تبليغاتX
حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

نتیجه ای که از داستان مرد بقال و طوطی گرفتیم این بود که گول ظواهر یکسان را نباید خورد که:

جمله عالم زین سبب گمراه شد..........کم کسی زابدال حق آگاه شد

و نتیجه سهل انگاری در این مطلب ما را به سرنوشت این مرغ دچار می کند:

بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش........از هوا آید بیابد دام و نیش

در راستای همین مفهوم، مولانا به داستان دیگری می پردازد.


داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب

مولانا این پادشاه را احول (دو بین) می نامد زیرا که بین موسی و عیسی فرق می گذاشت و داستان را با مثال زیبایی شروع می کند:

گفت استاد احولی را کاندرآ............رو برون آر از وثاق آن شیشه را
گفت احول زان دو شیشه من کدام......پیش تو آرم بکن شرح تمام
گفت استاد آن دو شیشه نیست رو......احولی بگذار و افزون بین مشو
گفت ای استا مرا طعنه نزن...........گفت استا زان دو یک را درشکن
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود....چون شکست او شیشه را دیگر نبود

ببینید مولانا چقدر زیبا یک مفهوم را با داستانی ساده و کوتاه بیان می کند! ولی هرچه این پادشاه می کشت، از رقم نصرانیان کم نمی شد. تا اینکه وزیر مکار پادشاه که به قول مولانا از تبحر در مکر بر آب گره می زد، به پادشاه می گوید که این راه چاره نیست و بایستی ریشه این نصرانیان را از بیخ خشکاند. به این منظور به جرم اینکه من نصرانیم

گفت ای شه گوش و دستم را ببر........بینی ام بشکاف اندر حکم مر
آنگهم از خود بران تا شهر دور..........تا دراندازم در ایشان شر و شور

و پادشاه چنین می کند و بدین ترتیب مردم به سمت او جذب می شوند زیرا که اسرار دین عیسی را خوب می دانست و زبان چرب و نرمی هم داشت.

دل بدو دادند ترسایان تمام...............خود چه باشد قوت تقلید عام
در درون سینه مهرش کاشتند............نایب عیسیش می پنداشتند

و در ادامه مولانا به توصیف علت گول خوردن نصرانیان ساده دل می پردازد. مولانا معتقد است که ما انسانها از ناآگاهی همواره در دام های مختلفی گرفتار می شویم ولی:

می رهانی هر دمی ما را و باز...........سوی دامی می رویم ای بی نیاز

و باز مثال زیبای دیگری:

ما در این انبار گندم می کنیم............گندم جمع آمده گم می کنیم
می نیندیشیم آخر ما بهوش..............کین خلل در گندم است از مکر موش
اول ای جان دفع شر موش کن...........وآنگهان در جمع گندم جوش کن
گرنه موشی دزد در انبار ماست...........گندم اعمال چل ساله کجاست؟؟؟

به عبارتی مولانا می گوید که ناآگاهی و تقلید کورکورانه ما، در نهایت ما را با دست خالی روانه سرای آخرت می کند. یا به عبارت دیگر اگر دیدی عمری را آنطور که فکر می کردی رضای خداست، گذراندی ولی پرتو نوری در دل تو حاصل نشد، بدان که ایراد کار از تقلید و ناآگاهیست و راه را اشتباه رفته ای!
در ادامه مولانا با ابیاتی که من چندان متوجه نمی شوم (!) موضوع را به شب می کشاند که در هنگام شب روح از بدن جدا شده و:

شب ز زندان بی خبر زندانیان............شب ز دولت بی خبر سلطانیان
نی غم و اندیشه سود و زیان.............نی خیال این فلان و آن فلان

به عبارت ساده تر، به هنگام خواب، دنیا برای زندانی و سلطان یکیست. ولی عارف در همه حال، همچون خفتگان فارغ از اندیشه دنیاست.

رفته در صحرای بی چون جانشان........روحشان آسوده و ابدانشان
کاش چون اصحاب کهف این روح را.....حفظ کردی یا چو کشتی نوح را
تا از این طوفان بیداری و هوش..........وارهیدی این ضمیر و چشم و گوش

در واقع عارفان همچون اصحاب کهف در روز و شب فارغ از جهانند و یا همچون نوح در کشتی از آسیب طوفان دنیا و بازیگوشی های حواس در امانند. و در ادامه مولانا تلنگری به ما می زند:

ای بسا اصحاب کهف اندر جهان.........پهلوی تو پیش تو هست این زمان
غار با او یار با او در سرود...............مهر بر چشمست و بر گوشت چه سود!

تصویر ما از عرفا و انسانهای وارسته به صورت انسانهایی نورانی و با شمایلی سمبولیک است در حالیکه مولانا می گوید این انسانها هیچ فرقی با شما ندارند و شما نمی توانید آنها را بازتشخیص دهید. معروف است که اگر شخصی به میان جمعی که پیامبر در آن بود وارد می شد، نمی توانست حدس بزند پیامبر کیست! حال مقایسه کنید این را با وضعیت علمای فعلی دین که هرچه به ظاهر عالمتر و فرزانه ترند، به همان نسبت هم قیافه تابلوتری دارند! دیگر تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 21:16  توسط علیرضا  | 

من دیشب از سفر انگلند برگشتم و این هم احتمالا آخرین سری سفرنامه انگلند خواهد بود.
خوب اگر بخوام بگم سفر چطور بود، باید بگم چندان بهم نچسبید! البته گشت و گذار خوب بود ولی دو تا مطلب باعث شد بگم چندان بهم نچسبید: یکی اون برخورد تو فرودگاه بود که واقعا تا آخر سفر یادم نرفت. ممکنه بگین چه خبرته دیگه، حالا خوبه برخورد بدی هم نداشتند! درسته برخوردشون به ظاهر بد نبود اما همینکه به خاطر ایرانی بودنم جرات می کنند احتمال بدهند که من خرابکار هستم و از من بازجویی کنند، خیلی برام سنگینه. کاش جراتش رو داشتم و همونجا جواب دندون شکنی بهشون می دادم، بی خیال اینکه دیپورتم کنند و برم تو لیست سیاه! ولی حیف که نداشتم... و دوم اینکه لندن به دلم ننشست. شاید به خاطر هوای دلگیر و زندگی ماشینی و آدم های ماشینیتر لندن بود، یا شایدم به علتی که در ادامه می گم!
و اما در مورد لندن:
- شهری بزرگ با ۷ میلیون جمعیت و کلی توریست! نسبت به سایز شهر، سیستم حمل و نقل بسیار خوبی داره ولی طبیعتا به خوبی اینجا نمی رسه.
- شهری تاریخی با بناهای زیبا و قدیمی. من به شخصه از ۳ یا ۴ بنا بیشتر از همه خوشم اومد که پایین لینک عکسایی که گرفتم ازشون رو گذاشتم.
ساعت بیگ بن (لینک)
بنای وست مینستر (لینک) و نمایی دیگر(لینک)
پل برج (Tower Bridge) در روز (لینک) و در شب (لینک)
چشم لندن در روز (لینک) و در شب (لینک)

