تبليغاتX
حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

او کسی بود که می گفت وقتی مردم، از خاک من سوت سوتکی بسازید و بدست پسربچه تخسی بدهید تا با آن خواب را از چشمان خواب زدگان برباید...
می دونید که جسد شریعتی به امانت در سوریه دفن شده تا به ایران برگردونده بشه و طبق وصیتش در مزینان دفن بشه. فکر می کنید اگر جسد شریعتی به ایران برگرده، چه اتفاقی میافته؟

پ.ن. منتظر سفرنامه جدید باشید!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:57  توسط علیرضا  | 

یکی بود، یکی نبود. در زمانهای قدیم یک مردی بود که در دهکده خودش هیچ کس حرفش رو به حساب نمی آورد و توجهی به حرفهاش نمی کرد. مرد داستان ما از این وضعیت خیلی ناراحت بود و دائم غصه می خورد تا اینکه یکبار یک حکیمی به ده اونها اومد. اون هم این فرصت رو غنیمت شمرد و به خدمت اون حکیم رفت و ازش پرسید که من چه کنم که دیگران روی من حساب کنند و من رو فرد دانایی بدونند؟ اون حکیم بهش گفت باید سعی کنی تا از هرچیزی که شنیدی انتقاد کنی و همه چیز رو زیر سوال ببری! از فردای اون روز هر وقت بحثی پیش میومد توی ده، مرد داستان ما سریع می گفت چرا؟ کی گفته؟ بهتر از اینم میشه لابد انجام داد! و همه می گفتند هاااان، پس لابد این یه چیزی می دونه که داره میگه...
آشنا به نظر نمیاد؟ ...استادای دانشگاه؟؟؟...
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 19:36  توسط علیرضا  | 

این نیز گذشت!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:13  توسط علیرضا  | 

با اینکه باید بگم با دسته بندی و برچسب زدن به آدمها اصلا موافق نیستم ولی برای خودم معیارهایی دارم که آدم ها رو باهاش محک می زنم.
اولین چیزی که در مورد یک آدم به ذهنم میرسه اینه که این آدم اساسا آدم خوبیه یا آدم بدیه. کلمات خوب و بد رو در اینجا به کار بردم چون معادل دیگه ای براش نداشتم. خوب کسیه که در شرایط معمولی نیت خوبی داره که البته ممکنه تو شرایط دیگه نیتش عوض هم بشه ولی به هر حال کلا نیت بدی نداره.
دومین صفت قوی یا ضعیف بودن آدماست. بعضی آدما با اراده اند، پرتلاشند، سرسختند... بعضی آدما هم تا به کوچیکترین مشکلی بر می خورند پا پس می کشند و اونقدری که باید تلاش نمی کنند، اراده انجام کارهای سخت رو ندارند و همش قر می زنند!
اما صفتی که من خیلی باهاش حال می کنم بزرگ یا کوچک بودن آدماست. بعضی آدمها بزرگند، بزرگ منش اند، جنتلمن واقعی اند... آدمایی نیستند که دنبال خراب کردن دیگران باشند، برای اینکه به آب و نونی برسند چاپلوسی نمی کنند، زیرآب کسی رو نمی زنند، بخشنده اند، دستشون تنگ نیست، دنبال تلافی کردن نیستند... آدمای کوچیک هم که خوب معلومه...
صفت بعدی سطحی یا عمیق بودن آدمهاست. این صفت نمود ظاهری زیادی نداره و بیشتر به افکار و اندیشه های یک فرد ربط داره. اشتباه نشه، اصلا ارتباطی به سواد نداره، یکی ممکنه سواد خوندن هم نداشته باشه، ولی وقتی باهاش حرف می زنی می بینی مفهوم و جان زندگی رو خوب درک کرده. خیلی ها هم هستند که با درجه دکترا و پروفوسورا وقتی دهنشون رو باز می کنند می بینی حرفها و افکارشون اندازه یک بند انگشت هم عمق نداره... 
پس شد: خوب یا بد، قوی یا ضعیف، بزرگ یا کوچک و عمیق یا سطحی. البته می شه به این لیست صفات دیگه ای رو هم اضافه کرد ولی به نظر من همینها کافیه. نکته جالبی که در مورد این صفات وجود داره اینه که اینها تقریبا از هم مستقل هستند. چند تا مثال می زنم تا منظورم روشن شه:
آدمای بد ضعیف کوچیک سطحی که کاملا کلیشه ای اند. آدمای خوب ضعیف کوچیک سطحی هم به همین ترتیب. شاید به جرات بشه گفت ۹۵ درصد آدمای جامعه از همین دو دسته اند. آدمایی که چه خوب باشند چه بد، اینقدر ضعیفند که فقط بلدند قرقر نداشته هاشونو بکنند و اینقدر کوچیکند که پشت سر قوی ها و بزرگها غیبت می کنند و هر جا که بتونند سعی می کنند لگدی به بقیه بزنند تا دلشون خنک شه، البته به شرط اینکه کسی نفهمه! تمام آرزوشون اینه که بتونند یه آدم قوی و بزرگ رو دست و پا بسته پیدا کنند و بهش لگد بزنند... به قول داستایوفسکی: مردم دوست دارند ذلت آدمهای بزرگ رو ببینند!
ممکنه یکی بد یا خوب و ضعیف و کوچیک باشه ولی عمیق باشه! پیش میاد ولی به ندرت... مثل بعضی از این هنرمندها و متفکرها. این دسته از آدمها هم فرق چندانی با دسته بالا نمی کنند ولی به هر حال یه مقدار بیشتر سرشون به تنشون می ارزه...
آدمهایی که خوب یا بدند و قوی ولی کوچک و سطحی هم که کم نیستند. آدمهایی که توانایی این رو دارند که به اهدافشون برسند، حالا ممکنه کوچیک هم باشند ولی به هر حال تلاش می کنند و می رسند.
معدود آدمهایی هستند که بدند یعنی نیتشون پلیده ولی قوی اند و بزرگ اند و عمیق! این دسته از آدمها خیلی عجیند. خیلی کم پیدا می شن ولی اگر پیدا بشن باید ازشون ترسید!
ولی اون دسته از آدمها که هم خوبند، هم قویند، هم بزرگ و عمیق... یک چنین گوهرهایی کم پیدا می شن... اینقدر این آدمها کارشون درسته که حد نداره! در عین توانایی، اینقدر بزرگ منش هستند که طعن ها و حملات بزدلانه آدمهای ضعیف کوچک رو بی پاسخ می گذارند و متانت خودشون رو حفظ می کنند و بر اونا می بخشند! از اون طرف اینقدر عمیق هستند که ذره ای ارزش برای این گوشت مرداری که دیگران بر سرش دعوا می کنند قائل نیستند و خودشون رو از سر این سفره عقب می کشونند! چقدر کم پیدا می شه از این آدمها!
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:7  توسط علیرضا  | 

