تبليغاتX
حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

این چند وقته سر این پروپوزال خییییییییلی اعصابم به هم ریخته. موضوع که خیلی پیچیده و گل و گشاد باشه، استاد آدم که تعطیل باشه و ایده نداشته باشه و خود آدم هم که هر روز یه ایده بده، حال و روزش بهتر از این نمی شه! خیلی سربسته بگم، یکی که از مهندسی میاد تو وادی بیولوژی و می خواد از اون نیمچه سوادش استفاده کنه و یه چیزیو مدل کنه در حالی که کسی نمی دونه اصلا اون تو چی می گذره، از اون طرف هم نمی خواد کار آبگوشتی بکنه، بهتر از این نمی شه!
دلم یه تعطیلات درست حسابی می خواد...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:0  توسط علیرضا  | 

علی! آقا خیلی سریع لطف فرمودند جواب دادند و من فکر کردم این بحث، بحث جالبی می تونه باشه و ارزش یک پست رو داره. علی آقا فرمودند:


ممنون از جواب مفصلت.
ولی مشکل اساسی من با تعریف خداست. اگه یه نیرویی یا هر چیزی حاکم بر جهان هست و همه اون چیزهایی رو که ما میدونیم و نمیدونیم و حتی فهم و شعور ما رو هم تحت کنترل خودش داره، بحث کردن درباره خصوصیاتی مثل دانا، توانا یا این جور چیزا دربارش خیلی معنی دار نیست. همون قضیه قدیمی هست که جز بر کل احاطه نداره...
نکته دیگه هم اینه که این خدایی که داریم ازش صحبت می کنیم چیز قابل رویتی نداره. این هم که هر چیزی که میبینیم نشانه ای از وجود خداست، یه جور جواب دادن مساله با تعریف دلخواهی هست که از خدا می کنیم.
یک چیز جالب توی یه وبلاگی می خوندم به این مضمون (یادم نیست کجا بود) که ابراهیم گفت بابا، این خداهای مسخره شما چیه که نه میتونه حرف بزنه نه فعلی انجام بده. مردم این استدلال رو پسندیدن ولی بعدا یادشون رفت از ابراهیم بپرسن خوب پس چرا خدای خودت حرف نمیزنه؟!!
حالا قضیه اینه که این خصوصیاتی که ما به خدا نسبت می دیم همه دلخواهه. من نمی فهمم که چطوری کسی می تونه ثابت کنه که خدا داناست، یا تواناست به همه چیز... این اثبات نیست، تعریفه...


و اما جواب من:

من ادعا نکردم که اثبات کردم خدا باید داناترین و تواناترین باشه، در واقع من خدایی رو که می پسندم برای درک و شعور خودم، توصیف کردم. اول بحث هم گفتم که فرض بر وجود خداست، در غیر اینصورت دیگه بحث در مورد صفات اون بی معناست. اما اینکه می گی خدا عقل و شعور ما رو هم تحت اراده خودش داره، و بنابراین این یک دور باطله درسته. طبق تعریف من، هیچ چیزی خارج از اراده اون خدا نیست، حتی عقل و شعور من. اصلا ادعای من اینه که نمی شه این خدا رو از منظری مستقل بررسی کرد که اگر می شد، اون خدا خودش محاط بود و تابع یک سری اصول دیگه. بنابراین من از این خدا چیزی رو می فهمم که او اراده کرده من بتونم بفهمم ولاغیر!
در ضمن استاد فیزیک، شما به من بگو چه جوری می شه اساسا چیزی رو اثبات کرد؟ اصلا تو حالا چیزی رو اثبات کردی که مو لای درزش نره؟ تمام قوانین فیزیک فقط بر اساس مشاهدات بیشمار و فرض اینکه ' پس لابد اینطوره' شکل گرفته اند. نمونه واضحش هم قانون دوم نیوتن. خود تو این نقطه هارو می بینی تو آسمون، نتیجه می گیری که ستاره اند و از ما فلان سال نوری دورند و قطرشون فلانه و وزنشون بیسار! غیر از اینه که تو از نشانه های او نقطه، این چیزها رو می گی؟ اگر اثبات کردن رو فقط این بدونیم که یک چیزی رو ببینیم، بشنویم و حس کنیم، اون وقت علممون باید برگرده به عصر حجر! ما همه چیزها رو از نشانه هاشون می شناسیم. حتی وقتی یک چیزی رو می بینیم، در واقع نورش رو می بینیم، که خودش یک نشانه است. یا وقتی یک چیزی رو می شنویم، اثر ارتعاش اون جسم رو بر هوا حس می کنیم که باز هم یک نشانه است. شاید فقط در مورد لمس کردن بشه این حرف رو زد که ما داریم خود یک چیزی رو لمس می کنیم. اما حسابشو بکن اگر قرار باشه هر چیزی رو که بشه لمس کرد، قابل اثبات دونست، اونوقت دیگه از عصر حجر هم عقب می مونیم!
اثبات وجود خدا هم اساسا کار ساده ای نیست، دردسر زیاد داره. مثل این می مونه که تو بخوای ثابت کنی که خودت وجود داری! چه کاریه؟ وقتی آدم می دونه که خودش وجود داره، واسه چی باید اثباتش کنه؟ اگر هم که مطمئن نباشه وجود داره، که اثبات عقلی کردنش، چیزی رو براش حل نمی کنه. خدام همینه، یا حس می کنی باید وجود داشته باشه و باهاش حال می کنی یا اگه حس نمی کنی وجود داره، اثباتش هم بکنی، بازم باهاش حال نمی کنی!
اون حرف ابراهیم هم راستش یه کم آبکیه و در زمان خودش ملت رو می تونسته راضی کنه ولی الان سخت می شه توجیهش کرد!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:2  توسط علیرضا  | 