در مورد موزه ها: تقریبا همه مجانی بود، من جمله موزه بریتانیا و موزه تیت مدرن و موزه جنگ که من ازشون بازدید کردم. موزه بریتانیا خیلی جالب بود و خصوصا بخش ایران باستانش بسیار جالب بود، بماند که همه رو دزدیدند ولی شاید بد هم نباشه اونجا باشه تا مردم دنیا ببینند. تو ایران باشه که همش تو موزه های بی بازدید کننده خاک می خوره! خصوصا استوانه کورش برای من خیلی جالب بود (لینک).
موزه تیت مدرن بسیار بدرد نخور بود (از این هنرهای مدرن) اما یه اثر هنری بامزه داشت که یه ترک طولانی بود که کلی ملت میخش بودند (لینک)! موزه جنگ چند تا چیز جالب داشت: یکی یک موشک V2 بود که جالبه بدونین فقط ظرف یک ماه، ۵۰۰ تاش خورد تو سر لندنی ها!!! دومیش گلوله بزرگترین توپ ساخته شده بود که حدودا دو و نیم برابر قد من بود!!! حساب کنید توپش چقدر بوده! فقط اینو بگم که مونتاژ کردن قطعاتش ۶ هفته زمان می برده و کلا برای همه کارهاش ۱۴۲۰ تا کاربر نیاز داشته!!! خوب دوستان باهوش بگن این ساخت کجا بوده؟؟؟ (لینک) و اینکه یک نمایشگاه هولو.کاست هم در این موزه بود که در نوع خودش جالب بود و پر بود از واقعیت بزرگنمایی شده. فقط من تا آخر منتظر دیدن یه پرتره از رئیس جمهو،ر محترم خودمون در کنار آدولف بودم که البته روشون نشده بود بذارن فعلا!
اما دو تا کلیسای خیلی معروف و زیبا داره به نام های کلیسای جامع سنت پل و وست مینستر ابی (Westmisnster Abbey). که برخلاف همه جاهای دیگه دنیا، برای بازدید از ملت پول هنگفتی می گیرند!!! واقعا قباحت داره! و البته هم اجازه نمی دهند که از داخلشون عکس بگیری و من به همین دو علت داخل نرفتم! لازم به ذکر است که جناب نیوتن در وست مینستر ابی مدفون می باشند!
و اما یک بنایی دارند به نام برج لندن (Tower of London) که زمان احداثش به ۱۰۰۰ سال پیش می رسه و در واقع برج نیست و یک جای قلعه مانند با چند ساختمان داخلی هست که تا چند قرن پیش مکان حکمرانی بوده. در اینجاست که جواهرات سلطنتی نگهداری می شه (مثلا الماس کوه نور که روی تاج ملکه است!) اونم چه جواهراتی! همه با خون جگر تمام مردم دنیا در طی چندین قرن بدست اومده! یک کلیسا مانندی هم در داخل این محوطه هست که محل عبادت و دفن خاندان سلطنتی هست، و ۳ الی ۴ هزار تن از اعضای خاندان سلطنتی در اون مدفون هستند! اما بگین چه جوری؟ قضیه این بوده که تا همین چند قرن پیش بکش بکشی بوده تو خاندان های سلطنتی بریتانیا! فقط ۳ تا ملکه اینجا گردن زده شدند، حالا بقیشو خودتون حدس بزنین! و وقتی هم که می کشتند همینجوری توی کلیسا به صورت بی نام و نشون دفن می کردند تا اینکه در زمان ملکه ویکتوریا در جریان یه بازسازی متوجه حجم عظیم استخوان ها می شوند و جناب ملکه دستور شناسایی اینهارو می ده و همشون رو باز همونجا و این دفعه با نام دفن می کنند! ولی چیز جالبی که این برج لندن داره، تور داخل قلعه هست که توسط افرادی به نام Yeoman صورت می گیره که لباس های قدیمی پوشیدند و به طرز بسیار بامزه ای تاریخ این بنا رو توضیح می دهند و داستان این بکش بکش ها رو به صورت واقعا خنده داری تعریف میکنند. با اینکه بلیط ورودی خیلی گرون بود (با تخفیف دانشجویی ۱۳.۵ پوند) اما واقعا ارزشش رو داشت.

خوب مثل اینکه نشد همه چی رو تو همین پست بگم و پست بعدی هم در کار خواهد بود!
ما بریم بخوابیم! شب خوش!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:54  توسط علیرضا  | 

خوب این وقفه ای که توی نوشتن سفرنامه به وجود اومد به خاطر دسترسی نامناسب به اینترنت تو منچستر بود. دیشب به لندن اومدم و دست بر قضا این هتل اینترنت Wi-Fi مجانی (!) داره که نمی دونم مال خودش باشه یا نه چون به قیافش اصلا نمی خوره! شانس دومی که آوردم این بود که به جای اتاق یک نفره اتاق دونفره (با همون قیمت) بهم دادند که مقادیری بزرگتره! همینجا این نکته رو بگم که لندن بعد توکیو گرونترین شهر دنیاست و اینجا قیمت هتل سر به فلک می ذاره.
در مورد اون قضیه ای که تو فرودگاه پیش اومد و هر کدوم از دوستان لطف کردند یه تفسیری فرمودند، من خودم فکر می کنم چون یه فرودگاه پرت بود و احتمالا تا حالا ایرانی ندیده بودند (!) این قضایا پیش اومد و الا نمی تونند مثلا با تک تک مسافرای پرواز تهران به لندن که مصاحبه کنند.
خوب و اما در مورد منچستر: شهر به مراتب بزرگتری نسبت به لیورپول هست و مردمش یه لهجه عجیب و باز متفاوت از لیورپولیها دارند. دانشگاه منچستر (UMIST) دانشگاه بسیار بزرگیه که کلاس ما هم همونجا برگزار می شد. در مورد این کلاس هم باید بگم که فرصت بسیار فوق العاده ای بود و به همه دوستان توصیه می کنم به هر قیمتی که شده اگر درسی در زمینه کاریشون جاهای دیگه برگزار می شه، در اون شرکت کنند. اولین مزیت مهم این دروس اینه که معمولا توسط آدم های تاپ اون زمینه برگزار می شه و این باعث می شه که از نزدیک با آدم های مهم اون فیلد رابطه برقرار کنید و سوالهاتونو بپرسید و اگر احیانا جایی گیر کردید ازشون کمک بگیرید. بعضی اوقات این دوره ها می تونند آدم رو متوجه اشتباهات بزرگی که می خواست مرتکب بشه بکنند یا اینکه اساسا ایده های جدید به آدم بدهند. نکته خوب دیگه ای هم که داره اینه که یهو با کلی آدم از کشورهای مختلف آشنا می شوید و ممکنه این آشنایی به جاهای خوب هم برسه کما اینکه دو تا از این دوستان رسیدند! و اگر هم نرسیدید مشکلی نیست، لااقل کلی با مردم کشورهای دیگه و رسم و رسومشون آشنا می شین که در نوع خودش خیلی جالبه. و در نهایت مفت بودن گشت و گذار هم که لطف خودش رو داره!
خوب ما، یعنی همه شرکت کنندگان در دوره، در این ۴ روز در یک هتل بسیار گرون قیمت ساکن بودیم. هتل خوبی بود اما یک نکته خیلی خنده داری در این هتل بود:

