خیلی ناراحت شدم وقتی فهمیدم فیلم مهرجویی داره تو بازار به صورت قاچاق فروخته میشه. می تونین خودتونو جای مهرجویی بذارید؟ بخشی از عمرتو صرف می کنی و با چه زحمتی یک اثر هنری خلق می کنی ولی یهو می فهمی داره مفت تو بازار به فروش میره. مساله پولش نیست، اما اینکه هنر یک هنرمند و زحمت اون اینجوری پایمال بشه، واقعا دردناکه. واقعا به مسئولین مملکت و به مردممون تسلیت می گم...
این من رو یاد یک خبری انداخت که همین چند وقت پیش منتشر شد. یک کامیون حمل پول توی جاده تصادف میکنه و سرنشینانش به شدت مجروح می شوند. اما مردم به جای اینکه به کمک اونها بروند به سرقت پولها می پردازند و اونها رو همونجا رها می کنند و یکی از اون سرنشینها به علت گیر کردن در ماشین و عدم امکان تنفس، جانش رو از دست می ده. واقعا جامعه ما داره به کجا میره؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:53  توسط علیرضا
|
حکایت نخچیران و شیر
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود! روزگاری در جنگلی شیری می زیست که آسایش را بر حیوانات جنگل حرام کرده بود:
حیله کردند آمدند ایشان بشیر...........کز وظیفه ما تو را داریم سیر
جز وظیفه در پی صیدی میا.............تا نگردد تلخ بر ما این گیا
نخچیران (حیوانات جنگل) فکر کردند که حال که قرار است هر روز یکی از آنها شکار شود، آنها خود یکی را به قرعه انتخاب کرده و به شیر عرضه کنند تا با اینکار حداقل هر روز را در دلهره شکار شدن به سر نبرند. به قول معروف، مرگ یکبار، شیون یکبار.
اما شیر به آنان جواب داد که من از این مکرها زیاد دیده ام و از آن ضررها کرده ام. پس به کسی اطمینان ندارم جز به سعی و تلاش خودم. حیوانات در جواب استدلال کردند که ای شیر، تو از چه بیم داری، به خدا توکل کن و نتیجه این کار را به او بسپار. اما شیر در جواب گفت:
گفت پیغمبر به آواز بلند.................با توکل زانوی اشتر ببند
نمی توان بدون انجام دادن عملی، تنها توکل کرد و از خدا خواست تا آن کار را انجام دهد (قضیه آن بنده خدا و امام رضا و ارمغان بهزیستی!). از اینجاست که در داستان بحثی داغ در مورد جبر و اختیار شروع می شود. نخچیران باز بر توکل اصرار کردند و گفتند:
نیست کسبی از توکل خوبتر.............چیست از تسلیم خود محبوبتر
بس جهند از بلا سوی بلا...............بس جهند از مار سوی اژدها
در ببست و دشمن اندر خانه بود........حیله فرعون زین افسانه بود
صد هزاران طفل کشت آن کینه کش....وانکه او می جست اندر خانه اش
آیا کم دیدی انسانهایی را که فکر می کردند با زیرکی می توانند از بلاها بگذرند اما غافل از اینکه از چاله ای به چاه افتادند؟ گاه از ترس دشمن در را به روی خود می بندند اما دشمن را در خانه می یابند. مثال واضح آن نیز فرعون است که فکر کرد با جهد و مکر می تواند بلای موسی را از خود دور کند، اما مکر خداوند بر مکر او پیروز بود و موسی را در خانه او و حتی در دل او جای داد! داستان موسی و فرعون مکررترین داستان قرآن است و علت آن نیز انبوه نکته های نغزیست که در این داستان نهفته است.
دید ما را چون بسی علت دروست.......رو فنا کن دید خود در دید دوست
آری، تمام این مصیبت ها به علت کوته فکری ماست که گمان می کند بر همه چیز می تواند غلبه کند و همین موجب بلاهاییست که ما گرفتارشان هستیم. پس چه بهتر که با توکل، دست از گمان های بیهوده برداریم و خود را در او فنا کنیم.
طفل تا گیرا و تا پویا نبود..............مرکبش جز گردن بابا نبود
چون فضولی گشت و دست و پا نمود....در عنا افتاد و در کور و کبود
اگر انسان اینقدر مجاهدت با امر حق را نکند، کی به بلا دچار می شود؟ آدم و حوا در بهشت برین ساکن بودند تا اینکه زیرکی کردند و از فرمان او سرپیچی نمودند و به همین علت دچار هبوط و بلاهای بسیار شدند.
