تبليغاتX
حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

حوضچه خاطرات

واقعا بعضی وقتا از خودم تعجب می کنم. یک حرکاتی انجام میدم، یک فکرایی می کنم، یک احساسی می کنم که خودم مات و مبهوت می مونم. واقعا انگار یک چیزایی هست تو وجودم که خودم هیچی ازشون نمی دونم... چیزایی که شاید جواب خیلی از سوالات قدیمیم باشند... بعضی وقتا حس/فکر می کنم واقعا با خودم غریبه ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 23:36  توسط علیرضا  | 

امروز (طبق معمول) داشتم فکر می کردم که اگر یک وقت این آزمایش های من جواب ندهند من چه گلی باید به سرم بگیرم؟ ۲ سال از این PhD گذشته ولی هیچی به هیچی! می رسم سر خونه اول: یا دوباره باید آزمایش طرح کنم که خیلی بعید میاد شدنی باشه و یا اینکه باید موضوع پروژه را تا حد زیادی عوض کنم. البته دو گزینه دیگه هم هست که محتملترند: یا استادم میگه بیخیال شو، یا اینکه خودم بیخیال میشم! خلاصه کلی دپ زده بودم و اعصابم بهم ریخته بود که اگر اینجوری بشه من چیکار باید بکنم، زندگیم بهم میریزه و جلو همه سرافکنده میشم و ...
اما بعد یک مدت به خودم گفتم: عزت از آن خداست و هر که به او ایمان داره! اگر همه دنیا هم دست به دست هم بدهند تا کسی را خوار و ذلیل کنند، ازشون کاری بر نمیاد. به یاد داستان موسی و فرعون افتادم و اینکه فرعون چقدر تلاش کرد تا موسی را از سر راه برداره: از اون کشت و کشتار نوزادان تا حمله به کاروان بنی اسراییل و در نتیجه غرق شدن در نیل (حالا نه اینکه من موسی باشم و استادم فرعون!). اما چون خدا عزت موسی را می خواست، فرعون با اون همه دبده و کبکده اش نتیجه ای جز خواری نصیبش نشد. بقیه داستان های قرآن هم همین اند: داستان یوسف، نوح، صالح و ... اصلا شاید بشه گفت یکی از مضامین (ممنون!) اصلی داستانهای قرآن همین نکته هست که عزت از آن خداست! به قول یکی از اساتید، خداوند این داستانها را بر محمد نازل می کرد تا بهش قوت قلب بده و بگه ببین، اینها هم مثل تو بودند، با اینکه یک دنیا باهاشون بد بود، چون با من بودند، من عزیزشون کردم!
لابد میگین پس غم ام چیه؟ غم من نداشتن اون ایمانه... اما به هر حال این داستانها حتی به من هم قوت قلب می دهند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:55  توسط علیرضا  | 

امروز برای اولین بار روی موش زنده جراحی کردم. قبلا N بار روی جسد کار کرده بودم و اواخر سه سوت جراحی را با موفقیت انجام می دادم، واسه همین کاملا مطمئن بودم که جراحی را بلدم. ولی این دفعه قضیه فرق می کرد. این دفعه هم حیوان زنده بود و هم اینکه یک مقدار کوچکتر از حد معمول بود و این کار را به مراتب سخت تر می کرد. زیاد وارد جزئیات نمی شم چون بعضی از دوستان نازکدل تشریف دارند، ولی واقعا سخت تر از اون چیزی بود که فکر می کردم! حالا فردا باید ببینم نتیجه آزمایش جراحی شده...

پ.ن. یکی نیست به من بگه تو مهندس #$@$%^#.....!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:8  توسط علیرضا  | 

الان یک چند وقتیه که همه روزهام شبیه هم شده، جوری که نمی فهمم کی اول هفته اس و کی آخر هفته. صبحها ساعت ۹ سرکار (بهش میگن دانشگاه)، کار، ناهار، کار، عصرونه، کار، شام، کار، ساعت ۱۱:۴۳ هم مترو و ساعت ۱۲ شب هم خونه. از کار زیاد بدم نمیاد، یعنی خوشم هم میاد، باعث میشه آدم از فکر و خیال الکی دربیاد، یا بهتر بگم وقتی برای فکر و خیال الکی نداشته باشه! این وضع هم فعلا فعلاها ادامه داره. باید یه جواب درست حسابی بگیرم از کارام، اینجوری نمیشه...
قبلاها وقتی کار زیاد داشتم، می نشستم قشنگ برنامه ریزی می کردم که فلان روز فلان کار را می کنم و قس علی هذا. اما الان اینقدر کار سرم ریخته که اصلا حوصله نمی کنم به همشون در آن واحد فکر کنم! هرچیزی به ذهنم اومد انجام می دم و فقط حواسم به deadlineها (تو فارسی چی میگیم؟) هست که یه وقت نگذرند. مثل اینکه بهتر جواب میده، چون یه جورایی مثل مدیریت بحران می مونه! شاید به خاطر اینکه اینجوری بیشتر تو هول و ولا می مونم ولی با برنامه ریزی آدم یه مقدار آرامش خاطر پیدا می کنه و کالیبر و ...!
یادمه یکی از اساتید می گفت بهتره که آدم همیشه کار زیاد سرش ریخته باشه، اینجوری وقتش را بهتر مدیریت می کنه و کمتر به هدر میده. می گفت مثلا یه مدیر پروژه که ۱۰۰۰ تا کار داره، وقتی می خواد بره یه کادو بخره، میره تو اولین مغازه، اولین چیزی که دستش اومد رو ورمیداره میاد بیرون و در عین حال هم داره با موبایلش چک و چونه می زنه! حالا کسی که وقت آزاد داره، میره سر صبر تو این مغازه، اون مغازه، این جنس را ورمیداره، اون یکی را ورانداز می کنه و آخرشم ۶ ساعت چونه میزنه تا یه کادو بخره بیاد بیرون! و در نهایت ایشون نتیجه گرفت که آخر سر هم جفتشون کادواند دیگه و طرف مذبور را خوشحال میکنند! (صد البته خود این جناب استاد همینجوری بود! هر شب تا بوق سگ دانشگاه بود و انگار نه انگار که زن و بچه داره!)
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 0:22  توسط علیرضا  | 