http://www.flickr.com/photos/8413680@N08/2186503256

اول از همه، من نمی دونم اون کسی که این شیر رو طراحی کرده، آی کیوش در چه حدی بوده! قرن بیست و یکمه ولی اینا هنوز دارن از شیرهای قرن هیجدهم استفاده می کنند! عقل که نباشه، جون در عذابه!
یک نکته ای رو هم راجع به آب و هوای این جزیره بگم که واقعا هیچ حساب و کتابی نداره. به صورت Stochastic هوا اینور اونور می شه که واقعا اعصاب واسه آدم نمی ذاره!
خوب من تو منچستر خیلی اینور اونور نرفتم چون اساسا فرصت نداشتیم. فقط روز آخر که سر ظهر دوره تموم شد، فرصت کردم موزه منچستر رو ببینم که در نوع خودش خوب بود و یک سری هم به مرکز خرید بزرگ شهر یعنی Arndale زدم. این مرکز بزرگترین مرکز خرید داخل شهر در تمام انگلیس هست و واقعا بزرگه. اینو هم بگم که الان فصل حراجه، و در واقع آخر فصل حراجه و تخفیف ها تا 70% هم رسیده و مردم دارن دیوانه وار خرید می کنند! اینجا اینقدر وضع خراب شده که به قول BBC قروض مردم بیشتر از تولید ناخالص ملی شده!!! فرهنگ مصرف گرایی کشته اینارو! یکی از دوستان که در تگزاس زندگی می کنه می گفت یه خانواده ۴ نفره آمریکایی چند برابر میزان نیازش در هفته خریداری می کنه! واسه چی؟ چه می دونم، لابد واسه اینکه افسرده نشن! ولی خوب خدارو شکر من وسوسه نشدم و چیزی نخریدم!
این هم چند تا عکس منتخب از لیورپول:

http://www.flickr.com/photos/8413680@N08/2186523836

http://www.flickr.com/photos/8413680@N08/2185740063

http://www.flickr.com/photos/8413680@N08/2186522296

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 23:34  توسط علیرضا  | 

خوب، قصد دارم اين مدتي كه اينجا هستم از خاطرات و وقايعي كه اينجا برام اتفاق ميافتند بنويسم، شايد براي دوستان جالب باشه و يه وقت به كارشون بياد.

اول از همه بگم كه من براي يك دوره 4 روزه به منچستر اومدم و بعدش هم قصد دارم اگه خدا بخواد 4 روز به لندن برم و اونجارو هم سياحت كنم.

خوب، دوستان اگر براي ويزاي انگليس تا حالا اقدام كرده باشند، ديدند كه در فرم درخواست يك سري سوال مربوط به سكيوريتي هست كه در نوع خودش بامزست! مثلا آيا تا به حال در عمليات تر.وريستي شركت كرده ايد؟ يا اينكه آيا عضو يكي از اين گروه ها هستيد؟ و از اين دست سوالها. اما آخر اين سوالها حتي يه سوال بامزه تر هم هست به اين صورت كه آيا تا به حال كاري كرده ايد كه به نظر خودتون كار نادرستي بوده باشه؟!؟ خوب من اون موقع كه به اين سوال رسيدم، كلي خنديدم به بلاهت اينا ولي خوب امروز تو فرودگاه از دماغم دراومد!!!

عرضم به حضورتون كه اگر تا به حال به اينور آب قدم مباركتونو گذاشتيد، لابد به ذهنتون خطور كرده كه ما اصولا بيچاره ترين ملت دنيا هستيم! ممكنه بگين اي غربزده (!) ولي حالا عرض مي كنم چرا. از كشور كه مي خواي بيرون بياي كه كلي مصيبت داره، خصوصا براي سربازي نرفته هايي مثل من. به كشور هم كه مي خواي وارد شي، باز مصيبت داره: كافيه عكس تو پاست با قيافه فعليت فرق بكنه، حالا بيا و درستش كن! اگر هم كه خانم باشي و هنوز حال و هواي فرنگ فراموشت نشده باشه كه چند تا تشر اساسي از مامورين مهرورز مي خوري تا يادت بياد كجا هستي! حالا اين فقط ورود و خروج به كشور خودمونه، كشورهاي ديگه كه بماند! مصيبت گرفتن ويزا يه طرف، مشكلات ورود به كشورهاي مربوطه نيز يه طرف. عوضش اين اروپاييها و آمريكاييها. واسه ورود و خروج به كشورشون كه هيچ، واسه ورود به اهم كشورهاي  دنيا هم هيچ مشكلي ندارند و فقط جلد پاسشونو نشون مي دن! جالب اينجاست كه بعضياشون، من جمله سوئيسي ها، مي تونند ويزاي ايران را در فرودگاه ايران بگيرند!

خوب همه اين حرفها رو زدم تا برسم به اتفاقات امروز.من پروازم رو از ‍ژنو به ليورپول گرفته بودم تا بتونم يه دوري هم تو اين شهر بزنم و عصر با قطار به منچستر برم. موقع چك كردن پاسپورت در ليورپول يك صف براي انگليسي ها و اعضاي EU و سوئيسي ها و يك صف براي غيره بود كه ما طبيعتا در اين دسته قرار داشتيم. نوبت من كه رسيد، مامور پاسپورت شروع كرد به پرسيدن انواع سوالها كه واسه چي اومدي، چرا ليورپول و منچستر، چي مي خوني، چند وقته سوئيس زندگي مي كني و ... همه اين سوالهارو كه جواب دادم يه اشاره اي به جلد پاسم كرد و گفت تمام ايرانيايي كه قصد ورود به انگليس را دارند بايد توسط پليس مصاحبه بشوند!!! چند دقيقه صبر كنيد لطفا. منو مي گي، برق از 3فازم پريد! آخه من از هر كي پرسيده بودم، مصاحبه با پليس نداشتن: اين هم يك قانون جديد به لطف دولت مهرورز!