یکی از زیباییهای مثنوی همین مباحثاتی است که در داستانها اتفاق می افتد. مولانا چنان ماهرانه از زبان شخصیت های داستان بحث می کند که عقیده خود وی تا پایان داستان پنهان می ماند. به علاوه، تسلط مولانا بر نحل مختلف فکری به قدری است که استدلال هر طرف بحث را کاملا مستحکم و مستدل بیان می کند و ذهن خواننده را به بازی می گیرد.
اما شیر با این استدلالها قانع نمی شود و می گوید:
گفت شیر آری ولی رب العباد..........نردبانی پیش پای ما نهاد
پایه پایه رفت باید سوی بام............هست جبری بودن اینجا طمع خام
پای داری چون کنی خود را تو لنگ.....دست داری چون کنی پنهان تو چنگ
استدلال جالبیست! شیر می گوید اگر قرار بر کار و مجاهدت نبود، پس خلق دست و پا و عقل برای چه بود؟ با دست و پا بایستی تلاش کرد و با عقل، چاره اندیشی.
خواجه چون بیلی بدست بنده داد.......بی زبان معلوم شد او را مراد
دست همچون بیل اشارتهای اوست.....آخراندیشی عبارتهای اوست
بس اشارتهای اسرارت دهد............بار بردارد ز نو کارت دهد
حاملی محمول گرداند ترا..............قابلی مقبول گرداند تو را
سعی شکر نعمتش قدرت بود...........جبر تو انکار آن نعمت بود
شکر قدرت قدرتت افزون کند...........جبر نعمت از کفت بیرون کند
آری، حضرت حق اشارتهایی در زمین نموده که اگر ما هوشیار باشیم و اسرار آنها را بیابیم و به آنها عمل کنیم، شکر او را به جای آورده ایم و به اسرار حق نزدیکتر خواهیم شد (پائولو کوئیلو در کتاب کیمیاگر در باب همین اشارتها داستان زیبایی را می گوید که واقعا خواندنیست.). اما:
جبر تو خفتن بود در ره مخسپ.......تا ببینی آن در و درگه مخسپ
هان مخسپ ای جبری بی اعتبار......جز به زیر آن درخت میوه دار
تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد...بر سر خفته بریزد نقل و زاد
جبر خفتن در میان ره زنان...........مرغ بی هنگام کی یابد امان
شیر به آن نخچیران جبری مسلک تنبل می گوید که اگر هم می خواهید بخوابید در راه نخوابید که پر از راهزن است. حداقل به درگاه او برسید و زیر آن درختی بخوابید که باد میوه هایش را بر سر شما بریزد! پس حرکتی لازم است و با توکل تنها نمی توان ره به جایی برد.
گر توکل می کنی در کار کن........کشت کن پس تکیه بر جبار کن
اما باز نخچیران دم از ترجیح توکل بر جهد زدند...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:25  توسط علیرضا
|
حکایت پادشاه یهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی می نمود
داستان بعد برگرفته از آیاتی از سوره بروج است که در آن داستان گروهی به نام اصحاب اخدود (یاران گودال) به صورت مختصری نقل می شود. البته در آن آیات نامی از مسلک این گروه برده نشده و تنها به ذکر این مطلب بسنده شده که آنان کسانی بودند که خدای یکتا را می پرستیدند و کافران آنها را به همین جرم در گودالی از آتش افکندند و با سنگدلی نظاره گر سوختن آنان شدند.
آن جهود سگ ببین چه رای کرد...........پهلوی آتش بتی برپای کرد
کآنک این بت را سجود آرد برست.........ور نه آرد در دل آتش نشست
نکته عجیب اینجاست که چرا پادشاه جهود، نصرانیان را به سجده بر بت مجبور می کند؟ اهل یهود که بت نمی پرستیدند! (فکر کنم مولانا گاف داده باشه!)
و اما در ادامه مولانا تشبیه زیبایی می کند:
چون سزای این بت نفس او نداد..........از بت نفسش بت دیگر بزاد
آری، اگر به سزای بت نفست نرسی، بت های مادی نیز سر بر می آورند...