پیرو نظری که علی! آقا در پست قبلی دادند که کی گفته خدا باید همه چیز رو بدونه و یا همه کارو بکنه، گفتم یه بحث مختصری بکنم.
فرض کنیم ما فهمیدیم خدایی هست که همون آفریننده آسمان و زمینه. اونهایی که این فرض رو قبول ندارند طبیعتا این بحث هم براشون بی معنیه. خوب حالا که فهمیدیم، می خوایم تا اونجا که می تونیم اونو بشناسیم. شناختن خدا به صورت مستقیم با حواس پنجگانه ممکن نیست، همونطوری که ما مثلا موج رادیویی رو نمی تونیم حس کنیم و صفات اونو از نشانه هاش می فهمیم (می دونم این مثال مال کتابهای دینی دبیرستانه ولی استدلال، استدلال درستیه).
از اونجا که معتقدیم این دنیا توسط او خلق شده، پس می دونیم که او هم داناست و هم توانا، اما چقدر؟ یکی ممکنه بگه این خدا باید n تا چیز بدونه و بتونه انجام بده و یک سری چیزهایی رو هم نمی دونه و نمی تونه انجام بده. یکی دیگه می گه نه، خدایی که من می شناسم، m تا چیز بلده و می تونه انجام بده و m از n بزرگتره. و به همین ترتیب. من می گم این خدایی که من میفهمم، باید از همه خداهای دیگه تواناتر و داناتر باشه. پس چاره ای نیست که این خدای من باید دانایی و تواناییش بی نهایت باشه. به همین سادگی. در ضمن ندانستن یک چیز کوچک در این دنیا که حداقل با قانون جاذبه همه چیز به هم مربوط هست، امکان پذیر نیست. اگر خدایی حتی یک چیز کوچک را هم نداند، یعنی راجع به همه چیز تا حدی نادان است!
استدلالی که خدا هم در قرآن می کنه همینه. محمد می گه من خدایی رو می پرستم که از همه خدایان شما برتره. اگر خدایان شما بر چیزی ناآگاه هستند، خدای من از همه چیز آگاهه. با این استدلال، من چاره ای ندارم جز اینکه به خداوندی واحد و با صفاتی برتر از هر چیزی که به ذهن می آید معتقد باشم. البته هر کس می تونه به خدایی معتقد باشه، خدایی در این سطح و یا خدایی ناقص و ضعیف و بعضا چیرگی پذیر.
این مساله ممکنه به ظاهر مسئله چندان مهمی به نظر نیاد ولی همین مساله فرق اساسی در بین ادیان و پیروان اونها درست می کنه. خدایی که ندونه و نتونه، ممکنه شکست بخوره. از کی؟ از شیطان! این خدا دیگه قابل اطمینان نیست، این خدا دیگه خودش نیازمند کمکه! کی می خواد به اون ایمان داشته باشه؟ اصلا این خدا رو می خوایم چیکار؟ بریزیمش دور! به قول ابراهیم خدایی که شب باشه و روز نباشه و یا بالعکس، که دیگه خدا نیست!
در ضمن درسته که ما نمی تونیم این خدا رو تماما درک کنیم و همیشه مجهولات بیشماری راجع به اون وجود داره، اما این دلیل نمی شه که ما بیخیال همه چیز بشیم. ما تا حدی که می تونیم باید اونو بشناسیم، هرچقدر هم کم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:9  توسط علیرضا  | 