خوب امروز هم تولد خودم بود. باز یکسال از عمرمون گذشت و به مرگ نزدیکتر شدیم. صحبت از مرگ شد، امروز با دوستان هنگام صرف کافه و کیک تولد بنده، بحث سر اهدای خون بود که یکی از دوستان گفت که اهدای خون که چیزی نیست، الان می تونی مغز استخوانت را هم اهدا کنی! من گفتم می دونی چه دردی داره؟ آخه کدوم آدم عاقلی  میره اینکارو بکنه! دوستمون برگشت گفت من خودم اینکارو نمی کنم، اما یکی از دوستام هست که به صورت مرتب مغز استخوانش را اهدا می کنه. من کف کردم خداییش... بعد من به شوخی برگشتم گفتم که لابد پس فردا هم کلیه و کبد و ... را اهدا می کنه! برگشت گفت که الان که نه، ولی بعد مرگ بدنش را در اختیار بیمارستان قرار می ده چون کارت اهدای اعضای بدن داره و من خودم هم یکی دارم. گفتم جدا؟ یعنی حاضری بدنت را در اختیار این دانشجوهای پزشکی قرار بدی که باهاش هرکاری می خوان بکنند؟ گفت خوب آره. بعدش که با خودم فکر کردم دیدم که آخه چه فرقی میکنه؟ به هرحال که جسد آدم متلاشی میشه، چه توی خاک و توسط کرمهای خاکی، چه رو میز تشریح و توسط دانشجوهای پزشکی! بگذریم...
این چند وقته سرم خیلی شلوغه. وقتی به کارایی که قراره تا آخر ماه دیگه انجام بدم به خودم میگم مگه میشه؟ ولی تا الان که شده، احتمالا تا آخرش هم میشه... به امید خدا.
الان دارم کتاب فرشتگان و شیاطین مال دن براون را می خونم. از نظر سبک داستان و ماجرا کاملا  شبیه راز داوینچی هست ولی این دفعه ماجرا به جای پاریس در واتیکان و رم رخ میده. داستان به گیرایی داستان راز داوینچی نیست ولی مثل راز داوینچی، دن براون اطلاعات تاریخی-هنری جالبی در مورد واتیکان و رم میده. کتاب بعدی هم که می خوام بخونم وکیل مدافع شیطان هست که شنیدم در مورد کلیسای کاتولیک اطلاعات جالبی داره. نمی دونم چرا از وقتی واتیکان رفتم علاقه مند شدم در مورد خباثت کلیسای کاتولیک بیشتر بدونم!

کسی کتاب خوب سراغ نداره؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:1  توسط علیرضا  | 

اینقدر ننوشتم که یادم نمیاد چه جوری بلاگ می نویسند! دیگه دارم شرمنده این حوضچه میشم!
هفته پیش به مدت ۴ روز به معیت دو تن از دوستان رفتیم رم و فلورانس. خوب همینطور که معرف حضور هست، این دو شهر جز زیباترین شهرهای اروپا هستند و پشتوانه تاریخی بزرگی هم دارند. فلورانس یکی از مهمترین شهرهای دوران رنوسانس بوده و این مطلب به خوبی در معماری و آثار هنری شهر مشهود هست. به طور مثال موزه اوفیزی فلورانس(Uffizi) قدیمیترین و معروفترین موزه هنری جهان هست که آثار بزرگانی چون داوینچی، میکل آنژ، رافائل، بوتیچلی و کاراوجیو را در خود نگهداری می کنه. این موزه واقعا دیدنی هست، خصوصا برای کسانی که به هنر نقاشی علاقه دارند. اما نکته آزار دهنده این موزه اینجا بود که ملاحظات امنیتی (Security) بسیار بالایی داشت که واقعا قابل مقایسه با ملاحظات امنیتی مسافرتهای هوایی بود! از طرف دیگه، بلیت موزه واقعا گرون بود و علاوه بر آن اگر می خواستی سریعتر داخل شوی و ۱ الی ۲ ساعت توی صف نایستی، باید ۵۰٪ اضافه پرداخت می کردی، که خوب ما کردیم! برای مقایسه باید بگم که موزه بریتانیا (British Museum) که یکی از معروفترین موزه های تاریخی دنیا هست هم مجانیه و هم اساسا هیچ ملاحظات امنیتی هم نداره. از این نکته که بگذریم، فلورانس مدفن شخصیت های مشهوری همچون گالیله، دانته، میکل آنژ و ماکیاولی هم هست. کلیسای جامع شهر هم فوق العاده زیباست؛ خصوصا معماری خارجی بنا که واقعا تک هست و بی تردید یکی از زیباترین ساختمان هایی بوده که من تا بحال دیده ام.
ما یک روز و یک صبح در فلورانس اقامت داشتیم و بعدش راهی رم شدیم. و اما رم... من هم لندن را دیده ام و هم پاریس، اما واقعا رم چیز دیگه ایه! تاریخی که در این شهر نهفته هست واقعا بینظیره. حسابش را بکنید، این شهر حدودا دوهزار و پانصد سال عمر داره که تقریبا در تمام این دوران از اهمیت بسیار بالایی برخوردار بوده. فکر نمی کنم هیچ شهری در دنیا از این نظر به پای رم برسه. اما اهمیت رم فقط به داشتن یک تاریخ قدیمی نیست بلکه به داشتن آثار این تاریخ هست. در اکثر نقاط شهر که راه می روید، خرابه هایی را می بینید که به دقت نگه داری می شوند. در مورد آثار دیدنی شهر هم که لازم به گفتن نیست و معرف عموم هست. یکی از معروفترین آثار به جا مانده از دوران روم باستان، آمفی تاتر کلوزیوم هست که محل مبارزه گلادیاتورها و اجرای نمایشها و سرگرمی ها بوده. جالبه که بدونید بخشهایی از فیلم گلادیاتور هم در همین محل ضبط شده. اما از نظر مهندسی باید بگم که کلوزیوم بدون شک یکی از اعجازهای زمان خودش محسوب میشه و آدم واقعا انگشت به دهن می مونه که ۲ هزار سال پیش اینها چه جوری این بنای عظیم را ساخته اند! برای اینکه بتونید عظمت این بنا را تصور بکنید، بگم که تخمین زده می شه که این آمفی تاتر (یا به نوعی استادیوم) حدودا ظرفیت ۴۰ تا ۷۰ هزار تماشاگر را داشته! البته بماند که این رومی ها در این محل به تماشای چه تفریحات وحشیانه ای می نشسته اند... ولی جدا از این مساله باید بگم که واقعا یکی از تاثیرگذارترین بناهایی بوده که من تا بحال در عمرم دیده ام. رم آثار معماری بسیار مهم و زیبای دیگه ای هم داره که من دیگه به اونها نمی پردازم.
روز آخر سفر هم از ایتالیا به یک کشور دیگه مسافرت کردیم و البته شب دوباره به رم برگشتیم. کشور دیگه؟ بله، واتیکان! نمی خوام زیاد در مورد نفرت شدیدی که نسبت به کلیسای کاتولیک دارم حرف بزنم، فقط به این بسنده می کنم که همین کلیسای کاتولیک، یکی از جنایتکارترین سازمان های بشری در طول تاریخ بوده! از این مساله که بگذریم، از نظر هنری و معماری کلیسای سن پیتر واتیکان واقعا خارق العاده است. داخل کلیسا پر از مجسمه ها و نقاشی های معروف هست که خیلی از اونها مربوط به همین پاپ های جنایتکار هستند. جالبه که بدونید که در دوران سیاه حاکمیت کلیسا بر اروپا، ۷۸ پاپ پشت سر هم به تفتیش عقیده مشغول بوده اند که هر کدام شکنجه جدیدی را برای اقرار گرفتن از متهمان باب می کرده اند (!) و الان از همینها به عنوان قدیس نام برده میشه. بگذریم...

