم چون برخوردهای خیلی کوتاه و توریستی باهاشون داشتم، ولی خوبیشون این بود که همشون انگلیسی رو به خوبی حرف می زدند. کلا مردم خوبی بودند و من چیز بدی ازشون ندیدم.
شهر بروج به ونیز شمال معروفه و واقعا بی مناسبت هم نیست. شهری هست با بناهای بسیار قدیمی و کانال کشی شده که آدم رو یاد ونیز می اندازه. من از ۱۰ صبح تا ۲ نصفه شب داشتم تو این شهر راه می رفتم! فوق العاده زیباست و واقعا ارزش بازدید رو داره. یک نکته جالب اینکه یک کلیسایی در این شهر هست که ادعا میکنند خون مسیح رو در اون نگهداری می کنند!!!!!!! و مردم صف کشیده بودند برای اینکه بروند و اون رو ببینند و روی حفاظ شیشه ایش دست بکشند. البته قبلش باید یک پولی رو تو یک سبدی مینداختند، خیلی شبیه به کاری که ماها تو زیارتگاههامون می کنیم! واقعا اوج استحمار ملت رو می بینید؟ لج آدم در میاد! حقا که همشون شبیه همند...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 21:52  توسط علیرضا  |