مادر بتها بت نفس شماست..............زانکه آن بت مار و این بت اژدهاست
بت شکستن سهل باشد نیک سهل.....سهل دیدن نفس را جهلست جهل
یکی از نکاتی که همواره مولانا گوشزد می کند، خطرات ساده انگاشتن نفس و امیال نفسانیست که در داستان مارگیر و اژدها به صورت مفصل به آن می پردازد. و اما ادامه داستان:
یک زنی با طفل آورد آن جهود..........پیش آن بت وآتش اندر شعله بود
طفل ازو بستد در آتش درفگند..........زن بترسید و دل از ایمان بکند
زن که دچار ضربه روحی بزرگی شده بود، بر ایمانش لرزید و خواست که بر بت سجده کند. آیا می توانید خودتان را در این لحظه تصور کنید؟ لحظه ای که ناخودآکاه سوالاتی که قبلا هیچگاه به مخیله انسان مومن خطور نمی کرد، در ذهن او ایجاد می شود: چرا من تنها هستم؟ پس خدایم کجاست؟ چرا به کمک من نمی آید؟ من برای چه چیزی جانم را فدا می کنم؟ ... آیا واقعا خدایی هست؟... در چنین لحظاتیست که ایمان واقعی از ایمان سست بازشناخته می شود. اما خداوند انسان مومن را ترک نمی کند:
خواست تا او سجده آرد پیش بت......بانگ زد آن طفل کانی لم امت
آری، طفل او را در میان آتش ندا داد که من نمرده ام و بیا و ببین که اینجا مهمانی بندگان خاص خداوند است!
مرگ می دیدم گه زادن ز تو...........سخت خوفم بود افتادن ز تو
چون بزادم رستم از زندان تنگ........در جهانی خوش هوایی خوب رنگ
من جهان را چون رحم دیدم کنون.....چون در این آتش بدیدم این سکون
ما انسانها چنان به زندگی در این عالم دل بسته ایم که حتی فکر مرگ ما را ترسان و لرزان می کند. اما برای آنان که حیات را پیوسته و بودن و نبودن آن را تنها به اراده حق منوط می دانند، مرگ همچون گذری از دنیایی به دنیای بالاتر است.
و بدین ترتیب کودک مادرش را به ورود به آتش ترغیب کرد و دیگران نیز به تبع وی پروانه وار خود را به آتش زدند و مکر پادشاه برای از بین بردن ایمان نصرانیان به خودش بازگشت.
رو به آتش کرد شه کای تندخو.......آن جهان سوز طبیعی خوت کو
چون نمی سوزی چه شد خاصیتت....یا ز بخت ما دگر شد نیتت
و آتش جواب داد:
گفت آتش من همانم آتشم............اندرآ تا تو ببینی تابشم
طبع من دیگر نگشت و عنصرم........تیغ حقم هم بدستوری برم
بر در خرگه سگان ترکمان............چاپلوسی کرده پیش میهمان
ور بخرگه بگذرد بیگانه رو.............حمله بیند از سگان شیرانه او
من ز سگ کم نیستم در بندگی........کم ز ترکی نیست حق در زندگی
آری همی چیز به فرمان حق است، حتی جهش آتشی از برخورد سنگ و آهن:
سنگ بر آهن زنی بیرون جهد.........هم بامر حق قدم بیرون نهد
سنگ و آهن خود سبب آمد ولیک.....تو ببالاتر نگر ای مرد نیک
این برداشت مولاناست از هر آنچیزی است که اتفاق می افتد، چه یک پدیده طبیعی همچون آتش گرفتن و چه یک پدیده غیر منتظره همچون نسوزاندن آتش، همه و همه به فرمان خداست و فرقی بینشان نیست. در سوره مائده خداوند در مورد عیسی می گوید که تو به اذن من از گل پرنده ساختی و به اذن من در آن دمیدی و به اذن من آن مجسمه به پرنده ای تبدیل شد و هر سه این جملات را کاملا مشابه بیان می کند، انگار که هیچ فرقی بین پدیده هایی که اتفاق افتاده نیست. و واقع هم همین است، فرقی میان عمل طبیعی و معجزه نیست و آنهایی که جانشان روشن است با دیدن معجزه تعجب چندانی نمی کنند، چرا که چیزی برایشان طبیعی نیست و در همه چیز دست خدا را درکار می بینند...
موج دریا چون بامر حق بتاخت.......اهل موسی را ز قبطی واشناخت
کوه طور از نور موسی شد برقص....صوفی کامل شد و رست او ز نقص
چه عجب گر کوه صوفی شد عزیز....جسم موسی از کلوخی بود نیز
با دیدن کفر بیش از اندازه پادشاه، اطرافیان ناصح به او گفتند که بیش از این ستیزه جویی با حق مکن، اما او خشمگینتر شده و آنان را به بند کشید.