چند دقيقه بعد يك خانم و يك آقاي لباس شخصي اومدند و منو به سمت يه اتاق براي مصاحبه (بازجويي؟) راهنمايي كردند. و بعد شروع كردند به سوالهاي ريز در مورد خودم و سفرم و اقامتم در سوئيس كه گفتنش به درازا مي كشه. اما چند تاشو براي نمونه بگم تا قضيه دستتون بياد! خانومه ازم پرسيد كه مسلمان هستي؟ گفتم آره. گفت: Do you practice?. منو مي گي جا خوردم! گفتم آره. گفت: Do you plan to visit any Mosque during your stay?. دهنم وا موند!!! آخه يكي نيست بهشون بگه آخه احمقا! كدوم ايرانيي رو تا حالا ديديد كه عضو يكي از اين گروه هاي تندرو مذهبي باشه؟ اونا كه همشون عربن! پس چرا اين سوالهارو از اونا نمي پرسين؟؟؟ ببين به چه روزگاري افتاديم، آش نخورده و دهن سوخته! حالا تازه حسابشو بكنيد كه من نه قيافه غلط اندازي دارم و نه از ايران ميامدم و نه كارمند دولت ايران هستم! سوال ديگه اي كه پرسيدن اتفاقا همين بود كه از دولت ايران كه هزينه تحصيلي نمي گيري؟ البته بگم كه برخوردشون كاملا محترمانه و صميمي بود و يك جوري صحبت مي كردند انگار كه مي خوان بگن اينكار از روي ناچاريه. ولي چه فايده، اين برخوردا به يه جايه آدم برمي خوره. هميشه بايد تو سفرها گاو پيشوني سفيد باشي و كلي معطلت كنن تا مطمئن شن تر.وريست نيستي، حالا هر چقدر هم مودبانه!

حالا بگذريم از بحث نحوه ورود كه به هر نحوي بود وارد شديم! چند تا نكته جالب در مورد روز اول. اولين چيزي كه در بدو ورود به انگليس متوجه مي شي، قانون دست چپ (!) در حركت ماشينهاست كه خيلي زود باعث گيج شدن آدم مي شه به نحوي كه يادت نمي ياد ماشينها تو جاهاي ديگه كدوم وري مي رفتن!!!

نكته دومي كه خيلي زود متوجه مي شي اينه كه اون سواد انگليسي كه بهش كلي مي نازيدي، اينجا هييييچ به كارت نمياد! من به شخصه (با اينكه اون ماموراي پليس كلي با انگليسيم حال كرده بودند!) از يه رهگذر يه سوال پرسيدم ولي اصلا نفهميدم طرف در جواب من به چه زباني جواب داد!!! يعني اگه طرف فرانسه حرف زده بود من بهتر مي فهميدم! (البته همشون هم اينطور حرف نمي زنند)

نكته ديگه اي كه به چشمم اومد اينه كه اينجا نسبت به سوئيس مسلمون بيشتر داره. و نسبت به سوئيس مردم لاابالي تري داره، به طور مثال هيچ كس عملا به چراغ عابر پياده توجه نمي كنه. به علاوه قيافه هاي دربداغون هم بيشتر داره!

و اما در مورد ليورپول: شديدا علاقه مند به فوتبال هستند و اساسا خوششون نمياد طرفدار منچستريونايتد باشي! خوشم اومد به اون پليسها گفتم طرفدار منچسترم (با اينكه نيستم!) و حالشونو گرفتم (البته بعد اينكه اونا حال منو گرفته بودن آلردي)! همونطور كه گفتم لهجه فوق العاده غليظ و عجيبي دارند. و اينكه بندر زيبايي داره و كلي به تاريخچه كشتي سازي و دريانورديشون مي نازند و يك زماني از بنادر اصلي حمل و نقل برده ها بوده (به همين علت هم يك موزه درست كردند و قضيه را كلا گردن اروپاييها انداختن!) ولي شهر نسبتا كوچيكيه و من تمامشو ظرف 4 ساعت پياده طي كردم (به علاوه بازديد از يك موزه). ولي نسبت به كوچك بودنش، ساختمانهاي زيبايي داره و از نظر معماري واقعا غني است و به همين خاطر هم شهر برگزيده فرهنگي اروپا در سال 2008 لقب گرفته.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:12  توسط علیرضا  | 

حکایت مرد بقال و طوطی

داستانی شیرین، که برای همه ما آشناست!

بود بقالی و وی را طوطیی..............خوش نوایی سبز گویا طوطیی

ولی روزی این طوطی خوش نوا:

جست از سوی دکان سویی گریخت......شیشه های روغن گل را بریخت

و هنگامی که بقال به حجره اش باز گردید:

دید پر روغن دکان و جامه چرب.........بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب
روزکی چندی سخن کوتاه کرد...........مرد بقال از ندامت آه کرد
ریش بر می کند و می گفت ای دریغ.....کافتاب نعمتم شد زیر میغ

و هرچه کرد طوطی زبان به سخن باز نمی کرد، تا اینکه:

جولقیی سر برهنه می گذشت..........با سر بی مو چو پشت طاس و طشت
طوطی اندر گفت آمد در زمان..........بانگ بر درویش زد که هی فلان
از چه ای کل با کلان آمیختی..........تو مگر از شیشه روغن ریختی
از قیاسش خنده آمد خلق را...........کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

و در ادامه مولانا از این داستان بدین گونه نتیجه گیری می کند:

کار پاکان را قیاس از خود مگیر.......گرچه باشد در نبشتن شیر و شیر

پس اولین درسی که مولانا می خواهد در مثنوی به ما بیاموزد اینست که گول ظواهر یکسان را نخوریم. درست است که طوطی و آن درویش هر دو طاس بودند اما این بدین معنا نیست که هر دو به یک علت طاس شده اند، این کجا و آن کجا!

