تبليغاتX
حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

در این یکی دو هفته، چند تا مطلب از دکتر سروش و جناب مجتهد شبستری در مورد قرآن خوندم که می خوام راجع به اونها صحبت کنم. به دلیل نوع موضوع، ادبیات خاص اون رو هم به کار بردم!

در آن مطالب، نقطه مشترک حرفهای این دوستان این بود که قرآن اساسا تجربه نبوی بوده و نه کلام مستقیم و کلمه به کلمه خدا (رجوع شود به کتاب بسط تجربه نبوی و سخنرانی مولانا و قرآن دکتر سروش و مقاله قرائت نبوی از جهان محمد مجتهد شبستری). به عبارت دیگر این دو محقق معتقد هستند که قرآن هم سنخ کتابهایی همچون دیوان حافظ و مثنوی معنوی و یا در نهایت مانند کتاب عهد جدید مسیحیان می باشد (مسیحیان کتاب مقدس را وحی می دانند ولی معتقد نیستند که کلام، کلام مستقیم خداست). و یا به عبارت دیگر، قرآن حاصل بازگویی تجربه های معنوی محمد بوده که با زبان خود بازگو کرده (مانند عرفا) و طبعا چون این تجربه ها بسیار غنی و معنوی بوده اند، بر کلام وی نیز تاثیر شگرفی گذاشته اند به نحوی که اعجازی از نظر بیان نیز محسوب می شود. این ایده با عقیده راسخ و بنیادی مسلمانها در مورد قرآن کاملا متضاد است و نتیجه یک چنین منظری می تواند تمام برداشت ها و نظریات فعلی اسلامی را زیر سوال ببرد.
این دو محقق اصولا آدمهای اهل فکر و مطالعه ای هستند و حرفهایشان ناشی از یک دغدغه و تحقیق و ایده پردازی و بحث و نتیجه گیری است. من دغدغه این دوستان را کاملا درک می کنم. اصولا دقیق شدن بر آیات قرآن، سوالاتی اساسی در ذهن ایجاد می کند که عموما هیچ مفسری به آنها کوچکترین توجهی هم نداشته است. به طور مثال خیلی از آیات قرآن این سوال را ایجاد می کند که اصولا چه لزومی به بحث در مورد این مسایل در قرآن بوده؟ و یا اینکه آیا برخی از احکام قرآنی که در زمان عرب جاهلی نازل شده و اساسا با دیدگاه و جهان بینی و روش زندگی امروزی هیچ تناسبی ندارد، آیا در زمان فعلی هم لازم الاجراست؟ و یا اینکه چرا قرآن مردسالار است؟ با یک نگاه ساده به قرآن می توان فهمید که لااقل تساوی بین زن و مرد در برقرار نیست (بحث ارث، قیمومیت مرد، تنبیه زن، شهادت زن و ...). البته خیلی ساده می توان به این ترتیب جواب این سوالات را داد: ۱. ما اساسا در مورد لزوم و عدم لزوم نمی توانیم اظهار نظر کنیم. ۲. احکام قرآن نه تنها در تمامی زمانها قابل اجرا بوده، بلکه بهترین احکام در تمام اعصار می باشد. ۳. قرآن مردسالار نیست! ولی متاسفانه این جوابها و جوابهای مشابه چندان قانع کننده نیست و به همین دلیل است که متفکران (کسانی که فکر می کنند) همواره دغدغه پاسخ گویی به این سوالات را دارند.
من در این مورد دغدغه مشترکی با دکتر سروش و جناب مجتهد شبستری دارم. ولی با ایده این دوستان چندان موافق نیستم. اول اینکه متکلم واقعی قرآن در خیلی از موارد، شخص پیامبر نیست و به صورت واضحی، شخص دیگری با محمد صحبت کرده و یا فرمان می دهد ( مثالهای بیشماری برای این قضیه می توان آورد از قبیل اینکه: ای محمد فلان چیز را بگو یا محمد فلان کار را بکن یا نکن). همچنین بعضی از آیات قرآن دلالت بر خوانده شدن آن بر محمد دارد، مانند آیه ای که به محمد می گوید: عجله ای بر خواندن این آیات نکن، ما خود این قرآن را می فرستیم و خود از آن محافظت می کنیم. و یا اینکه در جای دیگری می گوید: محمد از سر هوی و هوس حرف نمی زند بلکه این آن چیزیست که به او وحی می شود. با وجود این آیات، سخت بتوان توجیه کرد که قرآن تجربه ای معنوی و نقل شده از زبان محمد می باشد. لااقل هیچ کتاب دیگری از عرفا و شعرا به این سبک (To the best of the author's knowledge) وجود ندارد و این گواه بر استثنایی بودن آن می دهد.
ولی به هر حال سوالات مطرح و بی پاسخ در مورد قرآن بسیار است و همین به زعم من نشانه ای آشنا از خدایی بودن این کتاب است زیرا که خلق خدا (سلول!) هم کماکان پر از سوالهای بی پاسخ است!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 22:6  توسط علیرضا  | 