بانگ آمد کار چون اینجا رسید......پای دار ای سگ که قهر ما رسید
بعد از آن آتش چهل گز برفروخت...حلقه گشت و آن جهودانرا بسوخت
مولانا در مقام تفسیر می گوید:
اصل ایشان بود زآتش ابتدا........سوی اصل خویش رفتند ابتدا
هم ز آتش زاده بودند آن فریق......جزوها را سوی کل آمد طریق
شاید بتوان گفت یکی از ارکان فکری مولانا، اعتقاد به این مساله باشد که ارجاع هر چیزی به اصل خویش است، نیکان عالم از اصلی نیک و پاک بوده اند و پلیدان عالم از اصل آتش و جهنم. تبعات این تفکر و اینکه مولانا می خواهد چه مبانی فکری را بر این اساس بنیان کند، هنوز بر من روشن نیست، اما مطمئنا در ادامه مثنوی بیشتر و بیشتر راجع به آن خواهیم شنید.
و اما داستان بعد که از کلیله است:
از کلیله بازجو آن قصه را.........واندر آن قصه طلب کن حصه را
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 1:0  توسط علیرضا
|
پس از های و هوی بیهوده مریدان، وزیر به آنها گفت که عیسی خود به او پیغام داده که کنج خلوت گزیند و با کسی معاشرت نکند که قرار است به آسمان چهارم عروج کند و همنشین عیسی شود! پس از آن هر یک از آن دوازده امیر را جداگانه بخواست و حکمشان را به ایشان داد و به هر یک گفت که بعد از این تو جانشین من و امیر امیران خواهی بود که این تصمیم عیسی است. و هر کس که از فرمان تو پیروی نکرد یا به زنجیرش بکش یا بکش. ولی تا وقتی که من زنده ام این حکم را نبایستی آشکار کنی.
بعد از آن چل روز دیگر در ببست..........خویش کشت و از وجود خود برست
چونک خلق از مرگ او آگاه شد...........بر سر گورش قیامتگاه شد
آری، وزیر مکار برای عملی کردن نقشه خود، جان خود را نیز قربانی کرد. بعد از یک ماه مردم به پیش امیرانشان رفتند و از آنان پرسیدند که جانشین وی کیست.
چونکه گل بگذشت و گلشن شد خراب.....بوی گل را از که یابیم از گلاب
نیاز به توضیحی نیست که بدین ترتیب مشاجره ای بالا گرفت و کار به جنگ و خشونت کشید:
صد هزاران مرد ترسا کشته شد.........تا ز سرهای بریده پشته شد
تخمهای فتنها چون کشته بود............آفت سرهای ایشان گشته بود
پس خون های بسیار ریخته شد و جمع کثیری از اهل نصاری در این میان کشته شدند ولی آن عده که به وزیر ایمان نیاورده بودند از این مهلکه جان سالم بدر بردند. اما مولانا این گمراهی را به سبب موضوع عجیبی عنوان می کند و آن هم اینکه آن عده ای که گمراه شدند، نام احمد را از انجیل حذف کرده بودند و به علت همین شرارت، چنین بلایی بر سرشان نازل شد. اما آنان که گمراه نشدند آنانی بودند که نام احمد را در انجیل حفظ کرده و آن را به بزرگی و احترام یاد می کردند و به همین دلیل نسل آنان حفظ شد. سوال مهمی که اینجا مطرح می شود اینست که آیا اساسا این داستان مبنای تاریخی دارد یا خیر. مسلما در میان مسیحیان، این داستان صحت تاریخی ندارد زیرا اساسا آنها بودن نام احمد را در انجیل قبول ندارند. پس احتمالا مبنای داستان، روایی است.
