یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. در زمانهای قدیم، پیرمردی با پسر و اسبش در روستایی زندگی می کرد. یک روز، پسر او در طویله را باز گذاشته و اسب از طویله فرار می کند. مردم ده به پیرمرد می گویند عجب اتفاق بدی برایت افتاده است! او در جواب می گوید از کجا می دانید این اتفاق، اتفاق بدی بوده است؟ چند روز بعد اسب او با یک گله اسب وحشی به پیش او باز می گردد. این بار مردم ده به او می گویند پیرمرد، عجب اتفاق خوبی برای تو پیش آمده! اما او در جواب می گوید از کجا می دانید که این اتفاق، اتفاق خوبی بوده است؟ چند روز بعد پسر پیرمرد در حال اسب سواری با اسبان وحشی از زین افتاده و پایش می شکند. باز مردم ده به او می گویند عجب اتفاق بدی برایت افتاد پیرمرد! و او باز در جواب می گوید از کجا می دانید اتفاق بدی بوده است؟ چند روز بعد سربازان دولت برای سربازگیری به ده می آیند و تمام جوانان را با خود می برند، بجز پسر پاشکسته پیرمرد را. مردم به او می گویند خوش به حالت پیرمرد، چه اتفاق خوبی برایت افتاده است! و او می گوید از کجا می دانید ...
اوشو می گوید هنگامی که سختی برای تو پیش می آید بنشین و به آن نگاه کن تا بگذرد. و هنگامی که خوشی به تو رو می کند، باز هم بنشین و به آن نگاه کن تا بگذرد. تنها به این طریق است که می توانی از گردونه سامسارا رها شوی و به نیروانا برسی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:13  توسط علیرضا
|