هفته پیش، بین کلاس رفته بودیم با بچه ها کافه بخوریم، روی میز روزنامه ای بود که تیتر اولش مربوط به تیراندازی و قتل ۸ دانش آموز در فنلاند بود. اون موقع نمی دونستم که طرف خودش هم مرده و از یکی از بچه ها که آلمانی بود پرسیدم تو فنلاند مجازات اعدام هست؟ تعجب کرد و گفت نه! در تمام اروپا مجازات اعدام وجود نداره! و همین باعث شد یه بحث اساسی بینمون سر بگیره راجع به اینکه آیا مجازات اعدام درست هست یا نه. اون استدلال می کرد که کسی که آدم می کشه حتما در گذشته اش مشکل جدی بوده و این مشکل را جامعه ایجاد کرده چون بچه بی گناه بدنیا میاد. خوب این حرف تا حد زیادی درسته ولی استدلال اصلیش برای اینکه مجازات اعدام را نادرست بدونه، این بود که کسی که آدم می کشه از روی اختیار و هشیاری اینکار رو نمی کنه و حتما مشکل روانی داره. خوب با چند تا مثال ساده میشه نشون داد که در خیلی از موارد قاتل کاملا هشیار بوده و با طرح و انگیزه قبلی اینکار را انجام داده. ولی علت اصلی اینه که در اروپا و خیلی کشورهای دیگه مردم خودشون خوششون نمیاد مجازات اعدام داشته باشند و این حق اونهاس. خدا هم مجازات اعدام (قصاص) را اجبار نکرده و به عهده ولی دم گذاشته (به اروپاییها بگی ولی دم چیه، شاخ در میارن!) و حتی توصیه به گذشت هم می کنه. و حتی در مورد مجازات محارب هم ۳ گزینه را پیش پای مسلمانها گذاشته و انتخاب رو به عهده خودشون گذاشته است.
ولی حالا واسه من یه سوال دیگه ای مطرح شده. اصلا فلسفه مجازات چیه؟ فلسفه زندان تقریبا واضحه: دور کردن آدم مضر از جامعه (البته نه در تمام موارد، بعضی مواقع تنبیهی هم هست). ولی ما برای چی کسی را اعدام می کنیم؟ برای اینکه به مجازات عملش برسه؟ خوب اولا مگر ما حق داریم کسی را به مجازات عملش برسانیم؟ ثانیا اگر کسی ۱۰۰۰ نفر را کشت، اون وقت فرق مجازاتش با کسی که ۱ نفر را کشته چیه؟ و یا مجازات کسی که تا سرحد مرگ کسی را شکنجه کرده باشه چیه؟ یا اینکه فلسفه مجازات اینه که دیگران درس بگیرند و قتل انجام ندهند؟ خوب اگر اینطوره لابد ما باید در ایران کمتر از فنلاند قتل داشته باشیم! یا اینکه فلسفه مجازات، گرفتن انتقام و خنک شدن دل بازماندکان و جامعه است؟ این که خیلی دلیل سخیفیه و نیازی به استدلال کردن هم نداره! پس واقعا فلسفه مجازات اعدام (یا حتی شلاق) چیه؟ به بیان دیگه فایده مجازات اعدام چیه؟
یادمون باشه که اعدام حتی فرمان خدا هم نیست و فقط یکی از گزینه هایی هست که خدا پیش روی ما گذاشته و براحتی میشه بستگی به سلیقه و فهم جامعه گزینه های دیگر را انتخاب کرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:20  توسط علیرضا  | 