خوب در انتها هم طبق معمول عکس...

پ.ن. ۱. یکی دوایی، درمونی، وردی، جادویی برای کسب انگیزه سراغ نداره؟
پ.ن. ۲. این انتخابات این دفعه آمریکا هم عجب چیزی شده! نه فقط ماها هیجان زده ایم، بلکه خود آمریکاییها هم هیجان زده اند! حالا جدا از شوخی اینجا که ما هرچی آمریکایی دیدیم طرفدار اوباما بوده، حتی دیروز یکی از استادای آمریکایی موقع ارائه، اول یه اسلاید تبلیغ اوباما را کرد، بعدا شروع کرد به ارائه مطلبش! حالا ببینیم موقع رای گیری چندتاشون به یه رئیس جمهور سیاه پوست رای می دهند!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 22:40  توسط علیرضا  | 

منتظر سفرنامه ایتالیا باشید...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 20:59  توسط علیرضا  | 

۲ تا مطلب:

۱. این روزها اینقدر درختها و طبیعت زیبا شده اند که واقعا من را مدهوش کرده اند! خیلی عجیبه، من بیست و اندی سال از خدا عمر گرفتم و هر سال هم همین موقع این زیباییها را می دیدم، ولی به چشمم نمی آمد. ولی امسال که دارم از دریچه دوربین به طبیعت نگاه می کنم، زیباییش برام هزاران برابر شده! الان چند هفته است که آخر هفته ها مدام بیرون ام و در حال عکاسی. اما این آخر هفته گذشته چیز دیگه ای بود. تو این ۲ روز به اندازه کل مدتی که دوربین داشتم از عکاسی لذت بردم! اما حیف که زیبایی این درختا تا چند روز دیگه بیشتر دوام نمیاره...
اینم چند تا عکس، ماحصل این دو روز!

۲. امروز حوضچه خاطرات ۱ ساله شد! وقتی به پستهایی که تو این مدت نوشتم نگاه می کنم، سیر فکری، گذر زندگی و خاطرات و احوالات خودم را در اون می بینم. واقعا که حوضچه خاطرات یا همون pensieve جناب دامبلدور شده!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 20:21  توسط علیرضا  | 

ماهها قبل مطلبی را راجع به جبر و اختیار شروع کردم که ادامه اش به تاخیر افتاد. به قول مولانا:

مدتی این مثنوی تاخیر شد.................مهلتی بایست تا خون شیر شد

در مطلب قبل صورت مسئله جبر و اختیار و برخی از سوالات رایج آن مطرح شد که در ادامه به صورت خلاصه بیان می شود:

در قرآن می توان به وجود دو منظر (point of view) مختلف پی برد که من آنها را با نامهای منظر خداوار و منظر انسان وار معرفی می کنم. در منظر خداوار هیچ اراده کننده ای جز خدا وجود ندارد، هیچ کسی توانایی سرپیچی از دستور خداوند را ندارد، همه موجودات مجبور و مطیع فرمان خداوند هستند و از همه عجیبتر اینکه فاعلی جز ذات باری تعالی وجود ندارد! در این منظر حتی انداختن تیر توسط پیامبر نیز توسط خداوند صورت می گیرد (انفال ۱۷). و یا گمراه کردن کافران که به ظاهر توسط شیطان انجام می شود نیز توسط خداوند صورت می گیرد (ابراهیم ۴).
ولی در منظر انسان وار خداوند انسان را صاحب اختیار می داند تا راه خویش را انتخاب کند، مانند کثیری از آیات که پیامبران را تنها بشارت دهندگان و هشداردهندگان معرفی می کند و شاکر یا کافر بودن را به خود انسان واگذار می کند. یا اینکه آدم می تواند از دستور مستقیم خداوند سرپیچی کند.
پس از منظر اول همه چیز بر مبنای جبر و از منظر دوم بر اساس اختیار صورت می گیرد. اما سوال: 

۱. چطور می توان بین این دو منظر جمع بست؟ و آیا این دو با هم سازگار هستند؟ به بیان دیگر چطور ممکن است ما اختیار داشته باشیم در حالی که مجبور هستیم و بالعکس.
۲. اگر ما دچار جبر هستیم دیگر برتری ابراهیم و موسی و محمد بر نمرود و فرعون و ابوجهل چیست؟ اگر ما از خود اختیاری نداریم، چرا باید برخی از ما به بهشت و برخی دیگر به جهنم بروند؟