جمله عالم زین سبب گمراه شد........کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند..............اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینک ما بشر ایشان بشر.........ما و ایشان بسته خوابیم و خور

مولانا در اینجا رندانه به کسانی طعنه می زند که با شبیه کردن خود به انبیا و صالحان، گمان باطل می کنند که آنچه می گویند و می کنند همانیست که اگر انبیا به جای ایشان بودند، همان می گفتند و می کردند و بدین ترتیب قصد ایمان مردم را می کنند. همچنین به ما هشدار می دهد که فریب ایشان را نخوریم که:

این ندانستند ایشان از عمی...........هست فرقی در میان بی منتها
هر دو گون زنبور خوردند از محل......لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب......زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب

اما شناختن فرق میان این دو دسته، گاه کار ساده ای نیست:

جز که صاحب ذوق نشناسد بیاب......او شناسد آب خوش از شوره آب

و صاحب ذوق نیز برای این تشخیص نیاز به محک دارد:

زر قلب و زر نیکو در عیار..............بی محک هرگز ندانی ز اعتبار
هر که را در جان خدا بنهد محک......مر یقین را باز داند او ز شک

و در ادامه تشبیه زیبایی می کند:

در دهان زنده خاشاکی جهد............آنگه آرامد که بیرونش نهد
در هزاران لقمه یک خاشاک خرد.......چون در آمد حس زنده پی ببرد
صحت این حس بجویید از طبیب........صحت آن حس بخواهید از حبیب

پس این حس تشخیص میان اصل و بدل را بایستی از حبیب (رسول خدا) آموخت. و باز هم مثال زیبای دیگری:

زانک صیاد آورد بانگ صفیر............تا فریبد مرغ را آن مرغ گیر
بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش.......از هوا آید بیابد دام و نیش
حرف درویشان بدزدد مرد دون..........تا بخواند بر سلیمی زان فسون

و در انتها مولانا تصریح می کند که با تمام تزویر و مکر این متقلبان در نهایت چیزی که می ماند جز رسوایی و روسیاهی برایشان نخواهد بود:

بومسیلم را لقب کذاب ماند.............مر محمد را اولوالباب ماند
آن شراب حق ختامش مشک ناب.......باده را ختمش بود گند و عذاب

پس نتیجه این داستان این است که نبایستی فریب ظاهر را خورد که بسیارند کسانی که ظاهرشان مشابه اولیای حق است ولی باطنشان آلوده و ناپاک است. و برای تشخیص میان این دو بایستی محکی به دست آورد. ببینیم آیا در ادامه مولانا آن را به ما معرفی می کند؟
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 21:10  توسط علیرضا  | 

برداشتی که دکتر الهی قمشه ای از این داستان می کند این است: در واقع آن پادشاه خود ما هستیم که در بی خبری بسر می بریم تا اینکه دچار عشق واقعی می شویم؛ عاشق نفس خود (در مراتب عرفان عشق به خود با عشق به خدا مترادف همدیگر هستند). پس در واقع این عشق مترادف یک سفر معنوی برای انسان آگاه است. اما نفس ما (کنیزک) دلباخته چیز دیگریست: دنیا! پس زرگر در اینجا نماد دنیا و خواهشهای دنیوی و به قول مولانا، عشقهای رنگین است. پس چاره چیست؟ طبیبان ناآگاه (مدعیان پوشالی راه حق و دین) جز خرابتر کردن وضع کاری نمی توانند بکنند و چاره کار تنها در دست رسولان و فرستادگان حق است، کسانی که دارای حکمت واقعی و خداداد هستند. چاره کار کشتن نفس نیست چرا که با اینکار دیگر هیچگاه عاشق واقعی نیز نخواهیم شد، همچون زاهدان و عابدان عزلت گزیده و ترک خلق کرده. راه حلی که مولانا ارائه می کند، بی اعتبارسازی تدریجی دنیا در برابر چشمان نفسمان است تا آهسته آهسته مهر از آن بکند.
برداشت خود من این است که در واقع مولانا با این داستان می خواهد علت نگارش مثنوی را بیان کند. مولانا خود آن حکیم، و آن پادشاه، مخاطب آگاه مولاناست که می خواهد طریق معنوی را آغاز کند اما دچار پایبند دنیویست و نفسش همراه و همپای او نیست. پس مثنوی همچون آن داروست که رنگ از رخسار دلبستگیهای دنیوی برده و او را به تدریج از بند آن آزاد می کند. اما ممکن است گاهی حرفهای مولانا به نظر ما ناصواب برسند یا اینکه روشی که برای بیان منظورش به کار برده عجیب و نامعمول باشد (مانند داستان خاتون و خر)، اما ما باید همچون آن پادشاه سر ادب به پیش او فرود آورده و به او گوش بسپاریم که او همان طبیب بزرگوار است...
و اما آخر این داستان با بیتی این چنین تمام می شود:

تو قیاس از خویش می گیری ولیک.........دور دور افتاده ای بنگر تو نیک

و بسیار هنرمندانه این داستان را به داستان بعد متصل می کند. این یکی از زیباییهای مثنویست که داستانهایش همچون مهره های تسبیح به هم متصل اند و هر داستان در خدمت داستان قبل و در عین حال بازگو کننده نکات معنوی جدیدی نیز هست. در واقع مثنوی معنوی، یک مثنوی معنایی نیز هست چرا که داستانهایش نه تنها با یک وزن، بلکه با یک آهنگ معنایی یکنواختی دنبال می شوند.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 21:10  توسط علیرضا  | 

ادامه حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزکی

رسیدیم تا جاییکه طبیب بر بالین کنیزک بیمار حاضر می شود. طبیب نبض کنیزک را می گیرد و آهسته آهسته از او در مورد گذشته اش شروع به سوال و پرسش می کند. اما پی بردن به دلیل درد دل بسی سختتر از تشخیص علت درد جسمانیست:

خار در پا شد چنین دشواریاب.............خار در دل چون بود واده جواب
خار دل را گر بدیدی هر خسی..............دست کی بودی غمانرا بر کسی

و به همین ترتیب و با استادی هرچه تمامتر، طبیب از دوستان و نزدیکان او می پرسد تا:

تا که نبض از نام کی گردد جهان..........او بود مقصود جانش در جهان

تا اینکه سخن از سمرقند به میان می آید و زرگری که آشنای او بوده و نبض کنیزک جهان می شود. بدین ترتیب حکیم درد او را در میابد و به او اطمینان می دهد که از این بابت گزندی به او نمی رسد و کنیزک آرام می گیرد.
بعد از آن طبیب، پادشاه را از مطلب آگاه کرده و به او می گوید که دوای دختر در این است تا زرگر را به فریب به پیش خود کشانده و کنیزک را مدتی به عقد او درآورند:

پس حکیمش گفت کای سلطان مه.........آن کنیزک را بدین خواجه بده
تا کنیزک در وصالش خوش شود...........آب وصلش دفع آن آتش شود

پس پادشاه چنین کرد و مدت شش ماه گذشت تا حال دختر به جا آمد. پس از آن حکیم برای زرگر شربتی ساخت تا سلامت او رو به افول رفته و رنگ رخسارش عوض شود تا بدین ترتیب دخترک از او دل بکند:

عشق هایی کز پی رنگی بود...............عشق نبود عاقبت ننگی بود

بدین ترتیب حال زرگر به تدریج خراب و خرابتر می شود تا اینکه از دنیا می رود. در اینجا مولانا چند بیتی در ذم عشق دنیوی و فانی می گوید و به عشق ابدی و پاینده توصیه می کند و می گوید:

تو مگو ما را بدان شه بار نیست...........با کریمان کارها دشوار نیست

آری، با کریمان کارها دشوار نیست...