یک نکته ای که در مورد قوانین مربوط به تحقیقات سلولهای بنیادی و مهندسی ژنتیک برای من جالبه اینه که قوانین در ایران از مذهب گرفته شده ولی در اینجا از رای و نظر مردم. شاید دقیق نمی شه گفت کدام درسته و کدام نادرست. نظر خود من اینه که دین در واقع نظری راجع به این مسایل نداره و اون چیزی که الان به اسم نظر دینی می شناسیم، در واقع نظر شخصی علما قدیمی و جدید در این مورد است. علتش هم اینه که این مسایل در زمان پیدایش ادیان مطرح نبوده و دلیلی نداشته فکری بشه راجع به اون. به طور مثال لااقل در مورد قرآن فکر می کنم که چیزی راجع به مرز انسان شمرده شدن یک جنین گفته نشده. ولی مشکلی که هست اینه که عقل به تنهایی نمی تونه در این مورد نظر بده، کما اینکه قوانین مورد بحث در کشورهای مختلف کاملا متفاوته. به طور مثال در ایتالیا قوانین کاملا بسته اند ولی در آمریکا (در بخش خصوصی) عملا هر کاری میشه انجام داد! عملا اتفاقی که در قانون گذاری رخ داده اینه که چون هیچ ایده واضح و مرز روشنی وجود نداره، قانون گذار به رای کلی مردم (که کاملا وابسته به پیش زمینه مذهبی اونهاس!) نگاه کرده و به صورت کاملا قراردادی یک قانونی را وضع کرده است. جالبه که بدونین همین تفاوت قوانین در کشورهای مختلف باعث بروز مشکلات و راه در روهایی برای آدم های پولدار شده!

یک بحث جالب دیگه ای که در کلاس مطرح شد، درست بودن یا نبودن انتخاب ژنتیکی فرزند بود. در این روش امکان این هست که با داشتن تعداد زیادی اسپرم و اوول زن و شوهر و لقاح مصنوعی اونها، سالم ترین اونها را انتخاب کرده و وارد رحم زن بکنند. به طور مثال میشه با این کار از کوتوله (Dwarf) شدن بچه جلوگیری بشه. خوب این مساله خیلی درست به نظر میاد چون از غیر نرمال شدن بچه جلوگیری می شه. ولی جالبه که بدونین یک بار یک زن و شوهر کوتوله به پزشک مراجعه می کنند و از دکتر می خواهند که با استفاده از همین روش، فرزندشون کوتوله بشه! اولین چیزی که به ذهن من رسید این بود که عجب کار احمقانه ای! برای چی باید پدر و مادر حق داشته باشند سرنوشت بچه شان را خراب کنند؟ ولی بلافاصله متوجه نکته مهم تری شدم: به چه دلیلی ما حق داریم کسی را غیر نرمال و دیگری را نرمال نام گذاری کنیم؟ آیا واقعا حق داریم سرنوشت بچه هایمان را آن طور که می خواهیم تعیین کنیم؟

راستی، تولدم مبارک!