قبل از اینکه بخواهم به این سوالات جواب دهم باید منظور از منظر خداوار و انسان وار را روشن کنم. منظر خداوار خاص خداوند نیست و ما هم می توانیم همینجا از منظر خداوار بحث کنیم. به همین ترتیب منظر انسان وار هم خاص انسان نیست و خداوند هم می تواند از منظر انسان وار بحث کند، کما اینکه در بخشهای زیادی از قرآن چنین کرده است.
معنای جبر که واضح است. پس اختیار ما در عین جبر چه معنایی می تواند داشته باشد؟ اختیار ما فقط از دیدگاه انسان وار معنا دارد. ما خود می دانیم که مختار هستیم تا بین گزینه ۱ و ۲، یکی را انتخاب کنیم. درست است که خداوند می داند که در نهایت ما کدامیک را انتخاب خواهیم کرد، اما ما نمی دانیم. پس اگر من گزینه ۱ را انتخاب کردم، از دیدگاه انسان وار خودم انتخاب کرده ام، اما از دیدگاه خداوار خدا خود انتخاب کرده است. پس از دیدگاه خداوار همه چیز جبری است و از دیدگاه انسان وار بعضی از مسایل اختیاری هستند. در واقع اینجا اصلا بحث ناسازگاری مطرح نمی شود. بسته به اینکه از کدام دید نگاه کنی، انسان را مختار و یا مجبور می بینی. اما این مساله سوال دیگری را مطرح می کند: هدف این خدا از آفرینش این دنیای مجبور چه بوده؟ جواب: نمی دانم!

اما مساله پاداش و جزا: از منظر انسان وار سرنوشت ما به دست خود ماست. من می دانم و به خوبی می دانم که اگر بخواهم می توانم هر گناه یا ثوابی را برای هر چند باری که بخواهم انجام دهم و در نهایت نیز جزا و یا پاداش این اعمالم را می بینم. پس از نظر من اختیار است. اما برای خداوند مشخص است که من از کجا آمده ام، جه کار می کنم، چه کار خواهم کرد و به کجا می روم. این تغییر و تحول در خلق او به مقتضای حکمت او صورت می گیرد. اینکه هیتلر به جهنم برود و بودا به بهشت از قبل مشخص بوده و چراییش بر ما مشخص نیست.
سوال: پس عدل خداوند چه می شود؟ از منظر انسان وار، هیتلر خود انتخاب کرد که قتل عام و فساد روی زمین راه بیاندازد و بودا خود انتخاب کرد تا انسانی پاک و موحد باشد. پس هر یک از اینها خود سرنوشت خود را رقم زده اند. اما از منظر خداوار، عدل خود آفریده خداست و همه چیز طبق عدل است، بنابراین جای نگرانی نیست!
اما این تفکیک منظرها چه سودی دارد؟ فایده اش این است که از اشتباهات رایجی که در این زمینه می شود، جلوگیری می کند. به طور مثال: بعضی ها می گویند اگر ما مجبور هستیم، پس من دزدی می کنم ولی کسی نباید مرا مجازات کند! جواب این است که تو از دیدگاه خداوار مجبوری و نه انسان وار. پس اگر قرار بوده که تو دزدی کنی و کردی و بعدا مجازات شدی، پس قرار بوده که مجازات شوی، پس از چه گلایه داری؟ تو می گویی دزدیت از جبر بوده اما می خواهی به اختیار مجازات نشوی؟ 
سوال رایج دیگری که می توان با تفکیک جبر و اختیار به آن پاسخ داد این است که اگر خداوند می داند که من قرار است کار بدی بکنم اساسا برای چه مرا خلق کرده است؟ یا مهمتر از این، برای چه این عمل بد مرا خلق کرده است؟ جواب اینست که بد و خوب فقط در دیدگاه انسان وار و در چهارچوب اختیار مطرح است. از دیدگاه خداوار، خداوند هیچ چیز بدی خلق نمی کند، چون خداوند حکیم است. به طور مثال، کشته شدن تمام انسان های بیگناه در طول تاریخ و یا عبادت تمام عابدان از دیدگاه خداوار (نه از دیدگاه خدا) هر دو خلقهایی هستند از خلق های خداوند که البته این به معنای یکسان بودنشان از دیدگاه خداوند نیست. شاید یک مقدار هضم کردن این حرف یک مقدار سخت باشد، اما این خلقت خداست، چیزی جز خلقت خدا وجود ندارد.
سوالی که با جواب قبل ممکن است ایجاد شود اینست که آیا خداوند با ما شوخی دارد که به ما می گوید عمل بد انجام نده، اما خود عمل بدی برای ما رقم زده و در نهایت هم ما را به جهنم می فرستد و می گوید خود مسئول اعمالت هستی؟!؟!؟ این سوال نیز باز از همین اختلاط جبر و اختیار به وجود می آید. اینکه خداوند به ما می گوید عمل بدی انجام نده و ما انجام می دهیم و به جهنم می رویم، از دید انسان وار است. اما اینکه خود عمل بدی را برای ما رقم زده است از دیدگاه خداوار است (که البته چندان متناسب با ادبیات منظر خداوار نیست، زیرا عمل بد از دیدگاه انسان وار معنی دارد و رقم زدن از دیدگاه خداوار).

سوال آخر: پس بالاخره ما مجبوریم یا مختار؟ جواب: هر دو! بسته به اینکه از چه منظری نگاه کنی، انسان مجبور یا مختار است.

پس به صورت خلاصه، ما در آن واحد هم مجبوریم و هم (نسبتا) مختار. هر دو درست است ولی باید از منظر خاص خود به آن نگاه شود و در هر منظر بایستی ادبیات خاص همان منظر استفاده شود. به نظر من کلید قضیه جبر و اختیار در همین تفکیک منظرهاست.