و اما سوالی که اینجا ممکن است مطرح شود این است که خوب، این دیگر چه داستانی بود؟ این که اساسا بار غیر اخلاقی داشت! این چه حکیمی است که به خاطر شهوت یک پادشاه، بیگناهی را مسموم کرده و به قتل می رساند؟ مولانا بدین سوال چنین پاسخ می دهد:

او نکشتش از برای طبع شاه..............تا نیامد امر و الهام اله
آن پسر را کش خضر ببرید حلق...........سر آنرا درنیابد عام خلق

مولانا حتی پادشاه را بری از گناه میداند:

شاه آن خون از پی شهوت نکرد..........تو رها کن بدگمانی و نبرد
پاک بود از شهوت و حرص و هوا........نیک کرد او لیک نیک بدنما
بچه می لرزد از آن نیش حجام...........مادر مشفق در آن غم شادکام
نیم جان بستاند و صد جان دهد..........آنک در وهمت نیاید آن دهد

اما مولانا توضیح نمی دهد که حکمت این داستان چیست ولی جناب دکتر الهی قمشه ای برداشت زیبایی از این داستان می کند که انشا الله در پست بعدی به بیان آن می پردازم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 21:40  توسط علیرضا  | 

قصد دارم شروع به خواندن مثنوی معنوی کنم تا اگر خدا بخواهد ذره ای از این خوان پرنعمت بهره مند شوم.
و اما غرض از نوشتن این سری مطالب، خلاصه نویسی و یادداشت برداشت هایم از مثنویست تا در انتها چند برگی به عنوان تحفه، از این گلستان چیده باشم. اینکه این مطالب را در وبلاگ می نویسم دو مزیت دارد. اول اینکه شاید این مطالب برای دیگران نیز مفید باشد و از نظرات دوستان هم بهره مند شوم. و دوم اینکه انگیزه نوشتن، شاید خود باعث ادامه این مطالعه شود و از تنبلی اینجانب در مطالعه کم کند!

مولانا دفتر اول مثنوی را با ابیات معروف نی نامه شروع می کند:

بشنو از نی چون حکایت می کند.......وز جداییها شکایت می کند

اما مولانا خود می داند که هنگامی که سخنی از دهان او خارج می شود، مسلما به صورت های گوناگونی برداشت می شود:

هر کسی از ظن خود شد یار من......از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست.........لیک چشم و گوش را آن نور نیست

و اما مولانا از همین آغاز به یاد عشق پرشورش به شمس تبریزی می افتد:

در غم ما روزها بیگاه شد............روزها با سوزها همراه شد

اگر اشتباه نکنم، مولانا در حضور دوستان و شاگردان خود به صورت بداهه این ابیات را می سروده و برخی اوقات حاضران را شایسته و قابل شنیدن برخی حرف ها نمی دانسته:

در نیابد حال پخته هیچ خام..........پس سخن کوتاه باید والسلام
با لب دمساز خود گر جفتمی.........همچو نی من گفتنی ها گفتمی

و در نهایت با این بیت، نی نامه را پایان و داستان اول مثنوی را شروع می کند:

بشنوید ای دوستان این داستان......خود حقیقت نقد حال ماست آن

حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزکی

داستان از اینجا شروع می شود که پادشاهی عاشق کنیزی شده و آن را خریداری می کند

یک کنیزک دید شه بر شاهراه........شد غلام آن کنیزک جان شاه
مرغ جانش در قفس چون می تپید....داد مال و آن کنیزک را خرید

اما پس از مدتی کنیزک بیمار شده و حال او رو به وخامت می گزارد و پادشاه طبیبان را بر بستر او احضار می کند

شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست.....گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهلست جان جانم اوست.......دردمند و خسته ام درمانم اوست
جمله گفتندش که جانبازی کنیم...........فهم گرد آریم و انبازی کنیم
هر یکی از ما مسیح عالمیست............هر الم را در کف ما مرهمیست

اما به سبب نخوت و کوته فکری آن طبیبان

از قضا سرکنگبین صفرا نمود...........روغن بادام خشکی می فزود
از هلیله قبض شد اطلاق رفت...........آب آتش را مدد شد همچو نفت

و چون پادشاه از دوای آن طبیبان عاجز شد به مسجد شتافت و به درگاه خدا گریه و زاری آغاز کرد و

در میان گریه خوابش در ربود..........دید در خواب او که پیری رو نمود
گفت ای شه مژده حاجاتت رواست.....گر غریبی آیدت فردا ز ماست
چونک آید او حکیم حاذقست...........صادقش دان کو امین و صادقست

فردای روز، آن حکیم آمد و پادشاه خود به جای حاجبان به پیشواز او رفت و او را خوش آمد گفت و مقام ادب را به جای آورد و او را به بالین کنیزک بیمار برد. حکیم با دیدن کنیز و پرسیدن احوال او در میابد که این بیماری نه بیماری تن که بیماری دل است. و باز چون حرف عشق آمد، مولانا بی قرار به یاد شمس میافتد و ابیاتی بی نظیر را در فراق او می سراید

هرچه گویم عشق را شرح و بیان........چون به عشق آیم خجل باشم از آن
چون قلم اندر نوشتن می شتافت........چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت.... شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب....................گر دلیلت باید از وی رو متاب
چون حدیث روی شمس الدین رسید......شمس چارم آسمان سر در کشید

و در نهایت باز هوشیار می شود و درمی یابد که اینجا جای این سخنان نیست

شرح این هجران و این خون جگر.......این زمان بگذار تا وقت دگر
آفتابی کز وی این عالم فروخت...........اندکی گر پیش آید جمله سوخت
فتنه و آشوب و خون ریزی مجو..........بیش از این از شمس تبریزی مگو
این ندارد آخر از آغاز گو................رو تمام این حکایت بازگو

