جمله عالم زین سبب گمراه شد..........کم کسی زابدال حق آگاه شد
و نتیجه سهل انگاری در این مطلب ما را به سرنوشت این مرغ دچار می کند:
بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش........از هوا آید بیابد دام و نیش
در راستای همین مفهوم، مولانا به داستان دیگری می پردازد.
داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب
مولانا این پادشاه را احول (دو بین) می نامد زیرا که بین موسی و عیسی فرق می گذاشت و داستان را با مثال زیبایی شروع می کند:
گفت استاد احولی را کاندرآ............رو برون آر از وثاق آن شیشه را
گفت احول زان دو شیشه من کدام......پیش تو آرم بکن شرح تمام
گفت استاد آن دو شیشه نیست رو......احولی بگذار و افزون بین مشو
گفت ای استا مرا طعنه نزن...........گفت استا زان دو یک را درشکن
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود....چون شکست او شیشه را دیگر نبود
ببینید مولانا چقدر زیبا یک مفهوم را با داستانی ساده و کوتاه بیان می کند! ولی هرچه این پادشاه می کشت، از رقم نصرانیان کم نمی شد. تا اینکه وزیر مکار پادشاه که به قول مولانا از تبحر در مکر بر آب گره می زد، به پادشاه می گوید که این راه چاره نیست و بایستی ریشه این نصرانیان را از بیخ خشکاند. به این منظور به جرم اینکه من نصرانیم
گفت ای شه گوش و دستم را ببر........بینی ام بشکاف اندر حکم مر
آنگهم از خود بران تا شهر دور..........تا دراندازم در ایشان شر و شور
و پادشاه چنین می کند و بدین ترتیب مردم به سمت او جذب می شوند زیرا که اسرار دین عیسی را خوب می دانست و زبان چرب و نرمی هم داشت.
دل بدو دادند ترسایان تمام...............خود چه باشد قوت تقلید عام
در درون سینه مهرش کاشتند............نایب عیسیش می پنداشتند
و در ادامه مولانا به توصیف علت گول خوردن نصرانیان ساده دل می پردازد. مولانا معتقد است که ما انسانها از ناآگاهی همواره در دام های مختلفی گرفتار می شویم ولی:
می رهانی هر دمی ما را و باز...........سوی دامی می رویم ای بی نیاز
و باز مثال زیبای دیگری:
ما در این انبار گندم می کنیم............گندم جمع آمده گم می کنیم
می نیندیشیم آخر ما بهوش..............کین خلل در گندم است از مکر موش
اول ای جان دفع شر موش کن...........وآنگهان در جمع گندم جوش کن
گرنه موشی دزد در انبار ماست...........گندم اعمال چل ساله کجاست؟؟؟
به عبارتی مولانا می گوید که ناآگاهی و تقلید کورکورانه ما، در نهایت ما را با دست خالی روانه سرای آخرت می کند. یا به عبارت دیگر اگر دیدی عمری را آنطور که فکر می کردی رضای خداست، گذراندی ولی پرتو نوری در دل تو حاصل نشد، بدان که ایراد کار از تقلید و ناآگاهیست و راه را اشتباه رفته ای!
در ادامه مولانا با ابیاتی که من چندان متوجه نمی شوم (!) موضوع را به شب می کشاند که در هنگام شب روح از بدن جدا شده و:
شب ز زندان بی خبر زندانیان............شب ز دولت بی خبر سلطانیان
نی غم و اندیشه سود و زیان.............نی خیال این فلان و آن فلان
به عبارت ساده تر، به هنگام خواب، دنیا برای زندانی و سلطان یکیست. ولی عارف در همه حال، همچون خفتگان فارغ از اندیشه دنیاست.
رفته در صحرای بی چون جانشان........روحشان آسوده و ابدانشان
کاش چون اصحاب کهف این روح را.....حفظ کردی یا چو کشتی نوح را
تا از این طوفان بیداری و هوش..........وارهیدی این ضمیر و چشم و گوش
در واقع عارفان همچون اصحاب کهف در روز و شب فارغ از جهانند و یا همچون نوح در کشتی از آسیب طوفان دنیا و بازیگوشی های حواس در امانند. و در ادامه مولانا تلنگری به ما می زند:
ای بسا اصحاب کهف اندر جهان.........پهلوی تو پیش تو هست این زمان
غار با او یار با او در سرود...............مهر بر چشمست و بر گوشت چه سود!
تصویر ما از عرفا و انسانهای وارسته به صورت انسانهایی نورانی و با شمایلی سمبولیک است در حالیکه مولانا می گوید این انسانها هیچ فرقی با شما ندارند و شما نمی توانید آنها را بازتشخیص دهید. معروف است که اگر شخصی به میان جمعی که پیامبر در آن بود وارد می شد، نمی توانست حدس بزند پیامبر کیست! حال مقایسه کنید این را با وضعیت علمای فعلی دین که هرچه به ظاهر عالمتر و فرزانه ترند، به همان نسبت هم قیافه تابلوتری دارند! دیگر تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!