در خاتمه بگذارید مثالی بزنم: مولانا می گوید در گرمابه هستی، عده ای به استحمام و آب تنی و سونا و جکوزی مشغولند و عده ای به حمل سوخت کوره حمام (که در آن زمان پس مانده های خشک شده حیوانی بوده) برای گرم کردن آب حمام مشغولند. تصمیم با توست که می خواهی جز کدام دسته باشی، اما بدان که هر دو برای وجود این حمام لازمند. اینکه چرا همه هستی نباید به استحمام مشفول باشند و عده ای باید به سرگین کشی بپردازند را دیگر خدا می داند. اما من همینقدر می دانم که تمام خلقت خدا به همین صورت است.
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 14:33  توسط علیرضا  | 

فقط حتما عکسها را در حالت بزرگ شده ببینید. نمی دونم چرا در حالت کوچک شده، رنگها از حالت طبیعی خارج شده اند.

لینک
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1:55  توسط علیرضا  | 

خوب، بالاخره ما هم صاحب نت در منزل شدیم و آپ می فرماییم!

۱. این چند هفته که تو خونه نت نداشتم، بیشتر وقتم را به دیدن فیلم می گذروندم. با یادآوری یک دوست عزیز، دوباره برگشتم و سه گانه ماتریکس را دیدم. سالها پیش که برای بار اول که ماتریکس ۱ را دیده بودم، فقط به جلوه های ویژه فیلم دقت کرده بودم و لذت برده بودم. ولی این بار به معنای عمیقی که در این فیلم نهفته هست دقت کردم و صدچندان لذت بردم! مفهومی که در این فیلم نهفته هست واقعا بی نظیره و در کمتر فیلم هالیوودی دیده میشه. نمی خوام در مورد مفهوم ماتریکس مطلبی بنویسم، چون اون دوست عزیز در بلاگش به نحو احسنت اینکار را انجام داده و حرفی برای گفتن باقی نگذاشته. اما علاوه بر مفهوم عمیقی که در این فیلم نهفته هست، دیالوگ های این فیلم هم واقعا استثنایی و به یاد ماندنی هستند. چند تا از دیالوگ های فیلم را که برام جالب بود، براتون گذاشتم:

Spoon boy: Do not try and bend the spoon. That's impossible. Instead... only try to realize the truth
Neo: What truth
Spoon boy: There is no spoon
Neo: There is no spoon
Spoon boy: Then you'll see, that it is not the spoon that bends, it is only yourself

Agent Smith: I'd like to share a revelation that I've had during my time here. It came to me when I tried to classify your species and I realized that you're not actually mammals. Every mammal on this planet instinctively develops a natural equilibrium with the surrounding environment but you humans do not. You move to an area and you multiply and multiply until every natural resource is consumed and the only way you can survive is to spread to another area. There is another organism on this planet that follows the same pattern. Do you know what it is? A virus. Human beings are a disease, a cancer of this planet. You're a plague and we are the cure

Morpheus: I'm trying to free your mind, Neo. But I can only show you the door. You're the one that has to walk through it

Neo: Why do my eyes hurt
Morpheus: You've never used them before

Morpheus: Neo, sooner or later you're going to realize just as I did that there's a difference between knowing the path and walking the path

Morpheus: What is "real"? How do you define real

Cypher: You know, I know this steak doesn't exist. I know that when I put it in my mouth, the Matrix is telling my brain that it is juicy and delicious. After nine years, you know what I realize
[Takes a bite of steak
Cypher: Ignorance is bliss

Morpheus: What is the Matrix? Control. The Matrix is a computer-generated dream world built to keep us under control in order to change a human being into this
[holds up a Duracell battery
Neo: No, I don't believe it. It's not possible
Morpheus: I didn't say it would be easy, Neo. I just said it would be the truth

۲. ماه رمضون و روزه گرفتن واقعا مصیبتیه اینجا! تنهایی و تنبلی، نتیجه ای جز روزه بی سحری و افطار تکراری و حاضری نداره. از اون طرف هم که تو دنیای بیرون، ماه رمضونی وجود نداره و همه طبق معمول میرن ناهار و قهوه و هر روز هم بهت تعارف می کنند که بیا، بعد که یک نگاه مظلومانه بهشون می کنی، یادشون میاد که آهان، تو روزه ای و چیزی نمی خوری. و باز هر روز، عین فیلم Fifty First Dates، بهت می گن چجوری می تونی چیزی نخوری؟ چه جوری طاقت میاری ببینی بقیه در حال خوردن هستند و تو نخوری؟ من هم بهشون می گم که خوب عادی میشه (آره جون خودم)، در عوضش آدم چربی های اضافش آب میشه! و بعدش هم در بیان فلسفه وجودی روزه یک مقدار براشون میگم و اونا هم میگن آهااااان، باشه، پس فعلا، ما بریم ناهار!

۳. این ترم یک مقدار سرم شلوغه. ۲ تا درس دارم، یه TA و یه دانشجوی ارشد که قراره پروژه ترمش را با من انجام بده. فقط برای یکی از این درسها، باید بشینم فرترن یاد بگیرم که کل درس فقط نوشتن کد المان محدوده (خدا آخر و عاقبت ما را بخیر کنه). آخه یکی نیست بپرسه بالاخره تو داری با موش ور می ری یا کد می نویسی؟ جواب: جفتش!

۴. اون مطلب جبر و اختیار را هم فعلا اصلا حسش نیست. آخه آدم تو ماه رمضون مگه می تونه به این چیزا هم فکر کنه؟ این فکرها از سر شکم سیریه آقاجان!
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:45  توسط علیرضا  | 

خوب، بالاخره تعطیلات ما هم تمام شد و دوباره درس و کار و ... شروع شد. راستش ایندفعه ایران بیشتر از دفعه پیش خوش گذشت، شاید به خاطر اینکه دفعه پیش، بار اول بود که برای مدتی از ایران دور بودم و مشاهده همه تغییرات در وضع مردم و کشور باهم، برام عجیب و سخت بود. اما ایندفعه انتظارش را داشتم و خیلی برام عجیب نبود.
بعد برگشتن هم که جای شما خالی یک اسباب کشی داشتم که پیرم را در آورد. تو عمرم اینقدر کار بدنی نکرده بودم! 15 ساعت یک ضرب در حال بشور بساب و جمع کردن و پهن کردن و حمل و نقل بودم! خدا نصیب نکنه...
ولی از این جای جدید خیلی راضیم. هم بزرگتره و هم ارزونتر. به علاوه، پنجره اتاق یک منظره تماشایی روی درختان و دریاچه و کوههای روبرو داره که واقعا دیدنیه. به زحمتش می ارزید!
یک مطلبی هم توی ذهنم دارم راجع به جبر و اختیار، که قبلا سوالش را مطرح کرده بودم. ولی فعلا در منزل اینترنت ندارم... تو دانشگاه هم که نمیشه سر فرصت نوشت.