چقدر زیباست!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:24  توسط علیرضا  | 

مرغ بر بالا پران و سایه اش......... می دود بر خاک پران مرغ وش٬
ابلهی صیاد آن سایه شود ...........می دود چندانکه بی مایه شود٬
بی خبر کان عکس آن مرغ هواست ...بی خبر که اصل آن سایه کجاست
تیر اندازد به سوی سایه او٬ .........ترکش اش خالی شود از جستجو٬
ره نبرده هيچ در مقصود خويش ......رنج ضايع سعی باطل پای ريش٬
ترکش عمرش تهی شد عمر رفت٬ .....از دویدن در شکار سایه تفت
.....................................................................مولانا

از برتراند راسل، فیلسوف نامی و ملحد قرن بیستم، در روزهای آخر عمر می پرسند که اگر مردی و دیدی دنیای دیگری و خدایی وجود دارد چه می کنی؟ راسل جواب می دهد به آن خدا می گویم چرا آنقدر نشانه از خودت به جا نگذاشتی که من به وجودت پی ببرم؟


پ.ن. سال نو میلادی مبارک!
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 21:40  توسط علیرضا  | 

بچه که بودم، وقتی به آینده فکر می کردم که چه اتفاقاتی میافته، می رسیدم به ادامه تحصیل و پیدا کردن کار و ازدواج و بچه دار شدن، ولی همینجا دیگه متوقف می شد! تا اینجاش یه هیجاناتی داشت ولی از اینجا به بعدش دیگه بی معنی بود برام، بعد از این دیگه هیچ هیجانی برام قابل تصور نبود، بعد از این دیگه زندگی یکنواخت می شد و پیر می شدم و ...
دیروز با مادرم که صحبت می کردم، خبرهای عروسی های پشت سر هم توی فامیل را می داد. انگار تمام کسایی که در دوران کودکی باهاشون هم بازی بودم، در حال رفتن به خونه بخت هستند، دقیقا همونطور که مادرها و پدرهاشون ۲، ۳ دهه پیش اینکارو کردند. چند وقت دیگه بچه دار هم می شوند و بچه هاشون باهم هم بازی می شوند و ... دوباره همه چیز از اول! یک تکرار به دوره تناوب ۲۰ الی ۳۰ سال...
من تا جاهای جالبش (!)، بودن در این حلقه را می پسندم ولی از یک جاهایی به بعد دیگه نمی خوام در این بازی باشم! چه جوری می تونم از این حلقه تکرار، که تا آخرش روشنه، خارج شم؟
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:32  توسط علیرضا  | 

قرار داشتم یک بار در مورد مسئله جبر و اختیار یک پست مفصل بنویسم، ولی فراموش کرده بودم تا اینکه پیشنهاد یکی از دوستان یادآور این شد تا در مورد این مسئله مطالبی که به ذهنم می آید بنویسم.
صورت این مساله برای اغلب ما کاملا آشناست: ما طبق عادت می دانیم که در زندگی اختیار نسبی داریم، می توانیم تقریبا هرگاه که می خواهیم هرکاری که می خواهیم انجام دهیم. ولی بعضی امور هم جبریست مانند به دنیا آمدن و از دنیا رفتن. برخی از مسایل هم اتفاقاتی هستند که به خاطر اراده دیگران یا به صورت اتفاقی برای ما اتفاق میافتند: تصادف و برنده یا بازنده شدن در قمار. مسائل جبری از این دست را شاید بتوان بدون وارد شدن به حوزه دین و موضوع خدا هم، با توجه به علوم طبیعی حل و فصل کرد و مورد بحث من در اینجا نیستند.
اما مسئله جبر و اختیاری که من در اینجا می خواهم در مورد آن بحث کنم در واقع مسئله ای درون دینیست و با فرض وجود خدا اساسا مطرح می شود. مسئله از اینجا شروع می شود که ما به خدایی معتقدیم که علیم و دانا به تمام مسائل، چه در گذشته و حال و چه در آینده است. اینکه چرا باید خدا عالم به آینده باشد، خود بحث جداگانه و مفصلی می طلبد (تنها یک دلیل ساده: خدایی که نداند در آینده چه اتفاقی میافتد نمی تواند ادعا کند که دعاهای ما را می تواند حتما مستجاب کند). اما همینکه ما معتقد شدیم که خداوند از آینده کاملا آگاه است به معنی این است که او می داند که ما در آینده چه خواهیم کرد و نتیجه کارمان چه خواهد بود، به طور مثال در نهایت به بهشت می رویم یا به جهنم. پس همه چیز مشخص و تعیین شده از روز ازل بوده و ما توانایی تغییر آن را نخواهیم داشت و این یعنی جبر! این نظریه در نهایت به اینجا می رسد که دنیا شبیه صحنه تئاتر عروسکی و خداوند عروسک گردان آن است (بازیگرانی که نتوانند برخلاف سناریو بازی کنند اصولا عروسک محسوب می شوند). او خود سناریو را نوشته و خود عروسک گردانی می کند، عروسکی را خوب و دیگری را بد می کند و در انتها خوب را منعم و بد را مجازات می کند! خوب تا اینجای کار حرفی نیست، ولی اینکه در روز جزا به عروسک بد می گوید که تو نتیجه عمل خود را می بینی، یک مقدار زور دارد!
جالب اینجاست که آیات زیادی در قرآن نیز به ظاهر تایید کننده نظریه جبر هستند که برخی از آنها حتی لحن بسیار صریح و شوکه کننده ای هم دارند: پس خدا هر كس را بخواهد گمراه مي كند ، و هر كس را بخواهد ، هدايت می نماید (ابراهیم، ۴). اینکه خداوند خود باعث گمراهی باشد دیگر شوخی نیست! (از این دست آیات زیاد است، مراجعه کنید به غافر ۳۴، بقره ۲۶، ابراهیم ۲۷).

