این جمعه و دوشنبه بعد روز به صلیب کشیده شدن و زنده شدن مسیح به باور مسیحیان است و به همین خاطر تعطیل عمومی است. اما نکته جالب اینجاست که اگر از خود اینها بپرسید که مناسبت این دو روز چیست و داستان آن به چه صورت است، نمی دانند! وقتی از آنها می پرسی، به لکنت می افتند و چند تا حرف بی ربط به هم می زنند که خودشان هم نمی فهمند و در نهایت می گویند این چیزها خیلی پیچیده است و ما نمی دانیم!!! حالا قضیه خیلی هم ساده است ولی اینها حتی یکبار به خود زحمت نداده اند که یک مطالعه مختصر در مورد آن بکنند. حال تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!
تمام زندگی این غربی ها خلاصه می شود به همین دنیا و بس، که چطور کار کنیم و چطور از آن لذت ببریم. اما من از زندگی بدون معنویت بیزارم. پرواضح است که منظورم از این حرف بیان برتری شرق بر غرب و از این دست حرفها نیست. بلکه سرشت فرهنگ شرق و غرب باهم متفاوت است. آب و گل وجود من از شرق است و با آب و گل غربی بیگانه. هر وقت برای مدتی سرگرم کار و تفریح می شوم و از معنویت غافل، انگار که وجودم را خشکی فرا می گیرد، انگار که با خودم بیگانه شده ام. باید به چیزی پناه ببرم که جانم را سیراب کند: به مثنوی، به مولانا... می توانم حس دکتر شریعتی را درک می کنم که می گفت مثنوی تنها نجات دهنده من از غرق شدن و مرگ در ''غرب'' بود. مثنوی را که باز می کنی انگار ناگهان به گلستان معنویت شرق قدم نهاده ای: نسیم آشنای حکمت شرقی جانت را لبریز از سرخوشی و آفتاب گرم عشق شرقی، دلت را رقصان می کند و به وجد می آورد. همه چیز آشناست، آشنایی دلنشین:
ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما.......ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما.............جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر مقصود ما ای قبله معبود ما..................آتش زدی بر عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما.....................پا را مکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل........وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
ای راحت کروبیان ای شمس اطوار جهان..............جان و دلی هم جان جان ای جان ما ای جان ما
تمام زندگی این غربی ها خلاصه می شود به همین دنیا و بس، که چطور کار کنیم و چطور از آن لذت ببریم. اما من از زندگی بدون معنویت بیزارم. پرواضح است که منظورم از این حرف بیان برتری شرق بر غرب و از این دست حرفها نیست. بلکه سرشت فرهنگ شرق و غرب باهم متفاوت است. آب و گل وجود من از شرق است و با آب و گل غربی بیگانه. هر وقت برای مدتی سرگرم کار و تفریح می شوم و از معنویت غافل، انگار که وجودم را خشکی فرا می گیرد، انگار که با خودم بیگانه شده ام. باید به چیزی پناه ببرم که جانم را سیراب کند: به مثنوی، به مولانا... می توانم حس دکتر شریعتی را درک می کنم که می گفت مثنوی تنها نجات دهنده من از غرق شدن و مرگ در ''غرب'' بود. مثنوی را که باز می کنی انگار ناگهان به گلستان معنویت شرق قدم نهاده ای: نسیم آشنای حکمت شرقی جانت را لبریز از سرخوشی و آفتاب گرم عشق شرقی، دلت را رقصان می کند و به وجد می آورد. همه چیز آشناست، آشنایی دلنشین:
ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما.......ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما.............جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر مقصود ما ای قبله معبود ما..................آتش زدی بر عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما.....................پا را مکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل........وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
ای راحت کروبیان ای شمس اطوار جهان..............جان و دلی هم جان جان ای جان ما ای جان ما
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:25  توسط علیرضا
|