پ.ن. امیدوارم ماه رمضان پربرکتی داشته باشید.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:40  توسط علیرضا  | 

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. در زمانهای قدیم، پیرمردی با پسر و اسبش در روستایی زندگی می کرد. یک روز، پسر او در طویله را باز گذاشته و اسب از طویله فرار می کند. مردم ده به پیرمرد می گویند عجب اتفاق بدی برایت افتاده است! او در جواب می گوید از کجا می دانید این اتفاق، اتفاق بدی بوده است؟ چند روز بعد اسب او با یک گله اسب وحشی به پیش او باز می گردد. این بار مردم ده به او می گویند پیرمرد، عجب اتفاق خوبی برای تو پیش آمده! اما او در جواب می گوید از کجا می دانید که این اتفاق، اتفاق خوبی بوده است؟ چند روز بعد پسر پیرمرد در حال اسب سواری با اسبان وحشی از زین افتاده و پایش می شکند. باز مردم ده به او می گویند عجب اتفاق بدی برایت افتاد پیرمرد! و او باز در جواب می گوید از کجا می دانید اتفاق بدی بوده است؟ چند روز بعد سربازان دولت برای سربازگیری به ده می آیند و تمام جوانان را با خود می برند، بجز پسر پاشکسته پیرمرد را. مردم به او می گویند خوش به حالت پیرمرد، چه اتفاق خوبی برایت افتاده است! و او می گوید از کجا می دانید ...

اوشو می گوید هنگامی که سختی برای تو پیش می آید بنشین و به آن نگاه کن تا بگذرد. و هنگامی که خوشی به تو رو می کند، باز هم بنشین و به آن نگاه کن تا بگذرد. تنها به این طریق است که می توانی از گردونه سامسارا رها شوی و به نیروانا برسی.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:13  توسط علیرضا  | 

نمی دونم این نزدیک بودن سوییس به ایران خوبه یا بده. خوبه از این نظر که اگه بخوای برای تعطیلات برگردی، راحتتر از اون ینگ دنیایی هاست. میای و خانواده و دوستان را می بینی و هم تو خوشحال میشی و هم اونها. ولی بده، از این نظر که میای دوباره همه اون بدیهایی که در مورد ایران و ایرانی از ذهنت فراموش شده بود (به علت دوری، دلتنگی، وطن دوستی و ...)، دوباره با تمام قوا می خوره تو چشمت! هنوز تو هواپیمای ایران ایر ننشسته، دو تا ایرانی با هم شروع به دعوا می کنند، چیزی که حتی یک بار هم اونجا ندیدی!
اقوام و آشنایان که تقریبا همه همونی هستند که بودند، فقط بعضیها یه پرده چاقتر و یا لاغرتر شدند! البته بعضیها هم تغییراتی کردند که وقتی می بینی باور کردنش سخته! به طور مثال، پسر عمه اینجانب که همسن من هم هست الان بابا شده!!! یا اینکه دوست دوران کودکی من که ۳ سال هم از من کوچکتره، هفته بعد قراره داماد بشه! درسته که من هم داره کم کم سنم میره بالا، ولی خداییش اینا هم دیگه دارند شورش را در میارند!
دوستان آدم هم که یا خودشون خارج کشور اند و یا مشغول به کار شده اند و دیگه مثل سابق نمی تونی توی دانشگاه به صورت پلاس ببینیشون! در عوض باید از هر کدوم وقت بگیری، ببینی کجا می تونی پیداشون کنی. درسته که یک سال و نیم بیشتر از ایران دور نبودم، ولی همین تغییرات کوچک باعث میشه آدم اون تجربه سابق را که نسبت به اینجا داشته و به انتظار اون برگشته را دیگر پیدا نکنه و یک مقدار دلسرد بشه. حالا حساب کنید برای اونهایی که بعد ۱۰ یا ۲۰ سال به ایران برمی گردند، این وضع چقدر شدیدتره. 
این چند وقته می خوام یک سفر برم تبریز، آب و هوایی عوض کنم و یک مقدار عکاسی کنم!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 21:26  توسط علیرضا  | 

خوب دیگه، من هم باید کم کم مثل مهدی خجالت بکشم و آپ کنم! ولی خوب چون مطلب خاصی ندارم بگم، یه چند تا عکس می گذارم و یه بلاگ جدید! اگر دوستی هم دارید که به عکاسی علاقه منده، آدرس این بلاگ را بهش بدید.
در ضمن دارم می رم ایران، عرض خاصی نیست؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:50  توسط علیرضا  | 

عجب چیزیه این گوگل زمین! آدم می تونه به راحتی به دست نیافتنی ترین جاهای دنیا سفر کنه و به مکان هایی که همیشه آرزوی سفر به اونجاها را داشته سرک بکشه و همه و همه اینها را هم تماما مجانی و پشت میز کامپوترش انجام بده! خیلی وقت پیش بود که با گوگل زمین آشنا شدم و یادمه اون موقع که حتی عکس های دقیقی از تهران نداشت، می تونستی بوشهر را با دقت کاملا بالایی ببینی (!؟!) ولی الان دقتش خیلی بیشتر شده و در شهرهای بزرگ و متوسط ایران و تمام دنیا دقت خیلی خوبی داره. یک قابلیت فوق العاده جالبی هم که داره اینه که پستی و بلندی های زمین به صورت سه بعدی تهیه شده و به همین خاطر کوهها را به صورت و اندازه واقعیشان نشان می دهد. این مقدمه را گفتم تا در مورد جاهای جالبی که میتوان دید و کارهای جالبی که میتوان در گوگل زمین انجام داد چند خطی بنویسم:

1. منزل: طبیعتا!
2. دماوند و مشاهده ایران از فراز آن
3. نیروگاه (کی به سلامتی؟) بوشهر!
4. ساحل دبی و خصوصا جزیره های نخل (Dubai)
5. یخچال طبیعی آلچ در سوییس (Aletsch Glacier) که فردا دارم میرم برای پیاده روی!
6. کوه زیبای ماترهورن Matterhorn در زرمت (Zermatt) سوییس
7. پیدا کردن سرچشمه نیل! (چقدر این اروپاییها در این راه جونشون را از دست دادند!)
8. اورست و مشاهده دنیا از فراز اون!
9. جزایر بیشمار اقیانوس آرام و اطلس
10. اهرام ثلاثه مصر
11. ریو دوژانیرو و مجمسه مسیح بخشاینده (Cristo redentor)
12. بوینس آیرس و دلتای عظیم ریورپلات
13. ماجو پیچو در پرو (Machu Picchu)
14. کلیمانجارو (Kilimanjaro)
15. شهر ممنوعه پکن (Forbidden City)
16. آبشار نیاگارا (Niagara falls)
17. پارک ملی گراند کانیون در آمریکا (Grand Canyon National Park) از نمای افقی!
18. شهرهای مهم دنیا مثل پاریس، لندن، نیویورک، سیدنی، توکیو، رم، ... با انتخاب گزینه 3D Buildings در قسمت Layers 
19. مکه و مدینه: بیت الحرام و مسجد النبی
20. بزرگترین حفره دنیا در روسیه! (Mirny, Sakha Republic)

اگر دوستان جاهای دیگه ای به ذهنشون میرسه، بگویند تا یک سری بزنیم!
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:58  توسط علیرضا  | 

حتما تجربه کردید که از طریق تلقین ذهنی، میشه تغییراتی فیزیکی در بدن ایجاد کرد. مثلا وقتی که یاد یک موضوع ترسناک میافتیم بدنمون سرد میشه یا وقتی یاد عزیزی میافتیم، قلبمون سریعتر شروع به زدن می کنه و ... از این مثالها زیاده، ولی داشتم کتاب جهان هولوگرافیک را می خوندم که به دو تا مثال جالب و حیرت انگیز برخوردم. اولی در مورد روش تلقینی بود که یکی از متخصصان پرتو درمانی ابداع کرده. در این روش، بیمار یاد می گیره تا هنگام پرتودرمانی، تصور کنه که پرتوهای ایکس در حال نابود کردن سلولهای سرطانی هستند و سایر سلولهای بدنش در معرض اشعه قرار نمی گیرند. با همینکار ساده، درصد موفقیت پرتودرمانی در این بیماران به طرز قابل محسوسی افزایش پیدا کرده. یکی دیگر از محققان با الهام گرفتن از این تجربه، دست به آزمایش جالبی می زنه. او دانشجویانش را به دو دسته تقسیم می کنه: دسته اول به خودشون تلقین می کنند که سلولهای نوتروفیل خونشون در حال تکثیر هستند و دسته دوم به خودشون تلقین می کنند که سلولهای T خونشون در حال تکثیر هستند. بعد از یک مدت از همه اونها آزمایش خون میگیره و معلوم میشه که سلوهای نوتروفیل و T به ترتیب در دسته اول و دوم از میزان نرمال بیشتر شده اند ولی تعداد سایر سلولهای خونشان تغییری نکرده!
حالا بریم سر اصل موضوع: لابد بارها شنیده اید که فلان مکان، شخص و یا روح مقدس، مریضهای زیادی را شفا داده و میده. این مساله اصلا محصور به دین خاصی نیست و از قدیم الایام در همه جاهای دنیا این مساله باب بوده. در اینکه بعضی از این داستانها دروغه و فقط از روی دلسوزی (یا پدرسوختگی) برای ازدیاد ایمان عوام ساخته میشه، شکی نیست. ولی شواهد زیادی هم وجود داره که بعضا این مسائل واقعیت داشته. به طور مثال دکتر الکسیس کارل که ۲ بار برنده جایزه نوبل پزشکی شده (!) کتابی داره که در اون تجربیات خودش را در مورد شفا یافتن بیماران صعب العلاجی که ایمان قوی داشته اند و دعا و نیایش زیادی می کرده اند، منتشر کرده. برای توجیه شفا یافتن این بیماران، سه فرضیه می توان مطرح کرد:
۱. مکان، شخص یا روح مقدس باعث شفای آنان شده.
۲. ایمان و دعای شخص به درگاه اون مکان، شخص یا روح مقدس باعث شفای او شده (اگر به درگاه دیگری دعا می کرد شفا پیدا نمی کرد)
۳. درخواست شخص بیمار به صورت دعا، خواهش و ... باعث شفای او شده (دقت کنید که در این حالت شخص ثالثی دخیل نیست).

تعیین اینکه کدام یک از این فرضیات درست است و کدام غلط است، اصلا ساده نیست. اولا علم در اینجا (تا اونجایی که من می دونم) اصلا حرفی برای گفتن نداره و مکانیزم تاثیر فکر بر روی بدن به صورتی که ذکر شد، اساسا ناشناخته هست. رد کردن تاثیر اون شخص یا روح یا مکان مقدس هم باز ممکن نیست، چون دلیلی برای رد کردنش نداریم. بررسی اثر فکر بر روی بدن به روش علمی هم واقعا کار ساده ای نیست. ولی حداقل این آزمایشهایی که ذکر شد نشون می ده که شاید در برخی از موارد، توجیه دیگه ای برای پدیده هایی که قبلا فکر می کردیم فقط توسط مکان، شخص یا روح مقدسی قابل انجام هستند، باشه. ولی به هر حال این علت هرچه هست واقعا پیچیده و خارق العاده است. تصور اینکه چطور ممکنه با تلقین ذهنی بتوان تعداد سلولهای خاصی را در بدن کم و زیاد کرد واقعا مشکله! جل الخالق!
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:33  توسط علیرضا  | 