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 18:38  توسط علیرضا  | 

در برخی از مذاهب و ادیان از جمله تشیع و مسیحیت مفهومی به نام شفاعت وجود دارد که به معنای وساطت کردن شخصی یا اشخاصی در روز قیامت و در بارگاه عدل خداوندیست. برداشت متداول از شفاعت به این صورت است که شما در این دنیا به کسی یا کسانی توسل می کنید و از آنها خواهش می کنید تا در روز قیامت شما را از عذاب جهنم و حتی جاودانگی در جهنم نجات داده و شما را به بهشت برین داخل کنند. اینکه این برداشت برخاسته از مفهوم پارتی بازی بوده و کاملا غیر عقلانی و حتی ضد قرآنیست، شکی نیست (در صورت لزوم می توان به بحث در مورد آن پرداخت). اما آیا این به این معناست که شفاعت کلا باطل و ساخته ذهن انسان راحت طلبی است که حتی می خواهد گناهانش را با پارتی بازی ماست مالی کند؟
لازم به ذکر است که برخی از علمای اهل سنت (To the best of the auther's knowledge) ، همچون فخر رازی، اساسا معتقد هستند که در روز قیامت شفاعتی در کار نیست. استدلال این دوستان بر پایه کثیری از آیات قرآن است که صریحا هر گونه شفاعتی را در روز قیامت رد می کنند (به طور مثال بقره ۴۸، ۱۳۸). اما داستان به همین سادگی نیست و الا دوستان اهل تشیع چنان عقیده محکمی در مورد شفاعت نداشتند!
در قرآن دسته ای دیگر از آیات هم هستند که شفاعت را منوط به اجازه خداوند می کنند (بقره ۲۵۵، یونس ۳) یا مختص کسانی که نزد خداوند رحمان عهدی دارند (مریم ۸۷). دوستان اهل تسنن در برابر این آیات چنین استدلال می کنند که خداوند قرار است اجازه شفاعت بدهد که نمی دهد! اما این استدلال چندان قوی نیست زیرا روشن است که اگر واقعا هیچ شفاعتی در کار نبود دیگر ذکر اینکه شفاعت منوط به اجازه خداوند است معنایی نداشت. علاوه بر این یک مورد شفاعت نزد خداوند در قرآن ذکر شده است: و چه بسيار فرشتگان آسمانها كه شفاعت آنها سودى نمى‏بخشد مگر پس از آنكه خدا براى هر كس بخواهد و راضى باشد اجازه شفاعت دهد (نجم ۲۶). از این آیه می توان استدلال کرد که اگر قرار بود شفاعتی در کار نباشد که فرشتگان بیهوده وار به شفاعت خواستن نمی پرداختند! پس شفاعت به اذن خدا امری مستدل قرآنیست.
اما آیا برای شفاعت می توان مفهوم عقلانیی هم پیدا کرد؟ گریه کردن (از نوع واقعی و مخلصانه اش) برای امام حسین، شفاعت خواستن در ادعیه و مورد شفاعت واقع شدن در روز قیامت در هیچ استدلال عقلی و قرآنیی نمی گنجد (اگر دوستان می توانند بگنجانند!). پس شفاعت واقعا به چه معنا می تواند باشد؟
اولین نکته ای که باید به آن توجه داشت این است که در قرآن، صحبتی از شفاعت خواستن نشده و حتی می توان از آیات قرآن (اعراف ۵۳) چنین برداشت کرد که خواستن شفاعت فایده ای ندارد (علاوه بر اینکه کاملا غیر عقلانیست). نکته دوم این است که معلوم نیست چه کسی قرار است شفاعت کند. عظمت شخص پیامبران یا ائمه به این معنا نیست که قرار است آنها در روز حساب شافع کسی باشند. شفاعت هیچ پیامبری در قرآن ذکر نشده و تضمین هم نشده! پس نه قرار است که ما شفاعتی بخواهیم و نه معلوم است که چه کسی قرار است شفاعت کند! پس این شفاعت هر چه هست آن چیزی نیست که ما قبلا با آن آشنا شدیم و باید در آن روح و معنایی تازه دمید...
و اما برداشتی که من از شفاعت دارم و آن را در محدوده مفاهیم قرآنی و عقلانی می دانم: همان طور که گفته شد، تنها شفاعت کسانی قابل قبول است که از خداوند عهدی گرفته باشند. پس شافعین کسانی هستند که در این دنیا درخواستی از خداوند کرده اند مبتنی بر اینکه خداوند گناه یا گناهانی را در روز قیامت بر کس یا کسانی ببخشد و درخواستش مورد قبول خداوند قرار می گیرد. به طور مثال، فرشتگان به دلایلی نامعلوم بر ما، شفاعت برخی از انسانها را می کنند (بنابر شاهد قرآنی) و خداوند بنابر مصلحتش شفاعتشان را قبول یا رد می کند. یا ممکن است پیامبری از خداوند خواسته باشد تا در روز قیامت اجازه پیدا کند تا شفاعت گناهی از گناهان قومش را کند و خداوند پذیرفته باشد. بدین ترتیب خداوند شرایط را طوری مهیا می کند که گناهان مربوطه آن بندگان بخشوده شود (مثلا به دلیل اعمال خوب خود آنها).

این تئوری ممکن است سوالاتی را مطرح کند:
ـ اگر قرار است با اعمال خوب خودمان گناهانمان بخشوده شود، چه نیازی به شفاعت بود؟ اگر شفاعتی نمی شد، ما هم اعمال خوب مربوطه را انجام نمی دادیم! (جواب این سوال ممکن است کمی جبری به نظر برسد ولی با کمی تامل می توان آن را از منظر اختیار نیز دید)
ـ چرا اساسا خداوند اجازه شفاعت می دهد؟ من دلیلی جز سخاوت خداوند در برآوردن دعای بندگان مخلصش نمی بینم. درخواست شفاعت کردن بیشتر از درخواست سلیمان (داشتن جلال و جبروتی که هیچ کس پس از او نداشته باشد) و ابراهیم (که نوادگانش از زمره پیامبران باشند) که نیست!
ـ در احادیث آمده است که شخص یا اشخاصی در آن دنیا شفاعت خواهند کرد. ما چه کنیم تا مورد شفاعت آنها واقع شویم؟ اولا که در صحت آن احادیث واقعا شک است. بر فرض هم اگر معلوم باشد که چه کسانی اجازه شفاعت دارند، ما اجازه خواستن شفاعت نداریم. پس خودتان را خسته نکنید!
ـ اگر قرار بود شفاعت باشد، پس چرا برخی از آیات صریحا آن را رد می کنند؟ جواب من به این سوال این است که خداوند شفاعت به معنایی مصطلح و منظور نظر اعراب آن زمان را رد می کند (پارتی بازی) و در آیات دیگری به تعریف شفاعت به معنای صحیح و قابل قبول آن می پردازد.

خلاصه:
۱. شفاعت پارتی بازی نیست.
۲. ما حق نداریم از کسی درخواست شفاعت کنیم.
۳. معلوم نیست چه کسی قرار است شفاعت کند.
۴. شفاعت مخصوص کسانیست که در این دنیا عهدی از خداوند گرفته باشند (ممکن است امام حسین عهدی نگرفته باشد!).
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:53  توسط علیرضا  |