بحث بودن نام پیامبر در انجیل اساسا بحث عجیبی است. از طرفی صراحتا در قرآن ذکر شده که نه تنها نام احمد، بلکه شرح رفتار و کردار او و نشانه هایی از ظاهر او در انجیل هست، اما تا آنجا که من می دانم در هیچ کدام از نسخه های انجیل چنین چیزی نیامده است. البته همیشه به ما گفته اند و می گویند که در فلان انجیل که در گاوصندوق فلان جا نگهداری می شود، این قضیه نوشته شده است، اما ما که ندیدیم و باور هم نمی کنیم! (از این حرفهای آخ!ون؟دی به گوش ما زیاد خوندند، مثل اینکه می گفتند طلا برای مرد اشعه زیان بار داره، اونم فقط واسه مرد! یکی نیست بگه هنوز معلوم نیست موبایل که سورس اشعه الکترومغناطیس هست واسه آدم ضرر داره یا نه! در ضمن، این همه فیزیکدان تا حالا چیزی به نام اشعه زیان بار در طلا پیدا نکردند، تو دیگه چی میگی٪^$)*&^؟!؟)
مشکل قضیه اینجاست که یک انجیل یکتا وجود ندارد و انجیل های زیادی وجود دارند و یا وجود داشتند و نابود شدند. پس منظور قرآن از انجیل، کدام انجیل است؟ وقتی به سراغ قرآن می رویم می بینیم که طبق آیات قرآن خداوند انجیل را به شخص عیسی تعلیم فرموده در صورتی که تمام انجیل های موجود، نوشته مسیحیان نسل دوم و نه حتی حواریون، هستند! پس منظور خداوند کدام انجیل است؟؟؟ به خاطر داشته باشیم که خداوند به اعراب اهل نصاری در قرآن خطاب می کند که اگر به انجیلتان عمل کنید، رستگار می شوید. پس در آن زمان، یعنی ۶۰۰ سال پس از میلاد مسیح، اعراب انجیلی داشته اند که نام احمد در آن مکتوب بوده است. اما انجیل های موجود، همه منطبق نسخ قبل از این تاریخ هستند که هم اکنون موجود می باشند و نامی از پیامبر در آنها ذکر نشده است.
این یکی از چالشهای اساسی بین اسلام و مسیحیت است که باعث شده نه اسلام و نه مسیحیت، بتوانند یکدیگر را تصدیق کنند. علمای مسلمان که مشکل خاصی با این موضوع ندارند و خیلی ساده صورت قضیه را بدین ترتیب پاک می کنند که انجیل تحریف شده و اگر هم خود عیسی کتابی داشته، یا تحریف شده یا از بین رفته است! از طرف دیگر هم علمای مسیحی قرآن را نوشته شخص محمد می دانند و ذره ای برای آن اعتبار قایل نیستند. اما علمای هر دو دین خوب می دانند که اگر حقیقت به غیر از چیزی باشد که آنان فکر می کنند، اساس و بنیان دینشان بر باد است! همین مساله باعث ایجاد شکاف بزرگی بین اسلام و مسیحیت شده که نمی توان این دو را به هم متصل کرد. متاسفانه علمای هر دو دین چنان مغرورانه بر عقاید خویش پافشاری می کنند که هیچ گاه منصفانه و به دور از تعصب به این قضیه نپرداخته اند تا حقایق را روشن کنند.
پ.ن.۱. یکی نیست بگه ای خدا، ادیانی هم که فرستادی با هم گلاویزند، آدم دلشو به چی خوش کنه؟
پ.ن.۲. باز زدم به صحرای کربلا!
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 22:7  توسط علیرضا
|
در ابیات قبل مولانا از قول مریدان وزیر، ابیاتی دعاگونه میسراید که در واقع به نوعی مکالمه خود او با خداست. اما این ممکن است قدری عجیب به نظر برسد که چرا مولانا از زبان انسانهایی گمراه، عشق خودش را به یار ابراز می کند. در جواب باید گفت که در واقع مولانا چنان در آتش عشق می سوزد که هرگاه کوچکترین شباهتی یا نشانه و اثری از یار می بیند، آتش عشق از زبانش شعله ور می شود و چنان از بار حکمت پر است که حتی کوچکترین فرصتی را مغتنم می داند تا اندکی از آن معنا را به جان شعر بریزد. نمی توان بر او خرده گرفت که پر بودن و گداخته بودن با ساخته و پرداخته سخن گفتن میانه ای ندارد:
هیچ ترتیب و آدابی مجو............هر چه می خواهد دل تنگت بگو (داستان موسی و شبان)
در ابیاتی که گذشت مولانا چنان خاضعانه و بنده وار با یار سخن می گوید که حتی طلب عاشقانه خود را نیز به خواست او می داند:
ما نبودیم و تقاضامان نبود...........لطف تو ناگفته ما را می شنود
و حتی فراتر از این نیز می رود و خود را بدون هیچ قدرت و اختیاری در برابر او می داند:
نقش باشد پیش نقاش و قلم.........عاجز و بسته چو کودک در شکم