۱. چند وقت پیش ها یک مطلبی را خواندم در مورد کسانی که دارای ۲ زبان اصلی هستند. یادم نمی آد کجا بود (BBC?) ولی مضمون حرف این بود که این دوستان معمولا به تناسب زبانی که حرف می زنند، شخصیت و رفتارشان تغییر می کند. یکی از دوستان ما مادرش انگلیسی الاصل و پدرش روسی الاصل هست ولی در آرژانتین به دنیا اومده و بزرگ شده (در ضمن سوییسی هم هست!!!). من این مطلب را ازش پرسیدم و اون بعد یک کم فکر گفت آره، فکر می کنم درست باشه. گفت مثلا من وقتی برای یک سال به انگلیس رفتم، تو برخوردهام با مردم به صورت ناخودآگاه به اونها اعتماد می کردم، چون انگلیسی زبانی بود که توی خونه و با خانواده حرف می زدم. ولی در عوض وقتی اسپانیایی صحبت می کنم، ناخودآگاه حواسم جمع تره و به راحتی اعتماد نمی کنم. بعد از این دقت کردم، دیدم خود من هم که یک زبانه هستم ولی به انگلیسی هم مسلطم، همینه و وقتی انگلیسی حرف می زنم شخصیتم با وقتی که فارسی حرف می زنم یک مقدار متفاوته. نمی دونم دوستان هم چنین نظری را تایید می کنند یا نه!

۲. امروز با منشیمون صحبت می کردم، می گفت مثل اینکه پسر قذافی را توی ژنو به جرم بدرفتاری با زیردستانش به زندان انداختند که البته مثل اینکه با پرداخت جریمه آزاد شده. من هم گفتم آره دیگه، آدمی که این همه تو دستش پول باشه و باباشم اونجوری باشه، بهتر از این از آب در نمیاد. منشیمون هم برگشت گفت آره، خصوصا با اون بابای تروریستش! من نمی دونم قذافی تروریست هست یا نه، هر چی هست آدم به درد نخوریه، ولی من مطمئنم این منشی ما هم نمی دونه. فقط به طور ناخودآگاه، به ذهنش میاد که چنین آدمی تروریسته! بحث سر درست بودن یا غلط بودن این مثال خاص نیست، ولی می خوام این را بگم که الان معنای واژه تروریست اینقدر گسترده شده که به راحتی خیلی ها که در عملیات تروریستی هم دستی ندارند، در این قالب می گنجند! به تعبیری اینکار مثل این می مونه که برای یک گله گوسفند، کلمه گرگ را جوری جا بندازی که گاو و اسب و الاغ هم براشون گرگ محسوب بشه!!! البته این اولین باری نیست که مفهوم کلمات تغییر داده میشه. مثال دیگه اش کلمه کافر هست. الان اگر شما از یکی از اصول نسبتا جدید شیعه هم که انتقاد بکنی، باز هم کافر محسوب می شوی، در صورتی که لقب کافر در قرآن فقط به کسانی که خداوند، پیغمبرانش و روز قیامت را منکر بشوند اطلاق شده! بگذریم...

۳. چرا این اورکات هرکاری را که فیس بوک انجام می ده، تقلید می کنه؟ واقعا که از دوستان گوگلی بعیده! محمد مهدی، تو یک چیزی بهشون بگو!

۴. چه خبره تابستون امسال؟ همه فیلمها در مورد سوپرقهرمانهاست: هالک، آیرون من، بت من، هل بوی، هنکاک و ...! خدا رو شکر لااقل سر و کله یک ربات عاشق پیشه پیدا شد!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:18  توسط علیرضا  | 

نمی دونم چرا این دفعه خیلی بیشتر مشتاق برگشتن به ایران هستم. شاید به خاطر فشار کاری و استرس شدیدی بود که در چندین ماه پیش تجربه کردم، شاید هم به خاطر اینکه تقریبا یک سالی میشه برنگشتم. جدا از خانواده و دوستان، آدم گاهی دلش برای راه رفتن توی محل و چرخیدن توی تهران هم تنگ میشه! یه چند هفته دیگه، اگه خدا بخواد...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:19  توسط علیرضا  | 

چند وقت پیش مطلبی تو وبلاگ یک پزشک خوندم در مورد برگردان کتاب جهان هولوگرافیک توسط داریوش مهرجویی. واسه همین این کتاب رو از کتابخونه گرفتم و مشغول خوندنش شدم. هنوز اول کتابم و تا الان که هنوز نتونسته منو قانع کنه ولی بعضا مطالب جالبی رو عنوان می کنه. یکی از بحث های اول کتاب در مورد رابطه حافظه و مغز هست. تا چند دهه پیش دانشمندان فکر می کردند که حافظه به صورت فشرده و گره مانند در نقاط مختلفی از مغز قرار داره. اما یکی از دانشمندان آزمایشی انجام داد که خلاف اینو ثابت کرد. برای اینکار مغز یک سمندر را با جراحی برداشت و دید که حیوان زنده مونده ولی توان انجام کاری رو نداره. بعد دوباره مغز رو سر جاش گذاشت و حیوان تونست توانایی غذا خوردن رو بدست بیاره! بعد از سر کنجکاوی، جای قسمت راست و چپ رو با هم عوض کرد ولی تغییری در توانایی غذا خوردن سمندر ایجاد نشد. باز هم کنجکاوتر شد و مغز رو به چهار قسمت تقسیم کرد و جاهاشون رو با هم عوض کرد و باز هم تغییری در حافظه غذا خوردن حیوان پیدا نشد! عجیبتر اینکه در مرحله بعد، مغز سمندر رو تلیت کرد (!) و دوباره به جای اول برگردوند و باز هم به همون ترتیب!!! جل الخالق! این نشون میده که اطلاعات در مغز نه به صورت موضعی بلکه کاملا گسترده و تکراری نگه داشته می شه. واقعا که چیز عجیبیه این مغز آدمی!
برم ببینم می تونم با موشها از این کارا کنم...(شوخی کردم بابا! مگه می تونی اینجا بهشون چپ نگاه کنی؟)
حالا جلوتر که رفتم شاید کتاب جالبتر هم بشه. کتابی که داریوش شایگان و مهرجویی رو جذب کنه، لابد باید جالب باشه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:19  توسط علیرضا  |