چند شب پیش برای بار چندم فیلم ارباب حلقه ها رو دیدم. واقعا که هربار از دیدن این فیلم بیشتر و بیشتر لذت می برم. جدا از بازیهای خیلی روان و خوب و لوکیشن های چشم نواز و جلوه های تصویری فوق العاده (مثل کاخ ها و قلعه های بینظیری که داره)، و اینکه فیلم تم حماسی و قدیمی بسیار جذابی داره، چیزی که من رو بیشتر از هر چیزی شیفته این فیلم می کنه، داستان فوق العاده پرمفهوم و عمیق اون هست. لابد می دونید که این فیلم از روی کتابی به همین نام اثر جی.آر. تالکین ساخته شده و انصافا حق کتاب رو به خوبی ادا کرده. این کتاب به نظر من بی نظیره و و شاید عجیب باشه که بگم این کتاب به نظر من معادل مثنوی معنوی غرب هست! منظورم رو بیشتر توضیح می دهم.
محور اصلی داستان، حلقه ای هست متعلق به ساورون، نماد پلیدی و شقاوت. این حلقه راز قدرت ساورون هست که در زمان وقوع داستان از چنگ او خارج شده و او رو از حیث وجود مادی ساقط کرده. به همین علت ساورون به دنبال دست یافتن به این حلقه هست تا با اون دوباره به قدرت برسه. این حلقه فقط و فقط از ارباب خودش فرمان می گیره و همیشه سعی می کنه تا کاری کنه که به اربابش برسه. پس به دست هر کس دیگری که برسه، او رو فریفته خودش می کنه و هرچه اون فرد قویتر و بزرگتر باشه، امکان لغزشش هم بیشتره. اگر کسی دمساز این حلقه بشه، جز سیاه بختی و تیرگی دل براش چیز دیگه ای به ارمغان نمی آره. و جالب اینکه، این حلقه با هیچ چیزی از بین نمی ره مگر آتشی که از اون درست شده، آتش آتشفشان Mount Doom! و این آتش کجاست؟ در دل سیاهی و شقاوت، در حیطه قدرت ساورون و زیر چشم بزرگ او.
من نمی دونم وقتی تالکین این داستان رو می نوشته منظورش چی بوده، ولی حلقه برای من فقط مفهوم نفس آدمی رو می تونه داشته باشه. نفسی که همیشه وسوسه ات می کنه و هر چقدر هم که توان و دانشت بیشتر باشه، در برابر این نفس آسیب پذیرتری! و باز هم مثل حلقه، نفس هیچ خدمتی به تو نمی کنه، و پیروی از نفس تنها شقاوت و بدبختی در پیش داره. چه شباهت عجیبی!
داستان ارباب حلقه ها از اینجا شروع می شه که جوانی به نام فرودو قرار می شه این حلقه رو که سپاهیان ساورون به دنبالش هستند، به موردور، سرزمین ساورون و آتش مونت دوم برسونه و اون رو از بین ببره. در این راه شخصیت های زیادی وارد داستان می شوند، مثل سام، مری، پیپین، گاندولف خاکستری، آراگورن، سارومان سفید، ... و گالوم. گالوم یکی از شخصیت های بسیار جالب این داستان است. گالوم که در واقع یک هابیت مثل فرودو و دوستانش بوده، سالیان سال همدم حلقه بوده و چنان وابسته به حلقه شده که برای دوباره بدست آوردن اون حاضر به هرکاری هست. شدت علاقه گالوم به حلقه اصلا قابل مقایسه با علاقه سایر شخصیت های داستان به حلقه نیست. صحنه افتادن گالوم در شراره های مونت دوم، شاهد این قضیه است: گالوم که حلقه رو در دستش داره، در گدازه های آتش فرو می ره ولی انگار که چیزی رو حس نمی کنه و فقط به فکر نگاه کردن به حلقه است... اما حلقه برای او چه کرده؟ حلقه از گالوم یک موجود پست و ضعیف و یک قاتل ساخته! گالوم پست ترین موجودیه که ما در داستان می بینیم و این پستی فقط و فقط ناشی از عشق و وابستگی او به حلقه است.
داستان پر از دیالوگهای فوق العاده زیباست. در اواخر قسمت اول که فرودو خودش رو شکست خورده و تنها می بینه و هیچ امیدی به انجام ماموریتش نداره، گاندالف به او الهام می کنه که:
...There is some good in this world that is worth fighting for
خوبیی در این عالم هست که می ارزه برای اون مبارزه کنیم... یا در جای دیگه ای فرودو آرزو می کنه که ایکاش حلقه به دست او نمی رسید. و باز گاندولف به او الهام می کنه که:
Frodo: I wish the ring had never come to me. I wish none of this had happened
Gandalf: So do all who live to see such times. But that is not for them to decide. All we have to decide is what to do with the time that is given to us. There are other forces at work in this world Frodo, besides the will of evil
ما نیستیم که تصمیم می گیریم چه اتفاقی برایمون بیافته. ما فقط می تونیم تصمیم بگیریم که با این زمانی که در اختیارمون گذاشته شده، چه کنیم... و بدونیم که بجز این بدیهایی که می بینیم، خوبی هایی هم هست.