و حتی از این هم فراتر می رود و نیک و بد بودن خود را نیز به او نسبت می دهد:
گاه نقشش دیو و گه آدم کند.........گاه نقشش شادی و گه غم کند
اگر خاطر خرم خوانندگان باشد، در یکی از پست های قدیم (داستان جبر و اختیار) همین قضیه مطرح شد که اساسا نتیجه عقلی صفت علیم و قدیر بودن خدا همین است (گاه نقشش دیو و گه آدم کند) و بارها در قرآن نیز به این مساله اشاره شده که خدا هر که را بخواهد هدایت و یا گمراه می کند. در ادامه مولانا خود به سراغ یکی از آیات بحث برانگیز قرآن در این زمینه می رود:
تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت........گفت ایزد ما رمیت اذ رمیت
گر بپرانیم تیر آن نی زماست..........ما کمان و تیراندازش خداست
خداوند در آیه ای به پیامبر می گوید که گمان نکن که تو هستی که تیر می اندازی بلکه تیراندازی کار خداست. و این معنای بسیار عمیقی دارد که مولانا در ادامه به شرح آن می پردازد:
این نه جبر این معنی جباریست.......ذکر جباری برای زاریست
این که منظور مولانا از جباری چیست من دقیقا نمی دانم. در ادامه مولانا به بسط بیشتر این مفهوم می پردازد:
هست این را خوش جواب از بشنوی...بگذری از کفر و در دین بگروی
و با مثالی این بحث را شروع می کند:
حسرت و زاری گه بیماریست.........وقتی بیماری همه بیداریست
در هنگام بیماری انسان به یاد گناهان افتاده و طلب استغفار می کند و با خدای خود عهد و پیمان می کند که بعد از این جز طاعت فرمان او نکند. پس بیماری باعث هشیاری و بیداری انسان می شود و از این قضیه مولانا به زیبایی نتیجه می گیرد:
پس بدان این اصل را ای اصل جو....هر کرا دردست او بردست بو
هرکه او بیدارتر پردردتر.................هرکه او آگاهتر رخ زردتر
پس هرکه آگاهتر است، حال و روز زارتری نیز دارد. این مساله ممکن است قدری به نظر عجیب برسد ولی بزرگان اهل طریقت همه بر این مساله اتفاق نظر دارند. به یاد آورید خطبه همام علی (ع) را که در آن از اوصاف پرهیزگاران راستین می گوید:
اگر مدت عمرى نبود كه خداوند برايشان مقرر داشته ، به سبب شوقى كه
به پاداش نيك و بيمى كه از عذاب روز بازپسين دارند، چشم بر هم زدنى جانهايشان در
بدنهايشان قرار نمى گرفت . تنها آفريدگار در نظرشان بزرگ است و جز او هر چه هست در
ديدگانشان خرد مى نمايد. با بهشت چنان اند كه گويى مى بينندش و غرق نعمتهايش هستند.
و با دوزخ چنانند كه گويى مى بينندش و به عذاب آن گرفتارند. دلهايشان اندوهگين است
و مردمان از آسيبشان در امان اند. بدنهاشان لاغر است و نيازهاشان اندك است و
نفسهايشان به زيور عفت آراسته است . روزى چند در بلا پاى مى فشرند و از پى آن
آسايشى ابدى دارند.
چون بيننده اى در آنان نگرد،
پندارد كه بيمارند و حال آنكه ، بيمار نيستند و گويد بى شك در عقلشان خللى است .آرى
، كارى بزرگشان به خود مشغول داشته .
این خطبه واقعا زیباست و واقعا بوی کلام علی را می دهد!
آری، پس اینکه انداختن تیر هم از خداست در واقع کلام انسان آگاه و بیداریست که در هر چیزی تنها و تنها دست خداوند را می بیند و خود را جز نقشی که با این دست نقاشی شده، نمی داند!
انبیا در کار دنیا جبری اند..........کافران در کار عقبی جبری اند
انبیا را کار عقبی اختیار.............جاهلان را کار دنیا اختیار
مولانا می گوید اولیای حق در این دنیا جبری زندگی می کنند، بدین معنا که در برابر قدرت حق زارند، به همین علت در عالم دیگر اختیار دارند اما کافران و جاهلان در این دنیا چنان به خود غره اند که خود را صاحب اختیار می دانند، پس در عالم دیگر جبر گریبانگیر آنان خواهد شد.
در اینجا باید این مطلب را اضافه کنم که صد البته این ابیات به معنی نفی اختیار آدمی نیست و تنها به بیان مفهوم صحیح جبر می پردازد که هیچ منافاتی با اختیار ندارد.
این ابیات بسیار سنگین و پیچیده بود و من تنها برداشت مختصر خود را از آنها بیان کردم. اگر دوستان دسترسی به شرحی از مثنوی دارند بسیار ممنون می شوم اگر شرح این ابیات را از نظر صاحب نظران برای من ارسال کنند.