+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 22:30  توسط علیرضا  | 

امروز موضوع کلاس سلولهای بنیادی، بحث قوانین و Ethics مرتبط با سلولهای بنیادی و مهندسی ژنتیک بود. دوستانی که اینور آب هستند احتمالا یه چیزایی راجع با این قضیه شنیده اند چون اینجا واقعا به بحث داغ و دردسرسازی برای سیاستمدارها، مذهبی ها و محققین تبدیل شده. مثال کلاسیک و مشهور مهندسی ژنتیک، کلونینگ هست که حتی موضوع بعضی از فیلمهای هالیوودی مثل فیلم The Island هم شده. اما خوشبختانه کلونینگ انسان در همه کشورها ممنوع هست و چندان هم کارایی پزشکی نداره. در ضمن کلونینگ بعضی از حیوانات هم کار چندان شاقی نیست و بیشتر بدرد تبلیغات و اندر بوق و کرنا کردن می خوره! (مثل گوسفندی که موسسه رویان یکی دو سال پیش کلون کرد!) ولی از طرف دیگه سلولهای بنیادی می توانند در درمان خیلی از بیماریها و مشکلات لاعلاج و یا صعب العلاج مثل انواع سرطانها، بیماریهای مغزی و قلبی، دیابت و ساخت بافتهای جایگزین و خیلی موارد دیگه به کار گرفته بشوند (علاوه بر این از این سلولها میشه برای طراحی و تست دارو هم استفاده کرد).
خوب پس می بینید که چه مارکت بزرگی پیش روی این زمینه قرار داره. ولی از طرف دیگه خیلی از این تحقیقات و خیلی از روشهای بالقوه ای که باید ازشون استفاده کرد تا بشه مشکلات ذکر شده را با اونها حل کرد، مشکل اخلاقی و قانونی دارند و یا لااقل جامعه نمی تونه اونهارو قبول کنه. به طور مثال یکی از روشهایی که میتونه انقلابی در زمینه ساخت بافتهای جایگزین ایجاد کنه اینه: می توان یک اسپرم و اوول را در ظرف آزمایشگاه لقاح داد و شرایط را جوری مهیا کرد که سلول ایجاد شده شبیه شرایط طبیعی تکثیر بشه و تا حدی برسه که سلولها تا حد زیادی تخصیص یافته بشوند و بعد از این سلولها برای ساخت بافتهای جایگزین استفاده کرد. این پروسه چندین هفته بیشتر طول نمی کشه و اون چیزی که تشکیل شده اصلا شبیه آدمیزاد نیست، هیچ کدام از از اعضای اصلی تشکیل نشده اند و اساسا شبیه یک توده متمراکم سلولیه. با این حال جالبه که بدونین مجازات اینکار اینجا ۳۰ سال زندانه!
حالا گذشته از قانون، آیا چنین کاری غیر اخلاقیه؟ اگر آره، چرا؟ و اگر نه، پس آیا می شه چند هفته دیگه هم صبر کرد تا سلولهای بیشتر و بهتری گرفت؟ کلام آخر: مرز اخلاقی و غیر اخلاقی کجاست؟
حالا موارد جالب دیگه ای هم هست که تو پست بعدی میارم.




+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:59  توسط علیرضا  | 

قبل از اینکه بیام اینجا این مار و پله رو دیدم و با خودم فکر کردم که چقدر بامزه! مگه میشه PhD آدم اینجوری بشه؟ ولی الان می بینم که با طی تمام خونه ها دقیقا در مربع دهم قرار دارم! تازه در مورد من چند تا مربع دیگه هم باید این وسطا گذاشت از قبیل تغییر دراماتیک رشته و عوض شدن موضوع پروژه در ماه هفتم!
فقط امیدوارم باقی داستان بدین منوال طی نشه!
به قول یکی از اساتید شدیدا سن دار فنی، کسی که دکترا می خونه یا باید عاشق علم باشه یا دیوانه! ما که عاشق نیستیم، ...!


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:21  توسط علیرضا  | 

 

لابد این داستان رو شنیدین:

شیره میخواسته بره مسافرت، خرگوشه رو جای خودش میگذاره سلطانِ جنگل. خرگوشه هم روز اول میگه: برین اون روباه پدرسوخته رو بیارین. میرن روباهه رو میارن، هنوز تو نیومده، میتوپه بهش که: پدرسوخته، تو کلاهت کو؟! روباهه میگه: قربان، روباها که کلاه ندارن! خرگوشه هم می گه من این حرفا حالیم نمی شه و دستور میده روباهه رو فلکش کنند! دو روز بعد دوباره روباهه رو احضار میکنه، باز تا میاد تو بهش میگه: فلان فلان شده! تو کلاهت کو؟! و باز میده یه دست فلکش کنند! خلاصه چهار پنج روز همینجوری میگذره، آخر روباهه شاکی میشه، زنگ میزنه به موبایل شیره و میگه بابا این چه افتضاحیه؟! این ریختی پیش بره، این خرگوش تاج و تختت رو به باد میده. شیره هم زنگ میزنه به خرگوشه میگه: بابا، بیخودی که نباید به ملت گیر بدی! یه گیری بده که شاکی نشن. خرگوشه میگه: یعنی چی؟ میگه: مثلا فردا روباهه رو بفرست برات سیگار کِنت بخره. اگه پایه کوتاه خرید بگو چرا بلندشو نخریدی، اگه بلند خرید بگو چرا کوتاهشو نخریدی، بعد اگه خواستی فلکش کن! خرگوشه میگه: خوب، یادگرفتم. فردا باز روباهه رو احضار میکنه و میگه برو یک بسته سیگار کنت بخر. روباهه میاد تیزبازی دربیاره، میره هم سیگار پایه بلند میخره هم پایه کوتاه. خلاصه برمیگرده تو کاخ، پایه کوتاهه رومیده، میگه: قبله عالم به سلامت! اینم سیگار کنت. خرگوشه زود میگه: پدرسوخته، من پایه بلندشو میخواستم! روباهه هم درجا دست میکنه بسته پایه بلند رو میده. خرگوشه میبینه رودست خورده، پاک شاکی میشه، میگه: ببینم اصلا تو کلاهت کو؟!!!