اما شباهت ارباب حلقه ها و مثنوی در اینه که هر دو داستان یک سفری رو برای از بین بردن و غلبه بر نفس و یا نیروهای شیطانی بیان می کنند. مولانا خیلی واضح و صریح این هدف رو بیان می کنه و با داستانهای مختلف سعی می کنه به ما بیاموزه تا چطور این راه رو طی کنیم. اما تالکین به صورت سمبولیک، با استفاده از یک داستان جذاب و گیرا سعی در نشان دادن سختی های راه و مبارزه خستگی ناپذیر با بدی و پلیدی رو به ما می آموزه. تالکین به صورت بسیار ماهرانه ای زیبایی های خوبی رو به ما نشون می ده و ما رو از بدی بیزار می کنه.
رابطه مثلث وار فرودو، سام و گالوم و در مرکز این مثلث، رابطه تک تک اونها با حلقه یکی از کلیدهای اصلی این داستان هست. شخصیت سام خیلی ساده و ناب است. اگر بخواهیم سام را فقط و فقط با یک صفت بشناسیم، اون صفت وفاداری بی نظیر سام هست. این شخصیت نه باهوشه، نه قوی، نه اشراف زاده، نه زیبا، ولی همین یک صفت باعث شده این شخصیت به عنوان معصوم ترین و مثبت ترین شخصیت داستان ظاهر بشه. کسی که حلقه کمترین اثر رو بر او داره! در این رابطه مثلث وار، رابطه فرودو و گالوم از همه جالبتره. فرودو وقتی اولین بار متوجه میشه که گالوم به دنبالشون هست، به گاندالف می گوید که ایکاش سالها پیش بیلبو بگینز، ترتیب این موجود رو می داد. اما گاندالف به او جواب میده که تو به چه حقی آرزوی مرگ کسی رو می کنی؟ تو از کجا می دونی او استحقاق مرگ رو داره؟ اینجاست که فرودو متوجه اشتباهش میشه و دید ترحم آمیزی نسبت به گالوم پیدا می کنه، به نحوی که وقتی با او همسفر میشه و با اینکه می دونه که گالوم قصدی جز به دست آوردن حلقه نداره، به او محبت و اعتماد می کنه و همین باعث میشه در برهه ای از داستان، گالوم متحول بشه و از فکر حلقه بیرون بیاد و به جای اون، محبت فرودو رو در قلبش بذاره. البته این مساله چندی به طول نمی کشه و طی سو تفاهمی، به حالت اولش برمی گرده.
عشق میان آراگورن و آورن (Awren) زیبارو که به زیبایی و وقار تمام در فیلم نمایش داده میشه، یکی دیگر از کلیدهای اصلی داستان هست. آورن که می تونه از موهبت زندگی ابدی در سرزمینی رویایی بهره مند بشه، حاضر میشه به خاطر زندگی با آراگورن در این دنیا از زندگی ابدی چشم پوشی کنه و حتی شاهد مرگ آراگورن در دوران کهنسالی او باشه و پس از اون همیشه سرگردان و عزادار در جنگلها پرسه بزنه...
داستان سارامون سفید و گاندالف خاکستری هم از دیگر کلیدهای اصلی این داستان هست. سارامون که بالامرتبه ترین جادوگر زمان خودش هست، به خدمت ساورون در میاد ولی گاندالف خاکستری، که او هم جادوگر است، به مبارزه با ساورون می پردازه. به نظر من، سارامون نماد روحانیت آلوده به دنیا و قدرت هست که دینش رو به دنیا فروخته. اما گاندالف برخلاف او، نماد حکیم و مرشدی راه بلد است که بدون او طی این طریق ممکن نیست. اما نکته جالب سفر درونی هر یک از این دو است: سارامون از اوج عزت به حضیض ذلت میافته و گاندالف از مقامی که در اون بود، با بالاترین مقام ممکن می رسه و به گاندالف سفید تبدیل میشه.
در مورد این کتاب و مفاهیم اون میشه ساعتها و ساعتها صحبت کرد و قلم فرسایی کرد. ولی نه حسش در من هست که بنویسم و نه در خواننده این بلاگ که بخونه!