اما در نهایت پس از این همه پراکنده گویی و گل گویی مولانا به یاد می آورد که باید به داستان اصلی برگردد:
این سخن پایان ندارد لیک ما......باز گوییم آن تمامی قصه را
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:12  توسط علیرضا
|
پس دلیل اینکه وزیر، گوش و بینی بر باد داد حسادت بود:
هر کسی کو از حسد بینی کند...........خویشتن بی گوش و بی بینی کند
بینی آن باشد که او بویی برد.............بوی او را جانب کویی برد
یکی از زیبایی های مثنوی همین ناخنک زدن های او به معانی زیبای عاشقانه است، بوی او را جانب کویی برد...
اما تمام اهل نصاری هم به او دل نسپردند و بودند کسانی که در میان سخنان شیرین او، تلخی گفتار او را حس می کردند، زیرا
ظاهر نقره گر اسپیدست و نو...........دست و جامه می سیه گردد ازو
آتش ارچه سرخ رویست از شرر........تو ز فعل او سیه کاری نگر
برق اگر نوری نماید در نظر.............لیک هست از خاصیت دزد بصر
اما به هر حال، وزیر مکار شش سال در میان مردم زیست و به جایی رسید که مردم به امر او نه دل که جان می سپردند. در این مدت مکاتبت پیوسته ای میان او و پادشاه بود تا اینکه در پایان این شش سال به پادشاه پیغام فرستاد که:
گفت اینک اندر آن کارم شها...........کافگنم در دین عیسی فتنه ها
و اما در آن زمان، اهل نصاری ۱۲ طایفه بودند که هر یک را امیری بود و زمام تمام آنها نیز بدست وزیر. فتنه وزیر این بود که برای هر یک از آنها طوماری نوشت و در هر یک گفتاری به ظاهر متضاد با دیگری: در یکی راه ریاضت و در دیگری راه تلاش، در یکی راه توکل و در دیگری راه عمل، در یکی عاجز دیدن خود پیش حق و در دیگری قدرتمند بودن و شکر نعمت کردن و به همین ترتیب الی آخر.
اما وزیر نادان گمان می کرد با اینکار دین خدا را بر باد می دهد (حسادت او در همین بود):
همچو شه نادان و غافل بد وزیر.........پنجه می زد با قدیم ناگزیر
اما مکر و حیله صدها وزیری این چنین بر درایت خداوند ذره ای اثر ندارد، که خداوند خیر الماکرین است!
پس از نوشتن این طومارها، وزیر در را بر خود ببست و چهل روز در خانه بست نشست. خلق از دوری او دیوانه شدند و به گریه و زاری به خانه او بر می آمدند که چرا ما را از دیدار خود محروم می کنی؟ وزیر به آنان جواب می داد که به جای این همه حرف زدن، زبان و گوش خود را ببندید تا ندای حق را خود بشنوید. اما آنان اصرار می کردند که ما فروتر از آنیم که بتوانیم چنین کنیم و هنوز به تو و گفتار تو محتاجیم. و به همین ترتیب از آنان اصرار و از وزیر انکار که خلوت نمی شکنم. اما مریدان نالان دست از گریه و زاری به درگاه او برنمی داشتند. مولانا ابیات بسیار زیبایی را از زبان این مریدان احمق (!) بیان می کند:
ما چو چنگیم و تو زخمه میزنی.........زاری از ما نی تو زاری می کنی
ما چو ناییم و نوا در ما ز توست........ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست
ما که باشیم ای تو ما را جان جان.....تا که ما باشیم با تو در میان
باد ما و بود ما از داد توست...........هستی ما جمله از ایجاد توست
لذت هستی نمودی نیست را............عاشق خود کرده بودی نیست را
لذت انعام خود را وامگیر...............نقل و باده و جام خود را وامگیر
ور بگیری کیست جست و جو کند.......نقش با نقاش چون نیرو کند
ما نبودیم و تقاضامان نبود..............لطف تو ناگفته ما را می شنود
اما غرض مولانا در اینجا تنها بیان زاری این مریدان نیست و با این ابیات عاشقانه، خود با خدای خود سخن می گوید (و چقدر زیبا سخن می گوید!) این ابیات که بوی جبری بودن می دهد، مولانا را بر این می دارد تا در ادامه در مورد جبر و اختیار سخن بگوید.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:34  توسط علیرضا
|
خلاصه ای از آنچه گذشت: در داستان پادشاه جهود نصرانی کش بودیم که مولانا بنابر مقتضای داستان، به بیان این مفهوم پرداخت که ما آدمیان گرچه بیداریم اما جانمان در خواب است...