امروز با یکی از دوستان مسیحی صحبت می کردم که اتفاقا اطلاعات نسبتا خوبی راجع به مسیحیت داره (برخلاف ۹۹.۹٪ مسیحیها). بحث به تقدیر رسید و اون گفت که در مسیحیت اساسا مفهومی به عنوان تقدیر وجود نداره یا به عبارت دیگه، ما معتقدیم که آینده از پیش نوشته نشده. من ازش پرسیدم یعنی چی؟ یعنی خدا خبر نداره در آینده چه اتفاقی می خواد بیافته؟ گفت نه! گفتم این که دیگه خدا نیست، خدایی که ندونه چی می خواد اتفاق بیافته. جواب داد نه، خدا می تونه بدونه ولی تصمیم گرفته که ندونه تا ما اختیار داشته باشیم! من هم جوابم این بود: این خدا از کجا می دونسته که چه چیزهایی رو نباید بدونه؟ در ضمن اگر حتی یک چیز رو ندونه، این به این معنیه که در مورد سایر مسایل هم دانایی کامل نداره، چون همه چیزها در این دنیا به هم متصل هستند. اما این دوست ما قانع نشد و دلیلش هم این بود که نمی تونست اختیار داشتن رو با قسمت جمع بکنه. مثالی که می زد این بود: اگر همه چیز از پیش نوشته شده، پس من می تونم با اطمینان و با چشم بسته از یک خیابون پر تردد رد بشم و اتفاقی برام نیافته، چون خدا که نمی خواد برای من اتفاق بدی بیافته. من هم در جواب گفتم: شاید این مثال به نظر درست بیاد اما یک پیچیدگی در اون نهفته است و اون هم اینه که اساسا مردن یا مجروح شدن ما، ممکنه برای ما اتفاق بدی باشه، اما برای خدا نیست. حکمت خدا بالاتر از نظرات و علایق شخصی ماست.
در ادامه، این دوست ما یک مثال دیگه رو مطرح کرد. گفت اگر خداوند می دونست برای چی آدم رو خلق کرد در حالی که می دونست او گناه و سرپیچی می کنه؟ جوابی که بهش دادم یه مقدار طولانیه، حسش نیس بنویسم، ولی الان داشتم مثنوی می خوندم بحث سر همین بود. مولانا میگه آدم موقعی که داشت توبه میکرد گفت که خدایا من به خودم ظلم کردم، اما شیطان برگشت به خدا گفت که خدایا تو منو گمراه کردی. مولانا میگه حرف شیطان غلط نبود, اما بی ادبانه بود و به همین خاطر لعین شد. آدم هم می دونست که خدا این سناریو رو چیده بوده، اما از روی ادب برگشت گفت که من خودم ظلم کردم. به همین خاطر هم خدا او رو بخشید.
نتیجه اخلاقی داستان: همیشه موقع صحبت کردن با خدا ادب رو رعایت کنید!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:46  توسط علیرضا  | 

هفته قبل به مدت چهار روز به بخش ایتالیایی سوئیس (Ticino) رفته بودم. از لحاظ زیبایی طبیعی که واقعا بی نظیر بود، کوهستانی، سبز، هوای مدیترانه ای، دریاچه و کوه های بلند و پوشیده از برف. اونجا به خودم گفتم بهشت که خدا می گفت همینه دیگه لابد!
این چند روز، به همراه یکی دیگه از دوستان مهمون یکی از بچه های آزمایشگاه که خونه پدریش اونجاست، بودیم. مادر و پدر مسنی داشت که به زور فرانسوی حرف می زدند اون هم با لهجه غلیظ ایتالیایی، و اصلا هم انگلیسی بلد نبودند. مادرش وقتی فهمید من ایرانیم، گفت آره، من پرشیا رو می شناسم، شاه، فرح دیبا، ثریا...، و حتی اینکه فرح چند تا بچه داشته، که من خودم نمی دونستم! اما مثل اینکه از اون به بعدشو دیگه زیاد خبر نداشت! اما پدر این دوست ما برخلاف مادره که خیلی آروم و مظلوم و سوئیسی بود، عین این ایتالیاییها اهل بگو و بخند بود و از اینهایی بود که هرچی به ذهنشون میاد درجا می گن! یه بار به من مشروب تعارف کرد، من گفتم نه، ممنون. گفت نترس، بخور، اینجا دیگه صدام حسین نیست!!! منم با همون فرانسه درب و داغونم برگشتم گفتم پدرجان، Iran با Iraq فرق می کنه! اون صدام حسین هم مال Iraq بود که عمرشو داد به شما! بنده خدا تازه دوزاریش افتاد و گفت، آهان پس Iran با Iraq فرق می کنه!!!
یه روز بعد اون قضیه داشتم با اون یکی دوستمون که اهل آرژانتین هست، در مورد آمریکای جنوبی صحبت می کردیم که من ازش پرسیدم که آیا اوروگوئه و پاراگوئه ربطی به هم دارند که اینجوری اسم گذاری شدند؟ گفت ربطشون مثل ربط Iran و Iraq می مونه! منم دیگه چیزی نگفتم! البته بماند که این رفیق ما وجه تسمیه این دو کشور رو هم نمی دونست و فقط می خواست حال مارو بگیره!
همین.