حالا این شده قضیه آمریکا و ایران! اولا هی می گفت چرا غنی سازی می کنی پدرسوخته؟ آژانس بهش گفت مرد حسابی گیر درست حسابی بده، اون که طبق NPT ایرادی نداره! حالا هر دفعه یه قضیه رو علم میکنه: کمک به طالبان، فرستادن اسلحه به عراق، حمایت از تروریسم، ... و وقتی که مدرکی گیر نمی یاره، باز قاطی می کنه می گه: اصلا تو کلاهت کو؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 18:3  توسط علیرضا  | 

بعضی وقتا دلم می خواد دنبال خدا هم تو اینترنت بگردم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 22:34  توسط علیرضا  | 

امروز داشتیم با استاد درس بیومتریال سر یک موضوعی بحث می کردیم، گفت Mina Bissell رو می شناسی؟ گفتم نه. گفت این اینکارو کرده و اونکارو کرده و برو ببین می تونی چیزی رو که می خوای تو مقاله هاش پیدا کنی. منم کنجکاو شدم چون به نظرم اومد طرف باید ایرانی باشه احتمالا. رفتم تو اولین مرجعی که معمولا همه چی پیدا می شه (ویکی) گشتم، دیدم این خانم ایرانی الاصل رییس یکی از آزمایشگاه های بزرگ برکلی هست، چندین مدال و جایزه علمی معتبر کسب کرده و یه چیزی حدود ۵۰۰ عدد مقاله داره! ایشون در مورد سرطان سینه تحقیق می کنه و کسی هست که برای اولین بار این نظریه رو عنوان می کنه که ساختار ماتریس برون سلولی یکی از عوامل تعیین کننده سرنوشت سلولها (سالم یا سرطانی بودن و شدن) است که طبیعتا با مخالفت سایر محققین روبرو می شه! ولی ایشون کم نمیاره و با انجام آزمایشهای زیادی بعد از ۲۵ سال (!) بالاخره ملت رو متقاعد میکنه که حق با ایشونه!
حالا جدا از موفقیت های علمی این خانم ایرانی، چیزی که برای من جالب بود شخصیت ایشونه. خودش می گه که همیشه کارای عجیب و غریب و غیر قابل پیش بینی انجام می داده! و همکارانش میگن که همیشه طرفدار نظرات انقلابی و جدید توی کار هست و هیچ وقت از شکست یا اشتباهات بزرگ ترسی نداره.
عجیبه که تقریبا همیشه کسب موفقیت های بزرگ در هر زمینه ای نسبت مستقیمی با قدرت ریسک پذیری آدما داره. Robert Langer که به نوعی پدر و مادر Tissue Engineering محسوب می شه، وقتی ازش می خوان که توصیه ای به محققین جوان (دانشجویان PhD) بکنه، حرف جالبی می زنه:
                                         "Take some risks. Don't necessarily follow a conventional career path"

حالا من می خوام پروپوزال بنویسم، چیکار کنم؟!؟ به حرف این بنده خدا گوش بدم؟ اگه بدبخت شدم جوابشو کی میده؟
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:30  توسط علیرضا  |