قصه دیدن خلیفه لیلی را
گفت لیلی را خلیفه کان تویی............کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی...........گفت خامش چون تو مجنون نیستی
اما چرا خلیفه لیلی را چونان که مجنون دریافته بود نمی دید؟ زیرا
هر که بیدارست او در خواب تر...........هست بیداریش از خوابش بتر
چون به حق بیدار نبود جان ما............هست بیداری چو دربندان ما
اما چرا مولانا بیداری و هشیاری را متضاد با بیداری جان می داند؟ زیرا
جان همه روز از لگدکوب خیال.............وز زیان و سود وز خوف زوال
نی صفا می ماندش نی لطف و فر..........نی بسوی آسمان راه سفر
ببینید مولانا چقدر زیبا این معنی را بیان می کند! جانی که تماما آلوده روزمرگی و دنیازدگی شده، در حقیقت خواب است و نه بیدار! جان بیدار سودای عالم دیگر دارد...
و باز مثالی دیگر برای ما خواب زدگان:
خفته آن باشد که او از هر خیال..........دارد اومید و کند با او مقال
دیو را چون حور بیند او بخواب...........پس ز شهوت ریزد او با دیو آب
چونکه تخم نسل او در شوره ریخت.......او بخویش آمد خیال از وی گریخت
ضعف سر بیند از آن و تن پلید...........آه از آن نقش پدید ناپدید
آن روحی که آغشته دنیا شده و دیگر سودای عالم باقی را ندارد، در هنگام خواب که در واقع آزادی او از بند تن است هم دیگر توانایی پر کشیدن را ندارد و گیج و منگ است. در این اثنا دیوی به سادگی خود را همچون حوری زینت می کند و او را در خواب اسیر خود می کند و ... و هنگامی که از خواب برمی خیزد، اثری از آن پری نمی یابد و تنها تنی پلید برای او بجا می ماند و آه سرمی دهد که حیف...!
و در ادامه مولانا داستان آن صیاد ابله را می گوید که به دنبال سایه مرغ می دوید و بر آن تیر می انداخت:
مرغ بر بالا پران و سایه اش............. می دود بر خاک پران مرغ وش٬
ابلهی صیاد آن سایه شود ...............می دود چندانکه بی مایه شود٬
بی خبر کان عکس آن مرغ هواست .......بی خبر که اصل آن سایه کجاست
تیر اندازد به سوی سایه او................ترکش اش خالی شود از جستجو٬
ره نبرده هيچ در مقصود خويش ...........رنج ضايع سعی باطل پای ريش٬
ترکش عمرش تهی شد عمر رفت............از دویدن در شکار سایه تفت
اما چاره رهایی از این خواب باطل چیست؟ مولانا می گوید
سایه یزدان بود چون دایه اش..............وا رهاند از خیال و سایه اش
سایه یزدان بود بنده خدا...................مرده این عالم و زنده خدا
دامن او گیر زوتر بی گمان.................تا رهی در دامن آخر زمان
توصیه مولانا اینست که بایستی مرشدی پیدا کرد تا در این راه، راهنمایمان باشد. اما در این دوره و زمانه کجا می توان مرشدی پیدا کرد؟ خود مولانا کاملا متواضعانه می گوید:
رو زسایه آفتابی را بیاب...................دامن شه شمس تبریزی بتاب
ره ندانی جانب این سور و عرس..........از ضیاالدین حسام الحق بپرس
و این حرف او حسادت اطرافیانش را برمی انگیزد.
وز حسد گیرد تو را در ره گلو...........در حسد ابلیس را باشد غلو
کو ز آدم ننگ دارد از حسد..............با سعادت جنگ دارد از حسد
ممکن است فکر کنیم که خدا را شکر ما که حسود نیستیم! اما امان از خیال باطل، که حسادت در جان ما چنان رخنه کرده که لحظه ای ما را رها نمی کند. به قول یکی از حکیمان، حسد در ما چنان شدید است که اگر زلزله ای بیاید و تنها خانه ما خراب شود بسیار بیشتر ناراحت می شویم تا اینکه زلزله خانه همسایگانمان را هم خراب کرده باشد!
خاک شو مردان حق را زیر پا..........حاک بر سر کن حسد را همچو ما
و در ادامه به داستان وزیر و نصاری برمی گردد با این عنوان که این حسادت بود که وزیر برای آن گوش و بینی اش را بر باد داد!
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 21:40  توسط علیرضا
|