بعدنوشت: این چند تا عکس هم به خاطر گل روی محمد! راستش تو این سفر یادم رفته بود یکی از مخلفات سه پایه رو ببرم، اینه که نشد ازش استفاده کنم و یک سری از عکسهام خوب از آب در نیومدند. بسوزه پدر این حواس پرتی!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:5  توسط علیرضا  | 

الان داشتم پست جدید جناب شهیر رو می خوندم، به نکته جالبی اشاره کرده بود. همه می دونیم که نفت دنیا تا چند دهه آینده تموم می شه، ولی آیا به این فکر کردین که این حرف یعنی چی؟ نفت واقعا حکم قلب تپنده دنیای امروز رو داره: از وسایل حمل و نقل مثل ماشین و هواپیما گرفته تا سوخت اصلی خیلی از کارخانه ها و سوخت فرعی ولی لازم خیلی از صنایع همچون نیروگاهها. خوب حالا اگر نفت تموم شد، چه چیزی رو می شه جایگزین اون کرد؟ ذغال سنگ که نه قابل استفاده هست و نه چیزی از اون به جا مونده... برق؟ خیلی خوب، ولی از کجا؟ انرژی هسته ای؟ فکر نمی کنم وضع اون خیلی بهتر از نفت باشه! انرژی های تجدید پذیر؟ شاید... ولی فعلا در حد داستانهای علمی-تخیلیه!
از شروع انقلاب صنعتی، بشر با سرعت نمایی به مکیدن نفت از مادر زمین پرداخته، بدون اینکه کوچکترین توجهی کنه که این کره گرد، بالاخره یک ظرفیت محدودی از انرژی داره و با این سرعت سرسام آور مصرف، بالاخره یک روزی تموم می شه! بشر هر روز فربه و فربه تر شد، از جمعیت یک میلیارد نفر در سال ۱۸۰۰ میلادی، به ۶،۶۶۶،۶۶۶،۶۶۶ نفر در روزهای اخیر رسید و اگر با همین نرخ رشد کنه به ۱۰ میلیارد نفر در سال ۲۱۵۰ می رسه (منبع ویکیپدیا). اما با کدوم انرژی؟ یک لحظه تصورش رو بکنید... اگر نفت نباشه بشر حتی برای تهیه مایحتاج زندگیش هم به مشکل بر می خوره، چون تمام غذاهای ما توسط کارخانه ها تولید می شوند و مسافت زیادی طی می کنند تا به دست ما برسند. شاید ۲ قرن پیش، بدون ماشین بشر می تونست زندگی کنه، اما به یاد داشته باشید که اون موقع جمعیت زمین ۱ میلیارد نفر بود و نه ۱۰ میلیارد نفر! به علاوه، در اون زمانها بشر زندگی ساده ای رو بدون ماشین به سر می برد و مثل امروز نبود که از نعمت تکنولوژی بهره مند باشه و زندگی مرفهی رو داشته باشه.
پس اگر وضع به همین منوال پیش بره و بشر نتونه منبع انرژی عظیم دیگه ای رو پیدا کنه و جایگزین نفت کنه، باید گفت قرن شدیدا سیاهی رو در پیش خواهیم داشت، بسیار سیاه تر از قرن بیستم. چه جنگهایی که بر سر آخرین قطرات نفت شکل نگیره و چه خون های که به خاطر منابع شدیدا محدود غذایی ریخته نشه... و در آخر؟ بازگشت به قرنها پیش، زندگی بدون تکنولوژی و شاید حتی بسیار قبل از اون! شاید گفتنش خیلی ساده باشه، اما ما با سیاه ترین دوره تاریخ بشریت مواجه خواهیم بود... فرزندان ما خواهند گفت که چه پدران حریص و بی فکر و خودخواهی داشتیم که همه نعمتهای زمین را حیف و میل کردند و برای ما جز گرسنگی و بیچارگی چیزی به جا نگذاشتند! باقیماندگان از تکنولوژی و علم و تمدن امروزی بشر همچون شرابی یاد می کنند که برای مدتی کوتاه بشر را مست و سرخوش کرد ولی در نهایت جز ویرانی و بیماری برای بشر چیزی به جا نگذاشت... و شاید این پایان تمدن غرب باشه...پایانی به مراتب تکان دهنده تر از پایان تمدن های باستان. پایانی که تمامی بشر را به ورطه نابودی می کشاند!
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:17  توسط علیرضا  |