دیروز داشتم با خودم فکر می کردم که مرز صفات خدا با هم کجاست؟ مثلا مرز بین رحمانیت و جباریت خدا کجاست؟ نمیشه که رحمانیت خدا یکجایی تموم بشه و از اونجا جباریت خدا شروع بشه. همین حرف رو در مورد تمام صفات خداوند میشه زد. نمی تونم توجیهش کنم ولی من از خدایی که تحولی در حالش باشه، خوشم نمیاد... اگر مرزی بین صفات خداوند باشه، خداوند به موجودی رنگارنگ تبدیل میشه! به نظر من تمام صفاتی که ما از خدا می شناسیم و در قرآن اومده، نازل شده یک صفت هستند که برای فهم ما آدمیان به اسامی مختلفی تبدیل شده اند تا برای ما قابل درک باشند. باید خداوند را به مهربانی شناخت تا مومنان دلشاد و امیدوار شوند و باید خدا را به قهر شناخت تا ترسی به دل ظالمان انداخته شود... برای ما انسانها درک صفتی که به تنهایی تمامی صفات خدا را در بر گیرد، ممکن نیست... شاید این صفت یکتا همان اسم اعظم خداوند باشد...
کسی که این اسم را درک کند، همچون خدا دیگر حال او تغییر نمی کند... دیگر از گردونه هستی که ذاتش تغییر و دگرگونی در هر لحظه است، بیرون شده... به مقامی رسیده که خوشی و ناخوشی، شادی و غم، همه و همه در منظر او یکسانند...

تا ز زهر و از شکر در نگذری...........کی ز وحدت وز یکی بویی بری

حتی تغییر زمان نیز برای او بی معنیست، شاید به همین علت است که از آن اسم اعظم به آب حیات نیز تعبیر شده است... به یاد بیاوریم داستان خضر را...

تا کنون اختر اثر کردی در او.......بعد از این باشد امیر اختر او
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:17  توسط علیرضا  | 

از چند سال پیش ارزش دلار آمریکا شروع به افت کرده و الان یک دلار آمریکا برابر یک فرانک سوئیس هست. ولی نکته عجیب اینه که قیمت اجناس آمریکایی هنوز با همون قیمت سابق در اینجا به فروش می روند! به عبارت دیگه الان ما اینجا اجناس آمریکایی را حتی تا ۵۰ درصد بیشتر از قیمت اونها تو آمریکا خریداری می کنیم. اما نکته عجیبتر اینه که حتی اجناس غیر آمریکایی هم به همین ترتیب در آمریکا ارزونتر هستند!!! مثلا قیمت یک جنسی تو آمریکا ۱۰۰۰ دلاره ولی اینجا ۱۵۰۰ فرانک، در حالی که این جنس در ژاپن تولید میشه! من خیلی از اقتصاد سر در نمی آرم، ولی یک جای کار اینجا مشکل داره! این ۵۰۰ دلار اضافه که از اروپاییها گرفته میشه، تو جیب کی داره می ره؟؟؟ من که فکر می کنم این به خاطر مالیات گنده ایه که کشورهای اروپایی به اجناس وارداتی می بندند تا تولید کنندگان داخلیشون ضرر نکند. این یعنی اینکه تولید کننده داخلی نمی تونه از پس رقابت با تولید کننده خارجی بربیاد. پس اگر بخواد صادرات کنه، دچار مشکل می شه چون تولید کننده خارجی با قیمت پایینتری جنسش رو در بازار عرضه می کنه. ولی از اون طرف، مصرف کننده داخل باید اینقدر پول داشته باشه تا بتونه اون مالیات سنگین رو بده و این بعنی تناقض! یکی لطفا این قضیه رو واسه من روشن کنه!
با این وضعی که پیش اومده، ملت از اینجا پا میشن میرن نیویورک واسه خرید! دنیا رو می بینید؟ البته با این قیمت سرسام آور نفت و سوخت فکر می کنم دیگه همین کار رو هم نشه کرد!
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21:21  توسط علیرضا  |